|
|
||
|
حتماً حکمتی در کار است (نيمه آبان 1381) بشر، گرگ يا گوسفند؟ (اول آذر 1381) از آهنگ برنادت تا تکليف من و تو (نيمه آذر 1381) و
وعده عيدی داده بودند که «خانه ای روی آب» را بعد از ماه رمضان بر پرده می آورند تا ببينيم اش – هر چند بايد چشم بر آن جرح و تعديل هايی که نقش بهناز جعفری را گويا به هيچ رسانده، می بستيم. اين هم وعده ای بيش نبود. گويا خانواده کودکی که بر اساس شخصيت او نقش پسر حافظ قرآن در فيلم طرح و نوشته شده است، شکايتی دارند که کار به دادگاه کشيده شده. گويا به جای آن قرار شده «کلاه قرمزی و سروناز» اکران شود. انگار ايرج طهماسب خواسته خاطره خوش و سبز «کلاه قرمزی و پسرخاله» را دوباره زنده کند. از طرف ديگر «سيندرلا» هم بر پرده سينماهای تهران آمده است. ماجرای دعوای گروه رسام- بيرنگ با حاتمی کيا بر سر امتياز فيلمنامه و طرح داستان کنجکاوی ايجاد می کند که بروی و ببينی که اين قصه چيست. حاتمی کيا که چندی ست بعد از دوم خرداد و به ويژه با فيلم های «موج مرده» و «ارتفاع پست» حسابی دچار تناقض شده است. خدا می داند اين قصه چه طور است! بگذاريد به حرمت «برج مينو» و «روبان قرمز» و ... ديگر حالا حرفی از ابراهيم عزيز نزنيم و تا کار بعدی اش منتظر بمانيم. راستی، «عزيزم من کوک نيستم» هم از راه رسيده است، با حجم قابل توجهی تبليغات. آدم به ياد «مرد عوضی» می افتد. شايد به خاطر اين است که اکثر عوامل اين دو فيلم مشترک اند. به هر حال، اين يکی هم يک فيلم اتوبوسی ست. منظورم اين است که اگر مسافرتی بين شهری برويد با اتوبوس های ويژه، به توفيق اجباری يک فيلم سينمايی می بينيد که از جنس «مرد عوضی» ست. تا چند ماه ديگر آخرين فيلم محمدرضا هنرمند، حتماً به جمع اين فيلم ها می پيوندد. البته مدتی ست که از يک چيز مطمئن نيستم. گويا به خاطر شکايت مؤسسه های پخش فيلم های ويدئويی، بساط پخش فيلم های ايرانی و مجاز در مسافرت های اتوبوسی جمع شده است. به يک چيز دقت کرده ايد؟ چه چيزی؟ اين که بيشتر نمونه هايی که می توانيد به هر ترتيبی در سينماها ببينيد، نسخه ای هستند از تجربه های تلويزيونی سازندگان شان، از «کلاه قرمزی و سروناز» و «سيندرلا» گرفته تا «عزيزم من کوک نيستم». ساير کارهای سازندگان اين فيلم ها يا ذاتاً تلويزيونی بوده اند يا به مناسبت های مختلف بارها و بارها از شبکه های چندگانه سيما پخش شده اند. با اين حساب چه کاری ست که در اين آب و هوای سرد و بارانی شال و کلاه کنيم تا برويم به سينما؟ اين فيلم ها که اول و آخر سر از قاب کوچک تلويزيون در می آورند. بهتر نيست به همين برنامه های شبانه «مهران» ها – غفوريان از شبکه سه و مديری از شبکه پنج – بسنده کنيم؟ اگر به سؤال آخر جواب مثبت دهيم يک مسأله را ناديده گرفته ايم و آن نياز طبيعی هر کسی به يک سرگرمی غيرتکراری و روزمره است. يک سرگرمی که به شخصيت فرد احترام می گذارد و با فريب کاری او را به لودگی مشغول نمی کند. «خانه ای روی آب» ورای آن که ذهن بيننده اش را درگير می کند و به انديشيدن وادارش می کند، اما قطعاً به شکل شايسته ای بيننده اش را سرگرم هم می کند. حالا که انگاری هيچ انتخاب عمومی برای خوب سرگرم شدن نيست – البته به زعم من که اين سطرها را می نويسم – بهتر است گزينه ديگری را امتحان کنيم. پيشنهادی دارم که شايد برخی عتاب ام کنند که ای بابا! تو هم که مرغ همسايه برای ات غاز است! اين همه آسمان و ريسمان بافتی تا اين را بگويی؟ به هر حال، قضاوت و نظر اين عده هر چه می خواهد باشد، من می گويم در اين آب و هوايی که می چسبد روز تعطيل را در خانه پای بخاری و شومينه بنشينی و از سويی بی خيال قحطِ فيلم های خوب در سينماها و برنامه های مناسب در تلويزيون شوی، و البته به يمن وفور فيلم های روز دنيا در بازار که از حداقل استانداردهای کيفی بهره مندند، و بدون هيچ مقايسه ای با نمونه های نام برده، فيلم «دختر زادروز» يا همان Birthday Girl را تهيه کنی و حدود يک ساعت و نيم با آن سرگرم شوی. فيلم قصه پرمايه ای ندارد، اما چفت و بست پاره های داستان آن محکم است و البته بازی ديدنی نيکول کيدمن هم در نقش يک دختر روس بديهی ست که تکراری نيست. جدی می گويم، همه مان به سرگرمی نياز داريم. اگر به موقع با يک سرگرمی مناسب وقت نگذرانيم، در اين تراکم کار و تورم گرفتاری های روزمره کمر خم می کنيم. سرگرمی يک نياز است.
از آهنگ برنادت تا تکليف من و تو
(نيمه آذر 1381)
سال های اوليه دبستان رفتن من، مصادف با سال های اول بعد از انقلاب بود. آن موقع حتی ويدئوی تی سِون (T7) چندان شناخته شده نبود که کسی بخواهد زحمت قاچاقی تهيه کردن اش را به خودش بدهد و مثلاً در خفای خانه اش به تماشای فيلمی بنشيند، با آن نوارهای بتا. حتی در کانون های فرهنگی مساجد، اگر گاهی می خواستند فيلمی نشان بدهند، از پروژکتور استفاده می کردند و گاهی اوقات هم نمايش اسلايد کافی بود. سينمای ايران هم که بخشی از آن در خواب و بخشی ديگر از آن گرفتار رخوت خواسته يا ناخواسته ای بود، پس توشه ای خالی داشت. تنها چيزی که باقی می ماند تا مردم از آن حظ بصر ببرند، دو کانال تلويزيونی سيمای دولتی بود که در مجموع دو هفته ای سه تا يا چهار تا فيلم سينمايی نشان می دادند. در آن روزها انتخاب و پخش فيلم های سينمايی متناسب با نگاه ايدئولوژيک غالب در جامعه از ميان انبوه فيلم های سينمای جهان کار سختی بود، به ويژه که سينما و تفريح هايی از اين دست يک اولويت انقلابی محسوب نمی شدند. نتيجه اش اين از آب در می آمد که بارها و بارها فيلم های ثابت و مشخصی را به هر بهانه و مناسبت به بينندگان ناگزير و عزيز تحويل می دادند. يکی از آن فيلم ها، فيلم سينمايی «آهنگ برنادت» بود که هر از چند ماهی يک بار از تلويزيون پخش می شد. بعد از گذشت چند سالی، کمی از شدت احساسات نهفته در ايدئولوژی حاکم کاسته شد. در عوض نگاه های غريب ديگری به حوزه هنر و ادب پا گذاشتند. مسؤولان تازه فهميدند چه بسا پخش فيلم هايی مثل آهنگ برنادت باعث رسوخ انديشه تکثر و پلوراليسم بينادينی و درون دينی، به صورتی فراگير در بين عامه مردم، بشود. اين بحث های کلامی هم که برای همه خوب نبودند و فقط از ما-بهتران اگر حوصله داشتند، گوشه اتاق ها و حجره هايشان با فراغ بال رشته شان را پنبه می کردند. از اين رو بی سر و صدا آهنگ برنادت و نمونه هايی مشابه آن از فهرست فيلم های قابل پخش کنار رفتند. به هر حال، همه اين حرف ها به اين خاطر بود که بگويم چندی پيش، در واقع به تازگی، در اقيانوس وسيع اينترنت به اطلاعاتی برخوردم که خاطره آهنگ برنادت را برای من زنده کرد. از بحث درباره محدوديت های اجتماعی و نگاه آرمانی و ... در می گذرم که ابداً مقصودم پرداختن به آنها نيست و در عوض، سؤال جديدی را ورای همه آن بحث ها پيش می کشم. امروزه دوره و زمانه ای رسيده که همه ما گفته و ناگفته، تأثير غالب علم گرايی را پذيرفته ايم و در منش اجتماعی مان از آن تبعيت می کنيم. در اين حوزه ديگر جايی برای موهومات و هر آن چيزی که به روش های عقلی و منطقی، تجربه پذير نباشد، نيست و لااقل در عرصه جمعی، نشان دادن باورهای درونی و اعتقادهای دلی محلی از اِعراب ندارد. تا اين جا را داشته باشيد و بگذاريد تا قصه «سَن برنادت» را تعريف کنم. بعد از آن، حرف و سخن اصلی را ادامه می دهم.
بزرگ ترين فرزند خانوادۀ فقير فرانسوا و لوييز که از سن دوازده سالگی به ناچار خدمتکاری و چوپانی می کرد، همان برنادت بود که برای نخستين بار مريم باکره را با چشمان خود در فوريه 1858ديد. او در آن هنگام چهارده سال داشت. طی پنج ماه متوالی اين تجربه برای او هجده مرتبه ديگر تکرار شد تا اين که به راهنمايی مريم عذرا چشمه ای را يافت که آب آن خاصيت شفابخشی داشت، اما خود وی ديگر هيچ گاه به خاطر رنجوری تن و بدرفتاری بالادستی ها روی آرامش نديد تا در نهايت در سی و پنج سالگی درگذشت. سال ها پس از مرگ او که آرامگاه اش را نبش کردند با جنازه سالم او روبرو شدند که کماکان اين پيکر به سلامت در محفظه ای شيشه ای در موزه ای نگهداری می شود. در سال 1933، پاپ پيوس يازدهم وی را قديسه اعلام کرد. و يک جمله هم از ميان دست نوشته های سن برنادت: " هيچ چيز پيش من قدری ندارد، همه چيز هيچ اند، مگر مسيح! نه اشياء نه افراد، نه آرمان ها نه احساسات، نه احترام نه تألم! مسيح برای من همه چيز است، احترام، شعف، قلب و روح ...
خوب! نظری نداريد؟ می پرسيد راجع به چه چيزی، می گويم راجع به همان بحثی که قبل از قصه بالا، ناتمام گذاشتم. من که نمی دانم گاهی اوقات چه گونه با سری پر مغز به دلی پر خون جواب بدهم. آخر هر جور منطق و روش تجربی که انتخاب کنم، توضيحی برای مسأله ای مثل اين نمی توانم بيابم. گذشته از آن، حتی اگر دايره بحث را با پيش فرض هايی مثل عقيده به کرامت اوليا تنگ کرده و پای تقدس و ارزش را به ميدان باز کنم، آن وقت اين سؤال پيش می آيد که پس چه فرقی بين اسلام و مسيحيت و ... . مگر در چنين مرحله ای نبايد لااقل به عنوان روش، يکی از مرام های رايج را برگزيد؟ حالا که ما به هر ترتيبی مرام مسلمانی در شناسنامه مان ثبت است، چه توجيهی برای حکايت سَن برنادتِ نامسلمان داريم؟ مقابل ِ اين عينيت و واقعيت چه شرحی می توانيم بدهيم؟ و اگر توجيهی نداشته باشيم، حکم تمايز روش ها و مرام ها و مسلک ها که به مثال نقضی بر باد می رود. اين طور نيست؟ پس تکليف چيست؟ شايد بتوانيد حدس بزنيد که من با اين چنين کنار هم چيدن شواهد به چه نتيجه و تکليفی رسيده ام، اما چيزی که مهم است، نحوه برخورد هر کدام از ما به طور مستقل با اين موضوع می باشد. دوست دارم شما هم نظرتان را راحت به زبان بياوريد. کاش همين حالا دور هم نشسته بوديم و ... .
بشر، گرگ يا
گوسفند؟
(اول آذر 1381)
|
|
اين مقاله، ترجمه بخشی از فصل نخست كتاب "قلب بشر" نوشته "اريك فروم" است. اريك فروم در كشور ما بيشتر با نام كتاب "هنر عشق ورزيدن" شناخته میشود و نويسنده توانايی است كه در حوزه انسانشناسی و شناخت آدمی از چيستی روح و روان خود، مطلب نوشته است. اريك فروم در مقدمه میگويد: من كوشيدهام در اين كتاب بزرگترين دستاوردهای فرويد را بر پايه تجربيات روانكاوی خود بيان كنم. فصل نخست اين كتاب با عنوان "بشر، گرگ يا گوسفند (Man: Wolf or Sheep)"، آغاز میشود و اين پرسش در فصول بعدی كه به شكافتن عقدههای درونی بشر میپردازد، تكرار شده و در ديدگاههای گوناگون بودن پاسخ داده میشود. تا جايی كه اينجانب اطلاع دارد، اين كتاب هنوز به فارسی برگردانده نشدهاست و جای خالی آن در گستره كتابهای خودشناسی بسيار حس میشود. مترجم |
گروهی بر اين باورند كه، بشر گوسفند است و گروهی ديگر، بر اين باور كه بشر گرگ است. هر دو دسته دلايل خوبی برای اثبات گفتههايشان دارند. گروه نخست تنها به اين يك واقعيت اشاره میكنند كه آدمی به آسانی تحتتأثير آنچه میشنود، قرار میگيرد و حتی در مواقعی كه به زيانش باشد بسيار نفوذپذير است.
بشر از رهبرانش پيروی میكند و جنگهايی میافروزد كه چيزی جز تباهی و ويرانی، درپی ندارد. اگر ياوهترين گفتهها، با قدرتی كافی بيان شود يا با زور و وحشت همراه باشد، تأثيری ژرف و كارساز بر شنوندگان خود خواهدداشت. بهنظر میرسد كه بيشتر مردم همچون كودكان نيمههوشيار، القاپذيرند و بههركس كه با لحنی تهديدكننده و ترساننده يا به اندازه كافی دلخواه و خوشايند با آنها سخن گويد مشتاقانه دل میسپارند و برای اين سو و آن سو تاب خوردن و در نوسان بودن، پيشقدم میشوند.
اين موضوع، پايه اين فرض است كه بشر گوسفند است و مفتشان بزرگ و ديكتاتورها، عقايد و برنامههای زندگی او را ساختهاند. به علاوه بشر گوسفندوار، به اهداف و تصميماتی كه رهبرانش برای او بگيرند، نياز دارد.
اين رهبران اطمينانی راستنما به بشر میدهند، پنداری وظيفه اخلاقی خود را به كمال انجام دادهاند، حتی اگر آن يك واقعه غمانگيز و تراژدی بزرگ بوده باشد. اما اگر بيشتر مردم گوسفند باشند، پس چرا اين همه تفاوت بين زندگی بشر و گوسفند است؟
تاريخ بشر را با خون نوشتهاند. تاريخی با خشونت پيوسته در طول زمان، كه اغلب با نيرويی مستحكم اعمال میشود و هر خواستهای را برآورده میكند.
آيا طلعت پاشا در براندازی و نابودی ميليونها ارمنی در عثمانی، تنها بود؟
آيا هيتلر در نابودی ميليونها تن يهودی، تنها بود؟
آيا استالين در نابودی ميليونها تن ارتش سياسی در برابر خود، تنها بود؟
اين مردان هرگز تنها نبودند. اينان هزاران تن از افراد بشری را در اختيار خود داشتند كه، به خاطرشان خود را به كشتن دادند، شكنجه شدند و مشتاقانه از اين رنجها، لذت بردند.
آيا ما نامردمی و بيمهری بشر را نسبت به هم نوع خود در تجاوز ظالم و ستمگر، در قتل و بهرهبرداری سلطهجويانه قوی عليه ضعيف نمیبينيم و در اين حقيقت كه آه و حسرت مخلوق شكنجهديده رنجور، هرگز به گوش ناشنوا و نهاد سنگدلانه ستمگر اثر نمیكند، شكی داريم؟
اين واقعيتها، متفكرانی همچون هابز را به اين نتيجه رهنمون شد كه بشر برای همنوع خود گرگ است. بدينسان، بسياری از انديشمندان ما را متقاعد كردهاند كه سرشت بشر فتنهانگيز و ويرانگر است، كه بشر قاتلی خطرناك است و میتوان با سرگرمی و تفريحات دلخواهش، يا با ترس از قاتلانی قوی تر و تواناتر، او را مهار كرد.
هنوز دلايل هر گروه، ما را مغشوش و آشفته میكند. در اين سو حقيقت ديگری است كه ما خود نيز نيروی نهادی و آشكار ساديستهای بی رحمی چون هيتلر و استالين را به عيان می بينيم. تازه اين افراد استثناهای برتر از قانون همه ما، من و شما و اغلب مردم عادی، گرگهايی در لباس گوسفند هستند. زمانی میتوانيم قضاوت كنيم كه برای يك بار هم شده خود را از تمام چيزهايی كه مانع بروز احساساتمان میشود، رها كنيم ... . اگر به تمامی، احساسات درونی و پوشيدهای كه تا كنون، ما را از بسياری رفتارها منع میكردند رها كنيم و مانند حيوانات و چهارپايان رفتار كنيم، مواردی بيشمار از ظلم و ديگرآزاری در زندگی روزمره هر كدام از ما نمايان میشود.
شايد يك پاسخ ساده را تصور كنيم كه اقليتی از گرگها در كنار اكثريتی از گوسفندان زندگی میكنند. گرگها میخواهند بكشند و گوسفندان میخواهند پيروی كنند. بنابراين گرگها برای كشتن و دريدن گوسفندان، فرصت میيابند. گرگها به دنبال خفهكردن و گلوی كسی را فشردن هستند و گوسفندان مشتاقانه میخواهند دنبالهروی كنند و وقتی قاتلان برای توجيه كارهای خود به داستانپردازی روی میآورند، تازه در نظر مردمان گوسفندصفت باعث نجابت و شرافت ذاتيشان میشود. اما هنوز شك و ترديدها برجای است. آيا يك دلالت ضمنی وجود ندارد كه اينجا هر دو نوع (گوسفند و گرگ) با هم مسابقه میدهند؟ وانگهی اگر بپذيريم كه در طبيعت و نهاد بشری، دو نيروی متناقض باشد، چگونه نيرويی اين گوسفندان را به آسانی تسليم خواسته گرگها میكند؟ ممكن است بشر هم گرگ هم گوسفند باشد و يا اينكه نه گرگ باشد نه گوسفند؟!
امروز پاسخ اين پرسشها اهميت فراوان دارد. هنگامیكه میبينيم كشورها، مخربترين نيروها را برای انهدام توانمنديها به كار میگيرند، به گونهای كه ممكن است حتی خودشان را در اين كشتار همگانی نابود كنند.
اگر ما متقاعد شدهبوديم كه طبيعت نهاد بشری، بهطور ذاتی مستعد تخريب و ويرانی است يا اينكه پذيرفته بوديم بشر نياز دارد به نيرو و خشونتی ريشهدار عادت كند و خو بگيرد، چرا وقتی ما همگی گرگ هستيم يا ما همگی گوسفندصفت هستيم، پايداری برخی بيش از گروهی ديگر است؟ بهعبارت ديگر اين ويژگيها، يك دست و عام و مطلق نيستند.
اين پرسش كه بشر گرگ است يا گوسفند، پرسشی ژرف است كه در آن چشماندازی گسترده و همگانی وجود دارد و يكی از اساسی ترين مسائل خودشناسی و انديشه فلسفی است: آيا انسان در اساس موجودی شر و نابودگر است؟ آيا انسان در اساس موجود خير و كمال پذير است؟ شايد بتوان گفت پايه و اساس تمام نگرشها و فلسفهها بر بنيان اين پرسش است كه بشر گرگ است يا گوسفند؟!
حتماً حکمتی در کار است (نيمه آبان 1381)
![]()
گزارشی ديگرگونه از ديدار دو فيلم به همراه چند دوست
1
چند شب پيش با رضا و محبوبه رفته بودم فيلم «آوازهای سرزمين مادری ام» که آخرين ساخته به نمايش درآمده «بهمن قبادی» ست. ساخت فيلم در رده نمونه های ضدداستان می گنجد. نبايد توقع داشت که ماجرايی از يک جا شروع و در جای ديگری تمام شود. آدم ها می آيند و می روند. نقش خود را می آفرينند و جای خود به ديگران می دهند. از همان آغاز ميان جمع ِ سوار بر تراکتور و موتور، هم به آوارگی ملت کُرد و بمباران روستاهای کردنشين عراق واقف می شوی هم با برات و ميرزا، پدرش، و خاطره و شايعه درباره معشوقه میرزا آشنا و با اندکی انتظار می فهمی که عوده برادر ديگر برات است و همگی بنام در موسيقی محلی. اصلاً من چرا اين چيزها را تعريف می کنم؟ فقط قصدم اين بود تا بگويم که اگر در فيلم به عروسی می روی، ترانه هناره را می شنوی، عشق و زن و ازدواج واژه هايی هستند که دم به دم به گوش ات می خورند، راهزنان به نامردی تو را لخت می کنند، نشان آوارگی و مرگ را جا به جا می بينی، تا انتها در سفری با هزار مشقت و اعمال شاقه و ...، انگار وارد عينيت زندگی شده ای. از نبود قصه آزرده و کسل نمی شوی. گويی به تماشای فيلم نيامده ای. آری، تو هم همراه ميرزا و دکتر از سرما می لرزی، و همراه عوده و برات چشم به دنبال دختران زيبا و بی شویِ کُرد می دوانی. حتماً حکمتی در کار است.
2
چند ماه پيش با علی رفته بودم فيلم «هفت سال در تبت» را ببينم. اَه! نه اسم کارگردان فرانسوی فيلم به يادم مانده نه نام شخصيت های اصلی. بافت فيلمنامه اين يکی نه اين که ضدداستان باشد، اما از آنجا که بازگويی خاطرات دوره ای واقعی از زندگی دالايی لاما و تاريخ معاصر تبت است، فراز و نشيب های ملودرام بی جهت و ساختگی ندارد. اين هم برشی ست از زندگی. باز هم بسياری می آيند و می روند و سهم خود در پيوستگی جريان ماجراها ادا می کنند. تو با خشونت، دروغ، صداقت، عصبيت، هراس، بلاتکليفی و ... در روحيه کوهنوردان اروپايی که به اسارت می افتند آشنا می شوی و وقتی همراه شان به سمت تبت راه می افتی – می گريزی – در بازار خرده معامله ای انجام می دهی، از معبدی گوشت قربانی می دزدی، از هجوم و نبرد نابرابر می هراسی و از سازش خائنانه به اسم سياست به تهوع می افتی، باور محلی ها در جستن نشان اجدادشان در تن لزج و نحيف کرم ها اول به خنده ات می اندازد و سپس به حال احترام می رسی، هديه می دهی و چشم انتظار مهر می مانی و ... . باز هم به همراه اين اروپاييانِ راه يافته به شهر ممنوع لهاسا، وارد رقابت عشقی برای دختر خياط تبتی می شوی. انگار پاچه شلوار تو هم پاره شده است؟ حتماً حکمتی در کار است.
3
آيا اصلاً تفاوتی می کند که با رضا باشی يا علی؟ چه قدر دانستن يا ندانستن اسم ها اهميت دارد؟ در اسارت بودن يا آوارگی ست که تو را به سياحتی درونی می برد؟ آيا می توانی از هزاران کيلومتر فاصله و بعد از سال ها کماکان حرف از مهر پدری بزنی يا حق نداری که بر فراز گور کشتگان عاشق بشوی و شريک ات را بجويي؟ باز چه فرقی می کند که فيلمی را ببينی با فرّ و شکوهی چشم نواز و پرداخته دست يک نفر غربی يا يک فيلم را با نمای ساده و شرقی نگاه يک نفر کُرد؟ و بسياری سؤال های ديگر که تو را بين دو انتخاب رها می کنند. اگر اين فيلم ها را ديده باشيد، حتماً به ياد می آوريد، آن گاه را که دالايی لاما ماندن ميان ملت اش را به رفتن و عافيت جان اش ترجيح داد يا آن وقت را که برات به دنبال دختران عزادار راهی شد تا ميرزا هم تنها سفرش را پی گيرد.
راستی، محبوبه را جا گذاشتم. و خيلی کسان و چيزهای ديگر را. حتماً حکمتی در کار است.