|
|
|||
|
عروسکی با کلاه قرمز (22 دی 1381) نيازی به توصيه نيست! (20 بهمن 1381) و
در نگاه اول آثار حجمی عجيب و غريبی را در ابعادی گاه خيلی بزرگ گاه بسيار کوچک می بينی که برای ساخت هر يک از آن ها از مواد متفاوتی استفاده شده است. مس، برنج، برنز، سراميک، فايبرگلاس و ... مواد خام مورد استفاده در اين آثارند. و طرح ها چه چيزی را نشان می دهند؟ ديوار، پله، قفل، قفس، پرنده، دست، موجودات وهم انگيزی که يا شاعرند يا عشاق يا ... و مهم تر از همه حجم هيچ!
آری، در نگاه اول گيج می شوی. با اين وجود گيرايی خاصی در کارهاست که تو را ترغيب می کند تا ادامه بدهی و چه خوب که نوشته هايی بر چند تابلو کليدهايی را در اختيارت می گذارند تا تأويل کنی و خُرد خُرد از آن گيجی اوليه به در آيی. اصلا متوجه نيستم که بگويم از چه حرف می زنم. از نمايشگاه آثار استاد پرويز تناولی صحبت می کنم که تا نيمه های فروردين 1382 در موزه هنرهای معاصر برپاست. فرصت ديدار از اين نمايشگاه را هر طور که هست مهيا کنيد. پشيمان نمی شويد، مطمئن ام! نشانی موزه را هم که می دانيد: کنار پارک لاله. تناولی که هنرمندی نقاش و مجسمه ساز است، در کارهايش روح شاعرانه ای دميده است. آنجا که فرهاد کوهکن را نيای باستانی مجسمه ساز خويش می خواند و هيچ را استعاره ای می گيرد از انسان و به آن حالاتی بشری می دهد. جفت جفت عاشقانی که يکديگر را رها نمی کنند و عشق شان به خانواده ای اهل شعر منتهی شده يا به حمل و نگهداری درختی سرو! و آنجا که کوهکن بزرگ را از شاعر مثالی اش جدا نمی داند. قصد من اينک بررسی و تحليل اين آثار نيست، فقط می خواهم به رفتنی ديگرباره و ديدن اين مجموعه فرهنگی دعوت تان بکنم. اگر در اين باره بيشتر اهل مطالعه ايد، اينجا را بخوانيد. اگر می خواهيد علاوه بر تصاويری که در اين صفحه می بينيد، با ديگر آثار او پيش از ديداری واقعی، در دنيای اينترنت آشنا شويد، اينجا را ببينيد.
نيازی به توصيه نيست!
(20 بهمن 1381)
يک بار آقای حسين درخشان - لينک دادن ما به حُدر هم از آن حکايت هاست! - در آستانه عيد فطر نوشت - نقل به مضمون: عيد فطر هم بر روزه داران هم بر روزه خواران مبارک باد! خوب، آنها که روزه داشته اند، معلوم است چرا و آنها که نه، به اين خاطر که بعد از عيد بدون پنهان کاری و عين آدم ناهارشان را می خورند و ... . اين بار هم "فروغ" به سياقی مشابه رفتنی هايی را پيشنهاد می کند که شايد برخی از آنها به ميل و سليقه همه جور در نيايند. همه چيز کاملاً جدی ست، گرچه شايد شما حس کنيد که طنزی در آن نهفته باشد. گذشته از آن، چه بسا اصلاً نيازی به توصيه های "فروغ" نباشد.
هيچ مناسبت تاريخی به لحاظ مرگ و تولد و نمی دانم هر چيز ديگری از اين دست در ميان نيست، اما ياد بامداد شاعر رهايم نمی کند. به هر حال، اول اين که کتابی به نام «گفتگويی شاعرانه با بامداد» چندی ست که توسط انتشارات نقش و نگار راهی بازار شده است. ناگفته نماند که اين هم يک جور محصول فرآيند "کتاب سازی" ست. آری، اين کتاب شامل چند فصل است که برای پاره هايی از اشعار احمد شاملو سؤال هايی تنظيم شده تا مثلاً گفت و گويی شکل گرفته باشد. گرچه حرف و حديث بسيار است، اما استثنائاً با کمی تسامح اين بار خالی از لطف نيست. حکايت اصلی اين است که مؤسسه فرهنگی - هنری ماهور به تازگی کار تهيه و عرضه اثری نفيس و شايسته را آغاز کرده که آن مجموعه اشعار شاملو با صدای خود اوست و همنوايی موسيقی مرحوم مرتضی حنانه. تا کنون دو لوح فشرده صوتی از اين مجموعه با نام های «مدايح بی صله» و «در آستانه» آماده شده اند که حاوی عمده و گزيده اشعار دفترهای «مدايح بی صله»، «شکفتن در مه»، «حديث بی قراری ماهان»، «در آستانه» و «ترانه های کوچک غربت» هستند. نظرتان درباره روخوانی بخشی از کار جاودانه «در آستانه» چيست؟ به هر حال ...
ديگر شماييد و تجربه صدای بامداد!
عروسکی با کلاه قرمز
(22 دی 1381)
خنده تان می گيرد از اين که با اين همه موضوع های متنوع و بااهميتی که امروزه ذهن را به خود وا می دارند، می خواهم از يک عروسک با کلاه قرمز بنويسم؟ مانعی ندارد! اگر دوست داريد تا می توانيد بخنديد، ولی اگر بعد از خنديدن مجالی داشتيد و حوصله ای، اين چند سطر را هم نگاهی بيندازيد.
***
بله، می خواهم از کلاه قرمزی حرف بزنم. يادش به خير! با آن سلام کردن و پرحرفی بی سابقه ای که در برنامه تلويزيونی آقای مجری و صندوق پست داشت – البته شايد درست تر آن باشد که بگويم برنامه آقای مُرجی! با به روی صحنه و صفحه آمدن کلاه قرمزی، عروسکی متولد شده بود که زيبا و خوش ساخت نبود، اما کاملاً بومی بود و ايرانی. کلاه قرمزی بچه همين کوچه پس کوچه های دور و اطراف بود. ناگفته نماند که در برنامه های عروسکی قبل و بعد از آن، عروسک های ديگری هم بوده اند که جلب توجه کرده اند، مثل آسمون و ريسمون، سنجد يا زی زی گولو، اما همگی شان پيش از تولد در اينجا، ما به ازای غيرايرانی داشته اند. اين يک واقعيت است که کلاه قرمزی نه به خاطر خوشگلی عروسکی که نام اش را بر آن نهاده بودند، بلکه به خاطر رفتار و لهجه ای که داشت، تأثير و تأثری خاص را سبب می شد و موفق شده بود تا نظر همه را جلب کند. يک جور جذابيت و شخصيت اصيل و ناب را در اين عروسک پر شر و شور می شد يافت.
***
بعد از کسب شهرت تلويزيونی، مثل بسياری ديگر از اهالی اين رسانه، پای کلاه قرمزی و دوستان اش به سينما باز شد. آن وقت بود که برای کلاه قرمزی قصه ساختند و پرداختند. سر و کله «نرگس جون» پيدا شد و عروسکی به هيبت گودزيلا و ... . آخر بايد به داستان اوج و فرود لازم را می بخشيدند و اين شد که از صفا و صافی شخصيت کلاه قرمزی اندک اندک فاصله گرفته شد. اصلاً برای ورود او به سينما، گويی عکسی که آن را رتوش می کنند، چهره اين عروسک را آب و رنگ تازه ای دادند. کلاه قرمزی بر پرده سينما هم درخشيد و موج موج ِ مردم را به سوی خود کشاند، اما يک موضوع که بسياری به روی خود نياوردند، اين بود که ديگر کلاه قرمزی آن عروسک صميمی اولی نبود. آری، هرچند کلاه قرمزی کماکان محبوب دل ها بود و همه را شاد می کرد، اما انگار عروسک ديگری را داشتند به نام او، به من و تو قالب می کردند.
***
کلاه قرمزی بعد از پول چندصد ميليونی ِ بی سابقه ای که از سينما در کيسه ريخت، مدت ها به خلوت رفت و ديگر رو نشان نداد. شايد باورتان نشود، اما خود من بارها برای اش دلتنگی کردم! راستی، چرا او بی خبر مدتی غيب شد؟ بالاخره از گوشه و کنار شنيده شد که او می خواهد برگردد و حالا می بينيم که واقعاً برگشته است. اميدوار بودم که اين بار، دوباره همان کلاه قرمزی اوليه را ببينم، اما نه! کلاه قرمزی حالا دوستان و آشنايان تازه تری پيدا کرده است. او هم انگار متناسب با فضای امروز جامعه گهگاه متلک های سياسی اجتماعی می پراند. بله، امروز اين عروسک ساده و شيطان شهرستانی، عموی پولداری دارد و سروناز خانمی هم هست که ... . بگذريم! بد نيست شما هم برويد کلاه قرمزی و سروناز را زيارت کنيد. اگر رفته ايد و آنها را ديده ايد يا اگر هنوز نرفته و پس از اين خواهيد رفت، اگر مرا از ياد نبرديد، خوشحال می شوم بدانم شما چه فکر می کنيد.
***
شايد باز هم به خنده بيفتيد و بگوييد که ای بابا، مگر اين عروسک با آن کلاه قرمزش چه قدر ارزش بحث کردن دارد و الخ. به هر حال هر کس عالمی دارد! اعتراف می کنم که بعد از اين همه انتقاد و توی ذوق خوردن، هنوز کلاه قرمزی را دوست دارم. شما اين طور فکر نمی کنيد که بعضی چيزها را نمی توان به سادگی از ياد برد؟
به نظر شما خنده دار نيست بعد از اين که ساعتی بی هيچ تکانی نگاه ساکن ات ظاهراً بر ميزکار ويندوز روبرويت دوخته شده - در واقع آن را هم نمی بينی - بخواهی از شب يلدايی بنويسی که هفته ای پيش گذشت، بی آنکه تو در خلوت سرد خويش پذيرای گپ و گفت دوستانه ای باشی يا لااقل صدای عزيزی را از ورای صدها کيلومتر بشنوی يا عابری تو را به مشتی تخمه آفتابگردان دعوت کرده باشد؟ باز هم خنده دار نيست، اگر بخواهی از کنسرت ملل بنويسی که چه قدر با دوستان برنامه تنظيم کرديد تا برويد، اما آن وقت که برنامه جور شد تو چند شبانه روزی بود که در رختخواب مريضی افتاده بودی؟ و کسی از تو باخبر نبود که در اين شلوغ بازار کلان شهر عزيز ميهن مان هر کسی آتيش به انبار خودش! و به اين ترتيب بليط آماده و تو در جا مانده و بعد از چند روز تازه پيام های بيرون خط رفيقی را می بينی: "فلانی برای فلان موقع فلان جا باش تا با فلانی ها بريم برنامه آخرين شب کنسرت چکناواريان، برات بليط گرفتما!" به هر حال زمستان اين جوری شروع شد. در تهران که حسابی با سرما و باران و برف و باد، زمستان عرض اندام کرد که بله، ماييم که قلندری روزگار می دانيم و ... از سويی کريسمس هم در راه است. اين واژه و عيد بودن اش به کنار، عزيز بودن عيسای مريم بدجوری دل را تکان می دهد هر وقت به يادش می افتی. نمی دانم تقصير از مسلمانی - يا نامسلمانی - ماست که اوليای دين اسلام در دل ما فقط زلزله حزن آلودی باعث می شوند يا از اشتياق دوست داران مسيحا که چنان مهربان ترسيم اش کرده اند. گفته اند که پيامبر عزيز اسلام مجموع حسنات اوليای پيشين بوده، از مهر عيسی و صبر نوح و کلام مقتدر موسی – در عين زبان الکنی که داشته – و حسن يوسف و الخ، اما نمی دانم چرا کسی پيدا نشده تا اين جميع جهات را بشکافد و بپردازد. امروز فقط از صدر اسلام قصه مقاتل مانده است و حتی در مولودی خوانی ها طنين غم نواخته می شود. اصلاً می دانيد که در حديث و روايت داريم که قرآن را محزون تلاوت کنيد؟ از طرفی فرا رسيدن سالروز شهادت امام ششم شيعيان را در همين نزديکی بايد تسليت گفت. راستی، شما به خاطر داريد که ميلاد امام رضا(ع) روز تعطيل است يا سالگرد شهادت اش؟ اصلاً بی خيال بابا! من و شما را چه به معقولات و حوزه از ما بهتران! می خواستم به خاطر ميلاد مسيح نشانی يک سايت را بدهم تا در خانه گرم و مقابل نمايشگر روشن تان برويد آن را ببينيد و کارتی به نشانه دوستی برای آشنا و رفيق مسلمان و نامسلمان تان بفرستيد و اين وسط از آب گل آلود يک ماهی بگيرم که ما را هم يادتان نرود که اصلاً از خير آن می گذرم. مگر می خواهيد برای مان حرف در بياورند! پس نشانی بی نشانی! بعد از همه اين حرف ها، تازه کردن دوستی ها واجب است و اگر به دنبال بهانه اید، چه بهانه ای بهتر از اين؟ راستی، گويا فيلم بمانی هم در تهران اکران شده است، بالاخره. فيلمی ست نو و غيرمنتظره از مهرجويی کهنه کار. من که بعد از ديدن فيلم برای اولين بار هنگام جشنواره فجر سال پيش به خود اجازه قضاوتی ندادم، فقط آسوده خاطر شدم که مهرجويی همان مهرجويی ست با همان انديشه و فلسفه که در عين تلخی و گزندگی که چيزی جز واقع گرايی نيست، کماکان اميدوار است و رو به آسمان می نگرد. از خروج سارا و بانو از خانه هايشان تا آرامش محمود پای درخت گلابی و اينجا بمانی و ماندن در گورستان.
گفتنی ديگر اين که فرصت ديدن دوباره اين فيلم را در کنار دوستان از دست دادم که کماکان دوران نقاهت را پشت سر می گذارم – اِهه اِهه! بهتر است در اين سرما با اين تن حسابی خسته خطر نکنم. دير نمی شود، اما نبايد فرصت ديدن اش را به هيچ وجه از دست داد. من يکی که معتقدم هر فيلمی از مهرجويی را به خوبی تا پنج مرتبه می توان ديد و به نحوی مشعوف شد. فعلاً بهتر است بنشينم پای همين نمايشگر خودم و به تصوير شگفت کاغذ ديواری زمستانی اش زل بزنم که با خودش سرما را از کجايی که نمی دانم تا بيخ گوش های من می آورد. مگر ... |
|||