|
|
||||
|
به بهانه مَلِنا (Malena) (اول آذر 1381) کتاب زمان و سينمای روبرويش (نيمه آذر 1381) و
نام جديدترين کار گروه تئاتر «امروز» که بر صحنه است و شايد تا آخر آذر فرصت ديدن اش در سالن سايه تئاتر شهر باقی باشد، «همان هميشگی» ست. يک کار نمايشی که به قول ريما رامين فر، نويسنده و کارگردان آن، نمونه يک نمايش کارگاهی ست چراکه روند شکل گيری نمايشنامه و شخصيت پردازی، نوشتن ديالوگ ها و حتی طراحی صحنه در يک فرآيند گروهی کامل شده است. بازی های بی عيب و نقص، طراحی صحنه کاملاً هماهنگ و همخوان با متن، يک متن ظريف و عميق دست به دست هم داده اند تا بيننده بعد از يک ساعت همراهی با نمايش به شدت متأثر و حتی مبهوت گردد. کاری که در آن کسی نمی خواهد شعار روشنفکری بدهد، کسی نمی خواهد مدافع حقوق زنان گردد، کسی نمی خواهد قهرمان باشد، کسی نمی خواهد حتی توبه کند اگر گناهی کرده است. همه همانی هستند که بايد باشند. آری، «همان هميشگی» برشی ست از همان زندگی هميشگی مان! آری، هر کدام از ما در معرض اين هستيم که انبوه دردسرها بر سرمان آوار گردد، هر چند تا وقتی که چنين نشده با دغدغه های روزمره و حتی تقلاهای متعالی و شبه متعالی، هراسی از ويرانی قريب الوقوع به دل راه نمی دهيم. آری، من و تو در اين جبر کلی محيط بر ما، مختارانه زندگی و حتی شادی می کنيم. مگر نه اين است که می گويند زلزله تهران گريزناپذير است؟ پس چرا کسی از اين ولايت کوچ که نمی کند هيچ، روز به روز بر مهاجران به سمت تهران و جاذبه های پايتخت نشينی اش افزوده می گردد؟ شايد ما داريم به جلو فرار می کنيم! خط پايان اين مسابقه، ميله های زندان نيستند؟ به هر حال، ديالوگ آدم ها در «همان هميشگی» با خدايشان که خالق کائنات است، بسيار دلچسب و تأثيرگذار است. حتی آن نماز سه رکعتی پيش از اذان صبح که دعای آخرين رکعت اش از ياد رفته است، می پندارم که از ساعت ها و روزها و سال ها تعبد، بيشتر از گنجينه ايمان بهره برده است. آری، چه بسا تنها راه رستگاری مان اين گونه به استقبال اذان صبح رفتن باشد! بجنبيد تا فرصت هست «همان هميشگی» را سياحت کنيد.
کتاب زمان و
سينمای روبرويش (نيمه آذر 1381)
از ساکنان شهرهای غير از تهران معذرت می خواهم. نشانی ای که می دهم جايی ست در خيابان های تهران: کتاب زمان، خيابان انقلاب. بد نيست به آنجا سری بزنيد. هم فال است هم تماشا. من که خودم خيلی وقت ها همين جوری در گذر هم که باشم و به آنجا برسم، سرکی به داخل اين کتابخانه و کتاب فروشی می کشم. نمی دانم چه طور است که هيچ وقت هم دست خالی بيرون نيامده ام. هميشه در زاويه و کنجی کتابی، ورقی، تصويری و هر چيز ديگری که ممکن باشد، می يابم. هميشه در عين دنج بودن تازه است. حالا هم چند تا کارت بی زرق و برق و صميمی از شعرای معاصر آورده است. شاملوی بزرگ در کنار آيدا، فروغ و اخوان، سهراب و ... . شايد بدتان نيايد که آنها را داشته باشيد يا به دوستی هديه شان بدهيد. بياييد تا با هم قرار بگذاريم تا همديگر را در آنجا ببينيم. باشد؟ راستی، تقريباً مقابل کتاب زمان، سينما سپيده است که بعد از سال ها نسخه کامل فيلم مسافرانِ بهرام بيضايی را اکران کرده- البته فرق آن با نسخه ناقص اش چيزی در حد سه دقيقه است. به هر حال، اين را می خواستم بگويم که در سالن انتظار سينما نمايشگاهی از آثار بيضايی ترتيب داده اند و نمونه هايی از پوستر فيلم هايش هم هست. ديدن آنها برای من که خاطره برانگيز بود.
به بهانه مَلِنا
(Malena) (اول آذر 1381)
ملنا
تلنگری ست به بسياری جوانان و
يا
ميانسالان و
يا
كمی بالاتر. ملنا
تلنگری ست به آنان
كه
درگير پرورش نوجوان خود و يا ديگران هستند. ملنا
تلنگری ست به درون مان، آن
چنان
كه
هست و يا آنچنان كه ممكن است باشد و يا بشود. ملنا
پر است از واقعيت های درون و بيرون انسان
ها. تعاملی ست بين خود و جامعه. شايد هم
نگاهی فرويدی مي اندازد به درون انسان و
جامعه. آن چنان يك جانبه و كانونی بر
موضوعی كه همواره ذهن ام را به خود مشغول
كرده است و خالی از هر پيرايه ای مبحث "عشق
و شهوت" است. به ياد دارم اولين بار آن را
در جريان فيلمی احساس كردم كه گر چه
عالميان آن را پر جايزه ترين فيلم سينما در
اسكار مي دانند، ولی من در دل از آن
دلگيرم، البته
دلگيری از سر نگرش محتوايی و در عين حال
احساس عظمت از ساختاری رؤيايی در تايتانيك. اين
پرسش همواره ذهن ام را مشغول داشته و در پی
پاسخ يابی در نوشته ها و گفته ها بوده ام.
نگرش به عشق و شيدايی به عنوان موضوعی فرا
ماده ای و معنايی هميشه مطرح بوده و هست.
والاترين بيان حال عاشق و معشوق در ادبيات
پر از معنای ما و از زبان شاعران و سخن
سرايانی عارف با كلام جسم و ماده حلاوت
يافته است: كمند زلف، خال لب، تير مژگان،
ميان باريك، مستی و باده، آغوش و لب و ... . مگر
جز اين است كه تنها سخن دل است كه بر دل می
نشيند و رطب خورده منع رطب چون كند؟ پس اگر
نچشيده اند اين بزرگان اين حال و احوال را
در ماده، چگونه مثال و ايهام و استعاره را
در كلام آورده اند؟ و اگر چشيده اند، اين
چه شعار است كه همواره از صاحبان كلام عشق
فرازميني شنيده ايم كه عشق چنان معنوی است
كه نبايد با ماده پست و شهوت آميخته گردد؟
مگر می شود عاشق بود و انتظار در آغوش
گرفتن، فشردن و حظ بردن از آن تن و بدن در
بين بازوان را در كنج خلوت پنهان كرد؟ مگر
می شود عاشق بود و در دست يافتن به يك لحظه
لب بر لبان معشوق نسوخت؟ دست در زلف دوتا
چرا نكنم، اگر حالی ست مرا با او! آيا عشق
فقط الهی است و ديگر سوزها و شيدايی ها،
دور از خدا؟ كدام عشق الهی است؟ تنها آن
عشق كه از زبان عشق و عاشقی نديده ها شنيده
ايم كه بگويند و از حال و قال ساعت ها
سخنرانی كنند؟ بيا اشارتی كنم ات از حديث
بوسه و عشق: آری، بايد اقرار كرد كه بوسيدن
تعاملی است عاشقانه، محبت زا، شيرين، مستی
زا و آرامش بخش به ويژه كه از باب لبان باشد.
بر اين جملات لب مگزيد كه مگو! می
دانيد كه يكی از راه های آرام شدن نوزادی
تازه به دنيا آمده، آن است كه مادر او را به
گونه ای به آغوش كشد كه نوزاد صدای طپش قلب
مادر را بشنود و حتما هم شنيده ايد كه محل
عشق در قلب است. گر چه يكی قلبِ معنا و
ديگری قلبِ ماده است، ولی همواره چيزی در
سينه است كه اگر ماده باشد، دليل نمی خواهد
و اگر معنا باشد، در همين جا حس اش كرده ايم.
به هر جهت، اگر اين قلب ها در درون مان
هستند و تمايل هميشگی عاشق و معشوق به
رسيدن در كنار يكديگر است، پس چرا نزديك تر
از سينه به سينه نباشد؟ و چرا حتی نزديك تر
نشوند و يكديگر را تنگ در آغوش نفشارند؟
شايد اين قلب ها و سينه های از هم دور به
وصال نزديكتر شوند. ولی
مگر نه اينكه اين تنها مربوط به ماده پست
است و از عشق متعالی دور؟ از
پراكنده گويی من آزرده نشويد، ولی يك
حقيقت به تجربه و آمار درآمده در علوم
انسانی و اجتماعی آن است كه بالاترين
نرخ طلاق به هر دليلی كه ظاهر شود،
ريشه در ضعف ارضای جنسی يكی و يا هر دو طرف
دارد. طلاق يعنی بريدن، يعنی تمام شدن
محبت، پايان عشق! اينجا تلنگری ديگر بزنم
به اين ذهنيت كه چگونه عشق تزايدی از باب
شهوت می يابد و با آنچه گفته شد، شهوت می
تواند ريشه در عشق داشته باشد؟ آيا عشق پاك
تر است يا شهوت؟ پرسشی با پاسخی هميشه
معلوم، كه می توان در پاسخ هميشگی، كمی با
تامل بيشتر پاسخ داد. از
اين ها كه بگذريم، نوبت «ملنا» ست. داستانی
كه تماماً از ديدگاه يك نوجوان به يك موضوع
بسيار مهم و اثرگذار زندگي اش روايت ميشود.
در اين ميان اتفاقات اجتماعی در كنار او در
آيند و روند هستند و در روايت او جای مي
گيرند. از سوی ديگر، تمام محور اين داستان
پيرامون شخصيتی در حركت است كه در طول
فيلم، تنها فردی ست كه در بازیِ فيلم وارد
نشده است: ملنا. زنی 27 ساله كه بسيار زيبا و
شهوت برانگيز است. زيبايی عارضه ای ست كه
دارا بودن و نبودن آن چندان در دست آدمی
نيست، ولی خودآرايی و خودنمايی مبحثی ست
كه قابل اداره كردن و يا آزادكردنی است. در
مورد اين بخش از شخصيت ملنا - كه كم آن را
نمی بينيم - جايی برای باز كردن اين بحث است
كه خودنمايی يك فرد آن چنان كه به چشم
ديگران بيايد، چگونه رخداد می كند؟ برای
اين موضوع منطق ساده ای وجود دارد كه بستگی
بسيار زيادی با محيط اجتماعی محل، و فرهنگ
و سنن رايج اجتماعی آن جامعه دارد. يعنی
اينكه چه بسيارند رفتارهايی كه در ميان
اعضای يك جامعه آن قدر طبيعی و عادی ست كه
انجام آن نه تنها هيچ تحريك اجتماعی و در
نتيجه فردی را ايجاد نخواهد كرد، بلكه عدم
انجام آن است كه تحريك كننده خواهد بود و
خودنمايی تلقی خواهد شد. ملنا زنی است كه
در عين پاكی و خودداری نسبت به روابط غير
اخلاقی بسيار بی توجه به اطراف و اطرافيان
است و درون خود را در چنين حالتي نشان می
دهد. در هر حال نبايد فراموش كرد كه زندگی
تعاملی ست بين فرد و ديگران. همان
گونه كه جامعه بر فرد تاثيرگذار است، فرد
نيز بر جامعه. موفقيت در حفظ اين تعامل است.
با كنترل پيام های ارسالی از سوی فرد به
جامعه و ارزيابی پس خوراند ارسالی از
جامعه به فرد و تصحيح و تنظيم روند برقراری
اين روابط، می توان در حد توان از عوارض
سوء عدم مراقبت از روند ارتباط و رويه
نادرست ارسال پيام ها جلوگيری كرد. در اين
فيلم، گرچه تا آخرين لحظه می توان بدترين
دشنام ها و ناسزاها را نثار عامه مردم كرد
و آنها را سطحی نگر، شهوت جو، بی ظرفيت و
حسود دانست، اما - با تمام اين احساسات كه
در اين تراژدی بدست می آيند - بايد كمی هم
حق را به مردم داد. هميشه اين مثل را شنيده
ايم كه می گويند "امان از حرف مردم" و
عده ای نيز با كمال افتخار پاسخ می دهند كه
"ما كه برای حرف مردم زندگی نمی كنيم!".
با نگاهی دقيق تر به مضمون اين فيلم كه
شايد مشابه آن در حالتها و شكل متفاوتی در
كنار ما در سطح جامعه رخ می دهد می بينيم كه
كمی هم، كرم از خود درخت است. دوست
دارم بسيار واقع نگر به زندگی و انسان ها
باشم، ولی شايد اين رگ غيرت و يا شايد تعصب
در من زنده است كه بگويم زندگی زيباست و
بايد به آن ادامه داد، ولی به چه قيمتي؟
حتی خودفروشي؟ شايد من هم در چنان موقعيتی
كه كارگردان به تصوير كشيده است، چنين
كنم، ولی به هر حال، نه من زن هستم كه
بتوانم در جای يك زن تصميم بگيرم
نه در چنان موقعيت زماني – اجتماعي –
فرهنگي - خانوادگی كه شايد بسياری از آنها
در فيلم برای من ِ آسيايی و شرقی مشخص و
قابل درك نيست. در هر صورت با فرهنگ و
باورهای خودم، پذيرش اين حركت را چنان سخت
می بينم كه رگ های گردن ام بيرون مي زند و
با صدايی گرفته ميگويم: "نه!" از
سوی ديگر لزوم برقراری روابط جنسی برای يك
نوجوان در سنين خاصی از نوجوانی را می توان
از ابتدا تا انتهای فيلم دنبال كرد. البته
آن چه در فيلم می آيد، محصولی ست از فرهنگ
مردمی با محيط و فرهنگ و باورهايی متفاوت
با ما، ولی اشاره ای چنين كانونی به اين
موضوع و آن كه ما چنين عوارضی را در
كنارمان در ميان جامعه و خانواده می
توانيم رد بگيريم، تلنگری است به والدين و
معلمان و آنان كه هنوز در عمل و در سطح شعار
با جوانان و نوجوانان رابطه ای دارند. يك
نوجوانان با ديدن عكس ها و تصاوير عريان و
جنسی احساس جديدی در درون بدن خود احساس می
كند كه شايد اولين تجربه او باشد. البته
شايد اين عوارض بيشتر دچار پسران گردد،
زيرا به دلايل علمی نيز بخش عمده ای از
تحريك های جنسی در مردان ابعاد بصری دارد و
در زنان ابعاد بساوايي. در هر صورت اين
احساس های جديد ناشی از نيازهای جديدی است
كه برای بدن ايجاد شده است و عدم پاسخگويی
مناسب و متعادل به آن، تمام تراكنش های فرد
را دچار اختلال می كند. تمام
آنچه گفتم و به هر دری زدم، تنها كلامی
مانده بر دل بود كه بايد باز مي گفتم. پس
همين جا - كه شايد ميانه كلام باشد – مي
ايستم و خداحافظ می گويم. شايد وقتی ديگر
باز هم زبان ام وا شود.
هنرهای جديد يا Modern Arts عنوان نمايشگاهی ست که در موزه هنرهای معاصر برپاست و گويا تا چهارم آذر ادامه دارد. ديدن اش خالی از لطف نيست، هر چند ممکن است از برخی کارها سر در نياوريد. البته اين چيز به خودی خود مهمی نيست، چراکه مگر قرار است ما همه چيزی را بفهميم؟ بگذريم. غرض از اين چند سطر، نشانی دادن به پايگاه اينترنتی موزه هنرهای معاصر بود که می توانيد جلوه هايی از اين نمايشگاه را در آنجا ببينيد. وای از آدمی با اين روح فراخ و شورشی اش که دامنه تخيل آن به هر کجا گسترده است. وای از اين ...
1 - دزدی از قلمرو خدا همه آدميان، در هر دوره و زمان، اهل کران تا کران گيتی و دل سپرده به هر کيش و مرامي، پيجوی بهشت بوده اند تا در سايه درخت هميشه سبز سايه گسترده اش آرام گيرند. اصلا همين جست و جوی مشترک نبوده که در زبان های مختلف لغات مشابه «فردوس»، «پرديس» و «Paradise» را آفريده است؟ بايد دويد و دويد، از فراز و نشيب ها گذشت تا به ديواره بهشت رسيد. قدم آخر آن است که از ديوار رد شوی. آنجا شايد دری باز نباشد که از آن بگذری. همت کن و بپر. از ديوار بهشت بايد بالا بروی. اينجا از ديوار بالا رفتن، حرکتی دزدانه هم اگر محسوب شود، نبايد نگران اش بود. آخر دزدی از قلمرو خدا حکايت ديگری ست. دست شيرين نشاط درد نکند با فيلم «طوبا» که بايد روی دو پرده می ديدی اش و تصويربرداری داريوش خُنجی.
2- تکه ای گمشده موسيقی از کجا در زندگی بشر آغاز شد؟ آز آن وقت که انسان به هوش آمد و دانست تکه ای گمشده دارد که در کنارش نيست و از دست رفته است يا آن گاه که فهميد پاره ای دارد که نبودن اش را تازه حس کرده؟ شايد! شايد اين چنين بود که او دست به دامان موسيقی شد تا مگر ناآرامی و بی قراری وجود پاره پاره اش را فرو نشاند. نه اين که شور جستن در او به خواب رود که آهنگی و طنينی اميدوارانه به تحرکِ خويش دهد. جداً درباره فيلم کوتاه و هفت دقيقه ای عباس کيارستمی بزرگ چه می توان گفت؟
3- باغبانی سنگ ها و ...
آخرين باری که ابياتی از منطق الطير عطار را خوانديد کی بود؟ آيا تا کنون هدهدی را نشسته بر بدنه فولکس واگنی اسقاطی ديده ايد؟ از عشق تا مرگ چه قدر فاصله است؟ يک ديوار؟ يک آينه يا چند قطعه عکس و مشتی خاطره؟ شايد هم عشق و مرگ اصلا دو چيز جدا نباشند. دو سوی سکهء ... تا حالا حتما شده که به چيزی دل ببنديد، نه؟ و اگر آن را از کف ربوده باشندتان، چه کرده ايد؟ بريده ايد يا ايستاده ايد؟ نمی دانم، شايد هم باغ سنگی درست کرده باشيد. تا کنون شده بر پنجره امام زاده ای دخيل بسته يا به ياد عزيز از دست رفته ای شمعی روشن کرده باشيد؟ راستي، تا به حال به همراه يک شيزوفرن پياده روی کرده و لختی در اتاق شماره 9 توقف داشته ايد؟ هنوز دير نشده، فقط تکانی ... |
||||