به كجا چنين شتابان
(8 دی 1381)
به عشق (22 دی 1381)
مردان خيابانی
(6 بهمن 1381)
ما خودی هستيم يا نخودی؟ (20 بهمن 1381)
نوبت عاشقی (4 اسفند 1381)
و
نوشته های قديمی تر - پاييز 81
نوبت عاشقی (4 اسفند 1381)

اشاره: در دنيا از تاريخ چهارده فوريه تا بيست و دوم آن ماه هفته عشق و
دوستی نام گذاری شده و اختصاصاً روز چهاردهم به نام ولنتاين خوانده می شود.
اين روز و اتفاقاتی که در آن امسال برای ام رخ داد، بهانه شد برای صحبت
کردن و بيرون ريختن بعضی از ناگفته های درونی درباره عشق. هرچند بسيار اندک
که برگ سبزی ست تحفه درويش!
***
مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايی دارد
نمی دانم چه گونه بنويسم درباره عشق که به راستی شايد يکی از سخت ترين
نوشتنی هاست. آخر چه طور می شود درباره حس غريبی که هنوز علما درباره اش
اختلاف نظر دارند، چيزی نوشت. به قول عراقی: به هر جا اندر اين عالم غمی بود
/ به هم کردند و عشق اش نام نهادند.
به راستی عشق چيست؟ شايد بتوان عشق را زيباترين احساس بشری گفت که در دنيا
وجود دارد. شايد به قول "روباهِ شازده کوچولو" عشق همان "اهلی شدن" باشد و
عاشق هم کسی که اهلی شده. شايد هم عشق همان حسی ست که باعث شد تا "گل سرخ"
مغرور در آخرين لحظه خداحافظی از شازده کوچولو عذرخواهی و قطرات اشک اش را
بدرقه راه اش کند. يا همان حسی که باعث شد تا شازده کوچولو رنج سفری پرمخاطره
را به جان بخرد و در آخر هم به خاطرش، نيش مار را پذيرا شود. پس شايد عشق
يعنی فنا شدن و فدا شدن! به ياد داستان منصور حلاج افتادم که چه گونه فنا و
سپس فدا شد.
پيشنهاد: راستی اين بحث عشق هم عجب بحث جالبی ست! اصلا چرا من درباره اش
بنويسم؟ مگر من از شما عاشق ترم؟ بياييد تا هر بار در "فروغ" صفحه ای را به
عشق اختصاص دهيم و از آن بنويسيم. بلکه روزی روزگاری همه مان عاشق شويم. عاشق
ِ عشق!
گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم دل به هيچ دلبندی
سعديا دور نيکنامی رفت
نوبت عاشقی ست يک چندی
شما چه نظری داريد؟
سيد علی جذبی 
ما خودی هستيم يا نخودی؟
(20 بهمن 1381)

هر جا که
بروی شاهد جمعيت گسترده ای از خودی ها هستی که يا مشغول اند و يا در آينده ای
نزديک مشغول خواهند شد. البته در اين مورد تنها حقوقی و پاداشی و قرارداد با
بزرگانی و ...، بله، ديگر همه چيز که شايسته گفتن نيست.
انسان بايد
خداوند را شکرگزار باشد که اين همه خودی دورتادور مملکت عزيز و گرامی را از
خود آکنده کرده است! هر جا که چشم ضعيف ما کار می کند مملو از خوديت است.
راستی، نمی دانم چرا من توان خودی شدن را ندارم و هميشه در وضعيت "نخودی" به
سر می برم. البته اندر حکايت خودی و نخودی گفتار زيادی لازم است، ولی اين
مقال را در سطح يک گفتار دل آلوده بپذيريد.
مدت ها سينه
چاک کردم و داد از نظم که يکی از عناصر ناياب است و رفتار عادلانه دادم و چه
مشکلاتی که نکشيدم. اوف! - آه آتشين!
البته هيچ
انتظاری نبود و تنها از باب انجام وظيفه رخ داده بود، ولی ابتدا برای ام عجيب
بود تازه از راه رسيده ای که برای اش بايستی بسيار چيزها توضيح داده می شد تا
بتوان از آن توان خارق العاده اش در باب مديريت بهره گيری کرد، سريعاً از
بهترين امکانات آن مجموعه که حتی من هنوز خبر هم نداشتم، بهره مند می گرديد.
به هرحال چه عيب دارد که يک انسان ديگر بتواند سريع از امکانات محدود موجود و
در اختيار استفاده کند؟ به نظر شما عيبی دارد؟ البته پيش آمدن چنين موقعيت
هايی به طور مکرر و مکرر انسان را کمی متعجب می کند. با اين فکر که شايد خودش
بدون کارايی ست، ولی اصلا چه دليلی دارد که آدمی از اين فکرها بکند؟ خوب، چند
دفعه اول کمی قلقلک می شوی! بماند که دفعات بعدی چه اتفاقی خواهد افتاد.
در نهايت
اگر متوجه آنچه در اطراف ات اتفاق می افتد بشوی، اولين کاری که رئيس مربوطه
انجام خواهد داد اين است که شما را دعوت به آرامش و ايثار کند. در دفعات بعدی
که ديگر جای ايثارت هم درد بگيرد، ديگر جزء خودی ها نيستی و اينجاست که معنی
"نخودی" مشخص خواهد شد.
مطمئناً در
يک مجموعه معتبر و ايثارگر جايی برای يک عنصر نخودی نيست. بسته به ميزان
نخودی بودن شما برخورد مناسب باشما خواهد شد. بهترين حالت آن است که بسيار
باافتخار و موفق، با اميد به آن که بتوانی در جای ديگری امکان خودی شدن را
ارزيابی کنی از آن مجموعه خارج شوی. البته بعد از چندين و چند بار بيرون
نيامدن از چنين امتحانی با افتخار فرياد می زنم که من نخودی هستم. شما
چطور؟ چقدر خودی يا نخودی هستيد؟
فرزاد جاهدی 
زمستان، هوای
سرد، سرهای در يقه كاپشن فرو رفته و چترهايی پراكنده.
پشت چراغ قرمز
توقف كرده ام. مهم ترين خبرهای چند ماه اخير از نظرم می گذرد. به ياد می آورم
كه بحث زنان خيابانی مدتی ست در روزنامه ها و ساير جرايد كثيرالانتشار مورد
توجه قرار گرفته است. تحليل های مختلف را به خاطر دارم از انكار محض گرفته تا
اصرار و ابرام فراوان بر همه گير بودن و فراگير بودن اين پديده. باز هم مثل
هميشه صفر يا صد! كمتر تحليل دقيقی در اين مورد ارائه شد.
آمارهای ارائه
شده از ذهن ام عبور می كند:
- سن زنان
خيابانی بسيار كاهش يافته است.
-
افزايش
نابسامانی های خانوادگی كه منتج به فرار دختران از منزل می شود،
باعث افزايش اين پديده شده است.
- درصدی از
زنان خيابانی به علت فقر مالی اقدام به تن فروشی می كنند.
و ….
صدای گوش خراش
بوق ماشين
ِ پشت سر،
فكرم را به هم می ريزد. متوجه می شوم كه چراغ سبز است و بايد بروم. حركت می
كنم، سعی می كنم كه به دقت كنار خيابان را زير نظر داشته باشم. از تحليل های
صفر و صد خبری نيست.
در طول مسير
تا منزل به دو يا سه مورد از زنانی برخورد می كنم كه در انتظار ماشين در كنار
خيابان به سر می برند. و ماشين هايی را می بينم كه برای اينكه خود را به كنار
خيابان برسانند،
روند حركت را در طول خيابان مختل می كنند. توقف ماشين ها، بوق های ممتد و در
نهايت … . بگذريم.
به خاطرم می
آيد كه چندی پيش كه وسيله شخصی نداشتم و مانند ساير خلق خدا،
كنار خيابان منتظر ماشين می ماندم،
چه ماشين هايی كه از كنار من به سادگی می گذشتند،
اما از كنار زنان نه! به خاطر دارم كه بارها در تاكسی و در صندلی عقب چندين
بار با مردانی كه برای زنان مسافر مزاحمت ايجاد می كردند برخورد لفظی پيدا
كردم. و هميشه با خود می انديشيدم كه چرا؟ و اكنون هم باز از خود می پرسم كه
چرا؟ راستی، چرا كسی به موضوع مردان خيابانی نمی پردازد؟
عليرضا موسی خانی 
به عشق (22 دی 1381)

بايد بنويسم. نه! بايد بيرونی يک بايد از درون خودم و فقط خودم می دانم که
اگر بيرونی بود برای من نبود!
حالا که قلم روی کاغذ گذاشتم، هجوم ناگفته ها! چه قدر بد که در يکی از همان
روزهای بد کسی از جايگاه دانايی چيزی به من ياد داد. اين که سفيدی کاغذ، ذهن
را تهی می کند! از کاغذ که چشم برمی دارم، دوباره هجوم پربلوای همه چيز، از
خاطره تا خاطره! اين برای من يعنی همه چيز. و دانايی ديگر می گفت: اين يعنی
افسردگی، زندگی در گذشته! بگذار افسرده باشم ...
شوق را، اميد را، شور را، حرکت را و حس بودن را برای چه می خواهم؟ برای که؟
تو بگو برای چه بخواهم، برای که.
...
می خواهم بنويسم. شايد نه هر دو هفته، که هر هفته و شايد هر سه روز و حتی
هر روز. اين قدرها نوشتنی دارم، اما می ترسم. از اين که نوشته هايم خواننده
ای، خريداری نداشته باشد! زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم ... و حالا اين
همه حيرت! اين همه حسرت! اين همه بغض! اين همه يأس! اين همه هراس! اين همه
اميد فروخورده! اين همه عشق فروشکسته ...، اين همه سياهی! و کيست که خريدار
سياهی باشد؟
می خواهم بنويسم. از آنها که آمدند و رفتند و از خودم که ماندم. از روزها
که زايل شدند و از خودم که فرسودم. از ذهنی که فروشکست و از روحی که زوال
خويش را به تماشا نشست، ساکت و مبهوت!
می خواهم بنويسم. به آنها که زخم زدند يا نزدند! به آنها که مردمی کردند يا
نامردمی! به آنها که هستند يا نيستند! به آنها که عزتی دارند يا ندارند! به
آنها که در وجودشان چيزی هست، کسی هست، يا وانمود می کنند که کسی هستند! به
آنها که عشق را، مهر را و عاطفه را می فهمند يا نمی فهمند! به آنها که خداوند
به آفريدن شان مفتخر است يا ملائک از بودن شان شرمسار! به همه! چه فرقی می
کند؟
می خواهم بنويسم. به خودم، به رفيقان، به نارفيقان، به صاحبان دل های پاک،
به ارباب زبان های چرب، به حق گويان، به حق فروشان، به عاشقان و به ابلهانی
که عشق لقلقه زبان کرده اند!
...
چشم می گشايم، قلم از کاغذ بر می کشم. نخواهم نوشت، جز به عشق! جز از عشق
...
مهدی اکبری 
به كجا چنين شتابان
(8 دی 1381)

روز دوشنبه
مورخ 18/9/1381 در منزل پدري مشغول تماشاي برنامه هاي سيماي جمهوري اسلامي
ايران بودم.
در حدود ساعت 8 شب از شبكه دوم سيما سخنراني آقاي حسن رحيم
پور ازغدي پخش مي شد.
توفيق اجباري
ما را نيز به شنيدن سخنان ايشان وادار كرد
- از قضا نتوان
گريخت. سخنراني در يكي از شب هاي ماه مبارك رمضان سال جاري و در دانشگاه
فردوسي مشهد براي دانشجويان ايراد شده بود. سخنران محترم نخست به بيان فضايل
و منزلت اميرالمومنين علي(ع) پرداخت كه البته بسي فراتر از بحث
هاي متداول در مورد ائمه اطهار بود و سپس يك تحليل مردم شناسانه
(!)
از مردمان زمان اميرالمومنين و دشمنان ايشان ارائه كرد،
اما رفته رفته بحث به سمت سكولاريسم، دمكراسي، دولت ديني و دين دولتي، انتقاد
از قواي سه گانه و غيره كشيده شد.
فارغ از تحليل ها و اطلاعات ارائه
شده از سوي ايشان،
از جمله اين كه مباني تفكر
سكولاريسم به معاويه و يزيد بر مي گردد، اين كه دمكراسي به قول خود
غربي ها از الگوهاي پوسيده و دور انداخته شده قرن
هجده
مي باشد، اين كه مارتين لوتر دستور قتل عام
يك قوم خاص را صادر كرده است و غيره،
كه بررسي صحت و سقم آنها
در اندازه دانش و اطلاعات
من
نمي باشد و قضاوت
اش بر
عهده خوانندگان است، آمار جالب توجهي نيز از سوي ايشان در مورد آمريكا ارائه
شد.
آقاي ازغدي
اشاره داشت كه در سال گذشته براي سميناري به شهر تورنتو در كانادا رفته
است. يكي از نكات جالب
براي ايشان در اين سفر اين بوده كه شهري در كانادا وجود دارد كه فاقد هر گونه
تكنولوژي مي باشد و حتي لباس ها دست دوز و شبيه
لباس هاي قرن
هجده
مي باشد. برق نیست، آب لوله كشي وجود ندارد، هيچ گونه وسيله اطلاع
رساني و ارتباط جمعي و خلاصه هيچ نشاني از دنياي مدرن تكنولوژيك يافت نمي شود
و مردمان اين شهر معتقدند كه همه بلاياي بشر ناشي از تكنولوژي
ست. آمار مورد نظر را فردي
از اين قبيله به آقاي ازغدي داده
است.
و اما آن
آمار
که
متعلق به
ده
سال پيش بوده و غير رسمي
ست،
لذا آمار رسمي مي تواند بسي بيشتر از اين باشد:
-
در 10
سال گذشته بطور متوسط در هر 3 ثانيه يك سرقت ماشين در آمريكا اتفاق افتاده
است.
-
در 10
سال گذشته بطور متوسط در هر 12 ثانيه يك تجاوز به زنان در امريكا مشاهده شده
است.
-
در 10
سال گذشته در هر 27 ثانيه يك ضرب و شتم خشن كه عموماً عليه زنان بوده در
امريكا اتفاق افتاده است.
البته
به
آمار و اطلاعات ديگري
نيز در سخنراني ايشان اشاره شد كه از خاطرم
محو گرديده است. يك محاسبه سرانگشتي براي 10 سال گذشته خبر از حدود 105
ميليون سرقت ماشين، 26 ميليون تجاوز به زنان و 35 ميليون ضرب و شتم خشن
(عموماً عليه زنان) در ايالات متحده مي دهد. تازه اين بخشي از آمار است كه 30
درصد مردم كه به پليس اعتماد دارند،
در اختيار گذاشته اند و اگر آمار مربوط به 70 درصد ديگر كه به پليس اعتماد
ندارند را به اين آمار اضافه كنيم،
سر به فلك مي كشد.
همين!
قضاوت با شما، من
كه نظري ندارم.
عليرضا
موسی خانی

|