بايگانی

جستجوی مهر


تا نفت در رگ ماست (8 دی 1381)

خط دوچرخه (22 دی 1381)

گذشتن از ... (6 بهمن 1381)

جامعه ناموزون (20 بهمن 1381)

بازی خودی و نخودی (4 اسفند 1381)

و

نوشته های قديمی تر - پاييز 81

رضا کلاهی


 

بازی خودی و نخودی (4 اسفند 1381)

 

1

«هر جا که بروی شاهد جمعيت گسترده ای از خودی ها هستی که يا مشغول اند يا در آينده ای نزديک مشغول خواهند شد، . . . انسان بايد خداوند را شکرگزار باشد که اين همه خودی دورتادور مملکت عزيز و گرامی را از خود آکنده کرده است! هر جا که چشم ضعيف ما کار می کند مملو از خوديت است. راستی، نمی دانم چرا من توان خودی شدن را ندارم و هميشه در وضعيت "نخودی" به سر می برم . . . مطمئناً در يک مجموعه معتبر و ايثارگر جايی برای يک عنصر نخودی نيست. بسته به ميزان نخودی بودن شما برخورد مناسب باشما خواهد شد. بهترين حالت آن است که بسيار باافتخار و موفق، با اميد به آن که بتوانی در جای ديگری امکان خودی شدن را ارزيابی کنی از آن مجموعه خارج شوی. البته بعد از چندين و چند بار بيرون نيامدن از چنين امتحانی با افتخار فرياد می زنم که من نخودی هستم. شما چطور؟ چقدر خودی يا نخودی هستيد؟»

[نقل از شماره قبل فروغ، صفحه نگاهی ديگر: «ما خودی هستيم يا . . .»]

 

2

نگاهی ديگر:

بسياری از ما از اين نخودی بازی ها ديده ايم. مثل اين که ديگر به اين بازی عادت کرده ايم. اصلاً شايد کم کم قاعده بازی را هم ياد گرفته ايم. حتی گاهی شايد خودآگاه يا ناخودآگاه وارد بازی هم می شويم. در اين که بازی خوبی نيست، شکی نيست، اما:

سال هاست در جامعه ما، آنان که فکر می کنند، و آنان که حرف می زنند، مخاطب شان به نوعی بالانشينان و قدرت‌مندان اند. همان خودی ها، همان برندگان اين بازی «بدقاعده»! يا اگر مستقيماً با آن ها نباشند، باز هم چنان صحبت می کنند که گويی به در می گويند که ديوار بشنود! اگر چنين هم نباشد، باز موضوع صحبت شان بازی ای است که آنان به راه انداخته‌اند. از بازی ای سخن می گويند که خود را از قبل در آن بازنده می بينند. آن گاه منفعلانه، به هر سو که نظر می افکنند، رقيب را می بينند که گرداگردشان را فرا گرفته و از چنگ اش خلاصی نمی يابند.

در نظر من جاذبه اين بازی کهنه چندی ست که به سر آمده. ديگر مردانه خروشيدن بر «خودی ها» که: "آهای! بگذاريد اين «بدقاعدگی» را و رها کنيد اين ناجوانمردی را" و شجاعانه سپر کردنِ سينه برابر نامردمی هاشان، و خشمگينانه ديدنِ بر مرکب مراد سواربودن ها و بر پيادگان ريشخند زدن هاشان را، ... ديگر اين بازی جاذبه‌ای ندارد. آيا بازی، همه همين است؟ آيا باختن ِ همواره، تقدير مقدر نخودی هاست؟

مدتی ست تصميم گرفته ام به حال خود رها کنم اين بازی را، يا چانه زدن بر سر اين بازی را. فکر می کنم خيلی ها مدت هاست اين بازی را ـ اين چانه زنی را ـ رها کرده اند. به نظر می رسد که حريف به آسانی از بازی شيرين اش دست بر نخواهد داشت، پس بيهوده چانه نزنيد! نه از سر نااميدی نه از آن رو که نبايد درباره حق خود و چاره آن‌چه به ناحق می برند، انديشه کرد. هنوز اميدها بسيار است. بايد انديشيد، بايد دست به کار شد، اما سال هاست که در جامعه ما، آنان که می انديشند و آنان که حرف می زنند، فقط حريف را می بينند، و تنها درباره او می گويند. چهره اين حريفِ قديمی مدتهاست که همه چشم‌انداز انديشه مان را پوشانده است.

چندی پيش، به دليلی در جستجوی منابعی بودم درباره آداب و سنن و شيوه زندگی و معاش و اعتقادات و رفتار گذشتگان اين مرز و بوم. نه شاهان و سرداران و سپهسالاران - که در برابر عدد مردمانی که در زمانشان می زيسته‌اند، معدودند -  که همين مردم کوچه و بازار که پدران ما بودند و آن چه ما اکنون هستيم و داريم ميراث آنان است، که آن فلان الملوک و بهمان الدوله ها هم در ميان اينان زيسته اند و ملک و دولتی اگر داشته‌اند، از فرمانروايی بر ‌اينان بوده است، که تا نشناسيم شان، خود را نيز نخواهيم شناخت. بسيار اندک يافتم، اما در عوض منابع قطور و مدارک متعدد در باب کليات و جزئيات رفتار اهالی بيرونی و اندرونی دربار و عملکرد حاکمانِ سياستمدار و تحليل وقايع کلان سياسی روزگار، تا دل تان بخواهد!

درباره آن بازی خودی و نخودی، اين پرسش که «چرا اين چنين؟» چه جوابی خواهد داشت؟ پاسخ‌اش چندان ساده به نظر نمی رسد. دنباله اين پرسش، به اين سؤال کهنه سال ها بی جواب مانده ختم می شود که «چرا عقب مانده‌ايم؟ چرا پيش نرفته‌ايم؟». چرا اين پرسش بی پاسخ می ماند؟ شايد رازش در آن ضمير «ايم ِ» انتهايی نهفته باشد: «ما». «ما» که ايم؟ چه کسی عقب مانده و چه کسی پيش نرفته؟ چه شناختی از خودمان و گذشته مان داريم؟ در اين جا سال هاست آنان که فکر می کنند و آنان که حرف می زنند، تنها چهره های بزرگ «فوکوس» شده‌ را می بينند، در پس زمينه‌اش، مردم ِ انبوه «فلو». اين‌جا تصاوير، چونان منظره هايی است که از دور بيشتر قله هايش به چشم می آيد تا دامنه هايی که بر گرده شان سوارند. و اين چنين بازی خودی و نخودی همچنان ادامه می يابد و پرسش ها همچنان بی پاسخ می مانند.


 

جامعه ناموزون (20 بهمن 1381)

 

تاريخ يكی از ضروری ترين مواد برای شناخت مردمانِ جوامع و بررسی چند و چون وقوع وقايع است. در تحليل اجتماعی همواره تمايلی به ساده سازی و تقليل گرايی وجود دارد، كه از مشاهده پيچيدگی ها و ورود به عمق پديده ها جلوگيری می كند. علاوه بر آن درباره انقلاب اسلامی، شايد كم تر فرصت مطالعه و تحليلِ چرايی و چه گونگی  برای متفكران و محققان وجود داشته است. «يرواند آبراهاميان» از معدود تحليلگرانی است كه در اين باره، عالمانه نوشته است. جملاتی بخوانيد از او در كتاب «ايران بين دو انقلاب»:

در توضيح عللِ بلندمدت انقلاب اسلامی، دو تحليل مختلف ذكر شده است. تحليل اول كه هواداران رژيم پهلوی به آن معتقدند، می گويد علت وقوع انقلاب آن بود كه نوسازی شاه برای ملتی سنت گرا و عقب مانده بسيار سريع و بسيار زياد بود. تحليل ديگر كه مخالفان رژيم بيان می كنند، علت بروز انقلاب را در آن می داند كه نوسازی شاه به قدر كافی سريع و گسترده نبود تا بر نقطه ضعف اساسی وی كه پادشاهی دست نشانده سيا در عصر ناسيوناليسم، عدم تعهد و جمهوری خواهی بود، فائق آيد. در اين فصل كتاب می خواهيم بگوييم كه اين هر دو تحليل، نادرست، يا بهتر بگوييم هر دو، نيم درست و نيم نادرست است كه انقلاب به آن سبب روی داد كه شاه در سطح اجتماعی ـ اقتصادی نوسازی كرد و به اين گونه طبقه متوسط جديد و طبقه كارگر صنعتی را گسترش داد، اما نتوانست در سطح ديگر، يعنی سطح سياسی دست به نوسازی بزند و اين ناتوانی، ناگزير به پيوندهای بين حكومت و ساختار اجتماعی لطمه زد، مجاری ارتباطی بين نظام سياسی و توده مردم را مسدود ساخت، شكاف بين محافل حاكم و نيروهای جديد اجتماعی را عميق تر كرد، و خطيرتر از همه، اندك پل هايی را كه در گذشته، تشكيلات سياسی را با نيروهای اجتماعی سنتی به ويژه بازاريان و مقامات مذهبی ارتباط می داد، ويران كرد. به اين ترتيب در سال 1356 فاصله بين نظام اجتماعی ـ اقتصادی توسعه يافته، و نظام سياسی توسعه نيافته چنان وسيع بود كه بحرانی اقتصادی می توانست كل رژيم را متلاشی كند. كوتاه سخن، انقلاب نه به دليل توسعه بيش از حد، و نه به علت توسعه نيافتگی، بلكه به سبب توسعه ناموزون رخ داد.

آبراهاميان، يرواند (1377)،  ايران بين دو انقلاب، از مشروطه تا انقلاب اسلامی،

ترجمه كاظم فيروزمند و ديگران، تهران، نشرمركز، ص 389 و 390

 

توسعه اجتماعی ـ اقتصادی، بدون توسعه سياسی، توسعه ناموزون! به نظر شما جامعه امروز ما تا چه حد هنوز مبتلا به اين بيماری است؟ انقلاب سلامی كه پی آمد آن ناموزونی بود، چه قدر به بهبودش انجاميد؟ به نظر شما دوای اين درد كهنه چيست؟

مطالعه اين كتاب را به همه علاقه مندان شناخت جامعه ايران توصيه می كنم.


 

گذشتن از ... (6 بهمن 1381)

 

1

بعدازظهر، خيابانِ خلوت! پيرمرد، خسته و بی ‌حال، جلو خط عابر پياده ايستاده و قصد گذر از خيابان دارد. سواری ای با سرعت زياد از دور می آيد. پيرمرد در ترديد ميان رفتن و نرفتن پابه‌پا می شود. سواری، بالاخره نزديك او می ايستد، اما پيرمرد هنوز مردد است. ماشين ايستاده، راننده با دست اشاره می كند كه بفرماييد. پيرمرد عصازنان در حالی كه دست اش را به نشانه تشكر بلند كرده، راه می افتد. در حال رد شدن از سر ِ ديگر ِ ماشين، راننده برای اش بوقی می زند و حركت می كند. 

 

2

بعدازظهر، آخر وقت اداری، خيابانِ خلوت! مرد، خسته از كار روزانه، پايش را روی پدال گاز چسبانده است. دورتر، پيرمردی می خواهد از خيابان رد شود. راننده در ترديد ميان رفتن و نرفتن با گاز و ترمز بازی می كند. پيرمرد انگار كه قصد حركت می كند و راننده، بالاخره نزديك او مجبور به توقف می شود. پيرمرد اما هنوز مردد است. راننده خستگی ‌اش بيشتر می شود. با دست اشاره می كند: "خوب، بفرماييد!" پيرمرد مثل اين كه ترديدش بر طرف نشده، دست اش را به نشانه درخواست برای توقفِ ماشين بلند می كند و عصازنان راه می افتد. راننده كلافه است. دست اش را روی بوق می گذارد، اما پيرمرد به آخر ماشين رسيده. راننده كلاچ را رها می كند و ماشين به سرعت راه می افتد ...


 

خط دوچرخه (22 دی 1381)

 

1- اصولا دوچرخه سواری خيلی خوب است. هم برای کاهش آلودگی هوا هم برای حفظ سلامتی و افزایش شور و نشاط و غیره. خصوصاً در تهران که هم آلودگی هوا زياد است هم شیب تند خیابان ها، جنبه ورزشی ماجرا را خیلی زیاد می کند. چاره کار «خط دوچرخه» است. اولین خط، برای دانشجویان عزیز، آن هم دانشجویان شهرستانی ساکن خوابگاه، که هم مهم اند و هم مهم تر از آن دوچرخه دارند. پس به طرفة العینی، خطی از خوابگاه امیرآباد تا دانشگاه تهران کشیده شد. خوب، گرچه اندکی جای تردد ماشین ها را تنگ می کند، ولی می ارزد. شیب مسیر هم به اندازه کافی زیاد است که دانشجویان عزیز حسابی ورزش کنند. البته اگر بعضی نتوانستند آن سربالایی را رکاب بزنند، می توانند دوچرخه را دست شان بگیرند و تا خوابگاه پیاده قدم بزنند. فرقی نمی کند. باز هم، هم هدف کاهش آلودگی هوا هم هدف کاهش ترافیک برآورده می شود. القصه، به این ترتیب بود که اولین «خط دوچرخه» کشیده شد، اما داد از شهروندان کم لطف که هرچه مسؤولان دلسوز برنامه ریزی می کنند، آن ها استقبال نمی کنند. در طول این چند ماه، دریغ از حتا یک دوچرخه!

 

2- غرق در افکار خودم، در حال قدم زدن در پیاده روی بلند خیابان کارگر بودم که ناگهان چیز غریبی توجه ام را جلب کرد: خط دوچرخه. خط دوچرخه نبود!  با ماشین های مخصوص، خراشیده و پاکش کرده بودند. دنیا دور سرم می چرخید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ حتما توطئه ای در کار است. عده ای شبانه حمله کرده و این دستآورد مهم را که با آن همه زحمت و آن همه هزینه ساخته شده بود، از بین برده بودند. از هول این افکار از حال رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.


 

تا نفت در رگ ماست (8 دی 1381)

 

1- اگر پنج شنبه ها را هم که خيلی از جاها تعطيل اند، حساب کنيم،  اين جا از 365 روز، حدود 130 روزش تعطيل است، يعنی يک سوم سال. با 30 روز مرخصی، می شود تقريباً 44 درصد از سال.

2- می گويند ساعت کار مفيد در ادارات ما حدود  20  دقيقه در روز است.

ـ نتيجه: تقريباً تعطيل. راستی بدون نظام اداری کارها چه گونه پيش می رود؟

3- صنايع بزرگ ما خيلی وقت ها سودآوری ندارند، حتا گاهی زيان دِه می شوند، اما ظاهراً همچنان سرپا هستند و اتفاقاً توليد هم می کنند و خيلی از نيازهای مصرف کنندگان و مشتريان را هم برآورده می سازند!

4- در خبرها آمده بود که اجرای چند طرح بزرگ به شرکت های خارجی واگذار می شود: بزرگراه نواب، آزادراه تهران ـ شمال و چندتای ديگر. مثل اين که داخلی ها نتوانسته اند. چرا؟ جواب اش آسان نيست، اما يک خبر ديگر آن که، پروژه ساخت ورزشگاه اهواز 23 سال است نيمه کاره مانده. دو سه بار پيمان‌کارانِ مجری، کم فروشی کرده اند و کار خراب از آب درآمده. خلاصه هنوز هم به همان وضعی ست که بيست و سه سال پيش بود. فکر می کنيد چرا پروژه ها به خارجی ها واگذار می شوند؟

5- آدم ها زمانی می توانند دور هم جمع شوند و يک «جامعه» را تشکيل دهند که با هم در رابطه باشند و بين شان بده ـ بستانی وجود داشته باشد، يعنی برای آن که ساختار يک جامعه قوام يابد و تار و پودش در هم تنيده شود، اعضای آن بايد کار يکديگر را راه بيندازند. هر کسی بايد نقش خود را ايفا کند و کار خود را انجام دهد. اين، نقش ِ «کار»، در ايجادِ انسجام و همبستگی اجتماعی ست که کارکرد اوليه آن است. محصول پيشرفته‌تر کار، عبارت است از «ارزش افزوده» که انباشتگی اش رفاه و توسعه و پيشرفت می آورد، اما اگر پيشرفت هم نخواهيم، فقط برای بقای جامعه و از هم گسيخته نشدن آن نيز محتاج کار و فعاليت ايم.

6- نقطه مشترک شماره های يک تا چهار، آن است که در «جامعه» ما در روند کار و توليد، اختلالات جدی وجود دارد. خيلی جاها به نظر می رسد کارها، صوری، تشريفاتی و غيرواقعی اند، يعنی بود و نبودشان يکی ست. در خيلی از پروژه ها، عملاً کاری انجام نمی شود، اما درآمدهای کافی به مجريان می رسد. بعضی کار را خراب تحويل می دهند، يعنی «کارِ منفی»، اما آن ها هم سودشان را می برند. راستی، اگر سود از کار حاصل می شود، چه گونه می توان بدون انجام کار به سود رسيد؟ خلاصه، در روند انجام کار، اختلالات جدی وجود دارد، اما چرخ روزگار می چرخد و کارها پيش می رود! به نظر شما چه گونه جامعه از هم نمی گسلد؟

7- جامعه ما مجموعه ای ست از اجزای مجزا و منفک از هم. درجامعه ما به جای آن که عناصر، در ارتباط با هم، نيازهای يکديگر را برآورده کنند و  بافت و شبکه ای در هم تنيده را شکل دهند، هر يک، مستقل از ديگران، جداگانه به يک «مرکز» وصل اند و انرژی خود را از آن جا می گيرند. آن مرکز «نفت» است.

8- آيا می توانيد در اين جامعه کسی را پيدا کنيد که «نانِ نفتی» نخورد؟ دولتيان که مستقيماً می خورند. در بسياری از مشاغل خصوصی، کارفرما دولت است ... . دست آخر، مبراترين افراد، حتماً اجناس يارانه ای بسيار خورده اند و می خورند.

9- همه يا «خيلی ها» هر روز صبح از خواب بيدار می شوند، مرتب و منظم، با کلی وسواس و دلهره که ديرشان نشود، با اميد به خدا، سرِ کار می روند، هم برای لقمه ای نان حلال هم خدمتی به خلق و تا شب زحمت می کشند. همه بايد سر کار بروند تا چرخ اين مملکت بچرخد و نيازهای متقابل مردم تأمين گردند. همه سر کار می روند، اما در حقيقت - اگر با اندکی اغراق بگوييم - کاری انجام نمی شود. و در عين حال چرخ ها می چرخند، روزگار می گذرد و نيازها هم بی پاسخ نمی مانند.

اين جا همه سرکار می روند که بی کار نباشند، نه آن که چيزی توليد کنند يا کاری از پيش ببرند. اين جا درآمد از «توليد» حاصل نمی شود. توليد، باشد يا نباشد، درآمد هست. درآمد از جايی خارج از روابط متقابل اعضای جامعه، از بيرون از جامعه، به درون آن تزريق می شود و وقتی قبل از توليد، درآمد حاضر و آماده است، معلوم است که توليدی شکل نخواهد گرفت.

10- جامعه ای که اجزايش نيازهای متقابل يکديگر را برآورده نمی کنند، با هم تعامل ندارند و در هم تنيده نشده‌اند، انسجام‌اش نمی تواند از درون تأمين گردد. نمی تواند متکی به خود باشد. قوام و بقای چنين جامعه ای وابسته به چيز ديگری خارج از آن است. آن چيز، فعلاً نفت است. پس تا نفت هست، هرچه فرياد داريد بزنيد

راستی! روزی که نفت نباشد، به کجا وصل خواهيم شد؟