|
|
||
|
نخبگان اين مرز و بوم (نيمه آذر 1381) و
اينجا، تصوير، چهره های بزرگِ «فوكوس» شده ای ست. در پس زمينه اش، مردم انبوه «فلو»! اينجا، عبارات، چون واژههايی منفردند كه از يك متنِ بلندِ ريزِ ناخوانده، گزيده و برجسته شده باشند. انگار منظرهای كه از دور، بيشتر قلّه هايش به چشم می آيند، نه دامنه هايی كه بر گُردهشان سوارند. اينجا، ژستهای پروفسورانه، از آن بالاها ، وقت عزيزشان به جزئيات نمی رسد، كارهای «مهم» دارند، حرف های بزرگ (گُنده)، واژه های برجسته و . . . واژهها مهماند، اما متن را هم ورقی بزنيد. پروفسورها شايد چنين می بينند كه غولهايی بر آن «توده انبوه» سوارند، چنان كه بر مركب مراد. و می رانند هر بار به سويی. صحنه همآوردی غولان ِ موجسوار، انبوهی در اين سوی، انبوهی در آن سوی، انبوهی در سوی ديگر، و بر هر يك غولهايی چند سوار: از ميمنه ميدان، شمشير در هوا چرخان: - آهای! همگی به فرمان من! يک به راست، راست! و از ميسره، انديشناك و نگران: - اصولاً حركت های دموكراتيك مردمی كه با جنبش های فرانهادی مدنی و قانونسالاری جوانان پس راهكارهای نسل آينده و اصلاح مدرن جامعه در چهارچوب سنتی است. از اين رو اساساً بايد گفت كه همگی به چپ چپ! اينجا ، واژهها منفردند، انگار منفك از متن. پروفسورها ميگويند بايد به غولها تاخت تا سواری نگيرند. و اين چنين آن توده در پس زمينه ميماند، «فلو». و تازه از كجا معلوم كه پروفسورها هم سوار نباشند. يكي متن را بخواند شايد حرف هايي در آن باشد!
نخبگان اين مرز و بوم
(نيمه آذر 1381)
1 پشت کنکور که بودم، ورود به يکی از دانشگاه های معروف کشور برای ام يک رؤيا بود. شب و روز، فقط بی خوابی، درس، تست و تمرين! و خواب و خيالِ دانشگاهی که مجمع نخبگان و نوابغ است و محفل بزرگان علم و انديشه. خود را در حالتی تصور می کردم که در کلاس درس شان نشسته و حريصانه در چشمه سار کلام شان غرقه گشته ام يا در حالتی که پايان نامه ام را با راهنمايی عالمانه شان قدم به قدم پيش می برم و قطره قطره، اکسير دانش و انديشه شان را در روح و جان خود هضم می کنم. چشم اندازی که برای آينده خود ترسيم کرده و نصب العين خود قرار داده بودم، چهره دانشمندی بود که حلقه ای ست از زنجيره دانشمندان و متفکران تا با ياری آنان و اتکا به علم و انديشه شان مگر گرهی از گره های بی پايانِ اين مردم گشوده شود يا مشکلی از مشکلات شان رفع گردد.
2 اين جا نام دانشجو و دانشگاه بيشتر از آن که يادآور دانش و تفکر باشد، قدرت و سياست را به ذهن می آورد. و این تقارن چنان جا افتاده است که روزی را هم که به نام «دانشجو» نام گذاری کرده اند، سالروز يک واقعه سياسی ست نه يک رويداد علمی. اين بيشتر بروز بيرونی ست. غير از اين، داخل دانشگاه چه خبر است؟
3 من قبول شدم، در يکی از دانشگاه های معظم اين ديار. جايی که آخر علم و دانش بود، که شهرت اساتيدش سر به آسمان می ساييد. شوق و شعف ام را هنگام ثبت نام و انتخاب واحد و تمهيد مقدمات درس تصور کنيد. لحظه شماری می کردم برای شروع کلاس و آغاز داستان شورانگيز علم و آموزش و درس و بحث. اولين کلاس، استادش يکی از همان معروف ها بود. بعد از صحبت های اوليه و آشنايی های مقدماتی پرسيد: «خوب! در اين کلاس چی درس بدهيم؟» هنوز معين نکرده بود که برنامه درس چه باشد. طرح درس را با کمک دانشجويان تنظيم کرد. به ياد برنامه کلاسیِ ِ دانشگاه های اروپايی افتادم که قبلاً در اينترنت ديده بودم. در بسياری از آنها برنامه های درسی همراه با فهرست محتوای هر درس و مشخصات استاد آن تا چند ترم آينده معلوم شده و در سايت دانشگاه در دسترس همگان است. استادِ ما به همان طرح درس سرپايی هم وفادار نماند. در واقع او برای هيچ يک از کلاس ها برنامه از پيش تعيين شده ای نداشت و با مطالعه سر ِ کلاس حاضر نمی شد. او يک دستيار هم داشت. در نيمی از کلاس ها يا فقط دستيار می آمد يا استاد وسط کلاس عذرخواهی می کرد و ادامه کار را به او می سپارد. کلاس بعدی، استادش اتفاقاً مدير گروه هم بود. جلسه اول نيامد. خوب، تازه اول مهر بود و برنامه ها هنوز درست جا نيفتاده بودند. بعداً عذرخواهی کرد که از وجود اين کلاس بی اطلاع بوده است! يعنی تا روز شروع کلاس، مدير گروه از برنامه های درسی خودش هم خبر نداشت. اين استاد جلسه دوم و سوم هم غايب بود. جلسه چهارم، نيم ساعت دير آمد، چون ساعت اش عقب مانده بود ... . استاد سوم از مجموع هفده جلسه، نه جلسه غيبت داشت. دو جلسه وسط راه ماشين اش خاموش شده بود، يک جلسه می گفت به خاطر يخبندان و ليزی خيابان ها ترسيده است که ماشين های ديگر به ماشين اش بزنند و ترجيح داده که آن را از پارکينگ خارج نکند و به همين دليل ساده، کلاس تعطيل! استاد چهارم زمان کلاس هايش را بعد از ساعت شش بعد از ظهر گذاشته بود، زيرا در وزارتخانه ای سمتی داشت که قبل از آن وقت اش را پر می کرد. به بی مطالعه و بی برنامه بودن هم که ديگر عادت کرده بوديم. ترم های ديگر هم به همين منوال گذشت ...
4 يکی از دغدغه های مهم دانشجويان از همان ابتدا انتخاب موضوع پايان نامه بود. می خواستيم بدانيم در رشته مان اولويت های تحقيقاتی چيستند. انديشمندان و نخبگان جامعه ما چه مسائلی را مهم تر ديده اند و همّ خود را مصروف کدام موضوعات کرده اند؟ اجتماع علمی در اين رشته به کدام سمت و سو توجه دارد؟ اما به تدريج دريافتيم اينجا اصولاً اجتماع علمی وجود ندارد. بين اساتيد توافقی برای پرداختن به مسأله خاصی شکل نگرفته، نه آنکه سر اولويت ها اختلافی باشد که اصلاً کسی نظر خاصی ندارد تا توافقی بتواند شکل بگيرد. اساتيد، بعضی شان که هيچ علاقه مندی يا دغدغه ای ندارند، علاقه مندی بعضی ديگر را هم طرح های تحقيقاتیِ ِ سودآوری که می گيرند، تعيين می کند.
5 اساتيد ما که همان نخبگان و دانشمندان اين مرز و بوم اند، به چند کار مشغول اند: اول از همه انجام طرح های تحقيقاتی چند ده ميليونی، دوم عضويت در هيأت علمی دانشگاه و تدريس، سوم احراز پست ها و سِمت های دولتی، چهارم سفر به اروپا و آمريکا به عنوان فرصت مطالعاتی و پنجم تأليف و ترجمه. ايشان به فراخور توان و انگيزه شان برخی يا همه اين کارها را انجام می دهند، اما معمولاً اولی برای کسب درآمد است، دومی و سومی برای پرستيژ، چهارمی برای تفريح و پنجمی هم برای کسب امتياز لازم برای ارتقای درجه آکادميک. در نهايت، اندک اند اساتيدی که با انگيزه های علمی و برای کمک به پيشبرد دانش يا حل مشکلات اجتماعی تلاش می کنند. جالب آن که از ميان اساتيد، سه دسته به نظر می رسد در تدريس منظم تر و کوشاترند. اول اساتيد جوان که جويای نام اند. دوم بازنشسته هايی که به تدريس دعوت شده اند و خواهان حفظ اين کرسی ناپايدارند. و سوم اساتيد مدعو از ديگر دانشگاه ها که نگران حيثيت و اعتبارند. اساتيد معروف که نام بلند و تجربه کافی و موقعيت مستحکم دارند، مثل اين که به آخر خط رسيده اند. پس از سال ها مجاهده نفس گير برای رسيدن به نام و مقام، اکنون وقت استراحت فرا رسيده است!
6 آن چه آمد فقط درباره اساتيد بود. در وصف دانشگاه و کلاس و برنامه ريزی و کتابخانه و ...، گفتنی بسيار است. تو چه می گوطی؟ اگر دانشجو هستی يا بوده ای، دانشگاه ات چه وضعی دارد يا داشت؟ منتظر پاسخ ات هستم.
7 به اميدِ ...، به اميدهای ... راستی، شانزده آذر، روز دانشجو گرامی باد!
سحر چهارمين روز ماه مبارک رمضان بود. آقايی در راديو حکم «شب های مهتابی» را تشريح می کرد. در شب هايی که مهتاب غلبه دارد، چه گونه می شود که به فلان علت و بهمان دليل، زمان اذان صبح اندکی جابجا می شود و ... لهجه اش مرا به ياد روحانی شرکت مان انداخت. ظهرها يک ساعت برای نماز جماعت می آيد و ناهار هم مهمان شرکت است و بعد می رود. البته موقع ورود و خروج، کارت ساعت هم می زند. روستايی ساده دلی ست. تازه ملبس شده، و تا قبل از ازدواج، کنج ِ حجره ای که در حوزه علميه در اختيارش گذاشته بوده اند با چندرغاز شهريه ای که داشته، سر می کرده است. يکی دو سالی ست که ازدواج کرده و مجبور شده اتاقی اجاره کند در يک محله قديمی، در خانه ای پُر اتاق که چهار پنج خانواده ديگر هم در اتاق های ديگرش مستأجر هستند. حالا به شهريه اش کمی اضافه کرده اند. با اين پول و درآمد اندکی که از نمازهای ظهر و عصر عايدش می شود، گذران زندگی می کند. قبل از او آخوند ديگری پيش نمازمان بود. او را يکی از کارمندان شرکت دعوت کرده بود. همين طوری در راه خدا می آمد و حقوقی نمی گرفت، اما پس از مدتی اين يکی آمد نامه به دست. به عنوان پيش نماز شرکت رسماً معرفی شد بود. با شرکت قرارداد بست و آن يکی رفت. از وقتی اين کار را پيدا کرده، وضع اش کمی بهتر شده. البته غير از اين جا، دو جای ديگر هم نماز ظهر می خواند. اول ظهر، جای ديگری است. زود نمازش را تمام می کند و خودش را به شرکت ما می رساند و بعد از نماز و ناهار، سريع راهی محل بعدی می شود ... در راديو خواندن حکم شب های مهتابی تمام شده و آقای ديگری که لهجه اش شبيه قبلی ست، روايتی تعريف می کند: « در صدر اسلام، مردی به سفر رفت و قبل از آن، از همسرش قول گرفت تا بازگشت او، از خانه خارج نشود. پس از عزيمت شوهر، به زن خبر رسيد که پدرش به سختی بيمار و در بستر احتضار است. زن قاصدی به نزد پيامبر اسلام (ص) فرستاد تا اجازه خروج از خانه بگيرد، اما پيامبر پاسخ داد که در خانه و به فرمان شوهر بماند ... روحانی ما هنوز بيان قوی ای ندارد و نمی تواند مجلس بگرداند. در مناسبت هايی مثل ماه رمضان يا ايام محرم، برای موعظه و روضه کسان ديگری می آيند. او خيلی دوست می دارد بيان اش قوی شود و بتواند سخنرانی هم بکند. دارد تمرين می کند. کتاب های مقاتل که شرح جزييات وقايع عاشوراست، و اين جور چيزها می خواند. می گويد که در ماه رمضان، خيلی از همدرس هايش را می فرستند، اين ور و آن ور، مثلاً روستاهای اطراف، که برای شان هم کلی عايدات دارد هم کلی عزت و احترام، اما او بی نصيب می ماند. البته آرزوی اصلی اش اين است تا زودتر درس اش پيش برود و به جايی برسد ... صبح که از خانه بيرون آمدم، سر راه و طبق عادت، روزنامه های دکه ای را مرور می کردم. يکی از تيترها، جوابيه رئيس کل دادگستری استان همدان بود به اعتراض هايی که به حکم اعدام آقاجری شده. عکس رئيس کل دادگستری همدان، باز مرا به ياد روحانی شرکت مان انداخت. اين روزها نمی دانم چرا همه اش به ياد او می افتم. خدا کند درس اش زودتر پيش رود ...
ماهی که گذشت، نام اش «مهر» بود. چه کسی می داند «مهر» يعنی چه؟ اين نام از کجا آمده و چرا آن را بر ماه مهر نهاده اند؟ فروردين و ارديبهشت و خرداد و ... اسفند هم. آيا معانی ای دارند؟ دنيايی که ما در آنيم، بر مرکب «معنا» سوار است، و بدون آن «بی معنا» ست ! و بدون آن اصلاً نيست. معنا تنها از آن واژه، فيلم، نقاشی يا اثر هنری و فکری نيست. شيوه ای که نگاه می کنيم، حرف می زنيم، راه می رويم، می پوشيم، گوش می دهيم، می خريم، می خوريم، دوستی که انتخاب می کنيم، جايی که می رويم، طرز تزيين خانه و دفتر کار و آرايش سر و رو و ...، همه معناهايی دارند. معناهايی که ما با هر چيزی که به کار می بريم يا با هر کاری که می کنيم، آن را به ديگران می فهمانيم. و اين گونه خود را می شناسانيم يا رابطه ای برقرار می کنيم. دنيای آدمی دنيای معناها و نمادهاست، و همه اين ها ابزارهای برقراری ارتباط اند و اين چنين جمع پر شر و شور انسانی شکل می گيرد و ماجراها آغاز می شوند. معنا يک شبه پديد نمی آيد. معنا در طول زمان، در يک فرآيند تاريخی ساخته می شود ( گرچه راحت تر می توان بر بادش داد). حوادث و وقايع، روابط و کنش های متقابل انسانی، به تدريج به زمان ها و مکانها و اشياء معناهايی می بخشند که نشانگر مفهوم و اهميتی است که برای افراد دارند و ابزار سازنده ی شخصيت و هويتی که خود افراد دارند. معنا اصولاً در ميان «جمع» انسانی، از با هم بودن آدم ها و از خلال روابط آدميان با يکديگر شکل می گيرد، و هم خود وسيله ايجاد رابطه است. روابط متفاوت و اجتماعات و مراسم گوناگون، نظام های معنايی مختلفی پديد می آورند. بگذريم. سخن از مهر بود. بياييد فعلا از اين سوأل دور که مهر چيست و مبداء اش کجاست درگذريم و به همين مهری که گذشت برسيم. تقويم را ورقی می زنيم. دوشنبه اول مهر: وفات حضرت زينب(س)، پنجم مهر: شکست حصر آبادان و روز جهانگردی، ششم: روز ناشنوايان، هفتم: روز جهانگردی، هشتم: شهادت سرداران اسلام: فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز و جهان آرا و روز بزرگداشت مولوی، نهم: روز سالمندان، يازدهم: شهادت امام موسی کاظم(ع)، سيزدهم: مبعث حضرت رسول اکرم(ص) و هجرت امام خمينی به پاريس، هجدهم: ولادت امام حسين(ع) و روز پاسدار، نوزدهم: ولادت حضرت ابوالفضل(ع) و روز جانباز، بيستم: ولادت امام زين العابدين(ع) و روز بزرگداشت حافظ، ...، سی ام: ولادت حضرت قائم(عج) و روز جهانی مستضعفان. هشتم مهر، از روز بزرگداشت مولوی خبر دار شديد؟ می گويند قونيه غوغايی است هر سال. برنامه های بزرگداشت مولوی و سماع درويشان و مشتاقانی از اقصا نقاط جهان .... آيين ها، مراسم، جشن ها و همايش ها از مهم ترين رويدادهای فرهنگ ساز و معناساز و هويت ساز برای هر ملت اند. در اين جا از قونيه ای ها و مشی و مرام آن ها سخن نمی گويم. صحبت از مولوی است و از آيين ها و مراسم فرهنگ ساز. در روز بزرگداشت مولوی، صحبت سالمندان و بزرگداشت آنان نقل برنامه های تلويزيونی بود. بيستم مهر اما، گويا در شيراز خبرهايی بود، ولی در عصر جهانی شدن و تعامل از راه دور، از آن خبر فقط شيرازيان خبردار شدند و چند صد نفری که توانستند شرکت کنند، بهره بردند. دو سال پيش باز هم در ماه مهر، «شاعر کوچه های عاشقي» به افسانه پيوست. يادتان بود؟ راستی پانزدهم مهر ماه هم خبری بود. تولد سهراب سپهری، که در تقويم هم نيامده بود ... ديگر چه خبر؟
در مدح و منقبت مطالعه کردن و خواندن بسيار گفته اند، اما در باب چه خواندن و چه گونه خواندن و از محاسن کم خواندن و گزيده خواندن کم تر شنيده ايم، آن هم خواندنِ اينترنتی با آن همه زرق و برق و ايجاد کنجکاوی و تفنن و سرگرمی و ... . و در اين وانفسای ارتباطات و انفجار اطلاعات که از هر سری صدايی بلند است و از هر دری سخنی، هر که دست اش به دکمه رايانه ای برسد، می تواند پيام اش را به طرفه العينی تا اقصا نقاط جهان بپراکند - نمونه اش همين ستونی که می خوانيد ، شيوع پديده مطبوعه و نشريه هم - که انواع الکترونيکی اش اين روزها چهارنعل می تازد و بر وسعت ماجرا می افزايد - آفات ديگری در پی آورده است: نويسنده محترم چه نوشتن اش بيايد چه نيايد، چه از شماره پيش تا کنون حرف جديدی ياد گرفته باشد چه نه، بايد سر ِ وقت نوشته ای دست و پا کند تا دوره انتشار به تأخير نيفتد و مجله به موقع درآيد (يا سايت به وقت روزآمد شود) و مخاطبان پخش و پرا نگردند. پرسيدنی ست که اصولا نوشتن برای چه؟ آيا حرف و نکته بديعی هست که همگان بايد به شنيدن اش دعوت شوند؟ برای مطرح شدن و شناخته شدن؟ برای پر شدن ستون؟ برای ايجاد رابطه و دوستي؟ يا ... پريشان گفتم، پرسش های پراکنده و نيمه کاره. اما من آنچه دارم، تنها خود پرسش هايی ست در جستجوی پاسخی و پاسخگويی (گرچه برخی پرسش ها، شايد بهتر باشد که بی پاسخ بمانند و موی دماغ). جسارت می خواهد نوشتن، آن هم در اين اندازه و مقياس. جسارتی که اگر ادعای پاسخگويی باشد، در خود نمی بينم. جسارتی که اگر به خرج می دهم در به ميان آوردن پرسش هاست تا از اين گذار، مگر صاحب رأيی پيدا شود و دل غمديده ما را به سلامی بنوازد ... |
||