بايگانی

خواب، خيال، خاطره


يک فنجان نسکافه شريکی (اول آبان 1381)

نفرين ... (نيمه آبان 1381)

حضور نامرئی مريم و دست های تو (اول آذر 1381)

زهر مار (نيمه آذر 1381)

چند شب پيش در تئاتر (24 آذر 1381)

و

نوشته های تازه تر - زمستان 81

شهاب مباشری


 

چند شب پيش در تئاتر (24 آذر 1381)

 

بالاپوش گرمی به تن داشتم. در سرمای هوا علاوه بر بستن تمام دکمه هايش لبه يقه اش را بالا داده بودم. همين چند شب پيش بود، در حالی که سرم را زير انداخته بودم و به دور و بر توجهی نداشتم، آرام آرام به سمت گيشه فروش بليط تئاتر می رفتم، تئاتر ِ «همان هميشگی» با گروهی آشنا. چند نفری مقابل گيشه ايستاده بودند، اما هيچ کدام بليط نمی خريدند. فقط آنجا ايستاده بودند! از بين شان گذشتم و جلو رفتم. تا خواستم بليطی بخرم، کسی صدايم کرد:

- يکی هم برای من بگيريد.

به سمت صدا که برگشتم، از ميان آنهايی که آنجا ايستاده بودند، دختری تنها را ديدم که يک هزار تومانی به سمت من گرفته بود. نمی دانم چرا خودش بليط نخريد. به هر حال من هم بدون به زبان آوردن کلمه ای و بی هيچ تعارفی پول را از او گرفتم و دو تا بليط خريدم. بليط ها به هم چسبيده بودند و خط برشی نداشتند. وقتی که داشتم آنها را از هم جدا می کردم، ديدم او کمی دورتر از گيشه ايستاده است. به طرف اش رفتم و پيشاپيش دست ام را برای دادن بليط اش به سمت او دراز کردم. در حالی که هنوز به نزديکی اش نرسيده بودم، از کنارش مردی رد شد که داشت سيگار می کشيد. به مقابل اش که رسيدم، داشت با نگاه اش عابر سيگاری را دنبال می کرد:

- اه! بعضی ها هم عين لکوموتيو هستن! راه ميرن و دود می کنن.

دست هايم همان طور به طرف اش دراز بود تا اين که بالاخره او هم دست هايش را پيش آورد تا بليط را از من بگيرد. می خواستم هر چه سريع تر خودم را به بوفه برسانم و يک فنجان چای گرم بگيرم و او چه کُند و آرام! در همان حال گفت:

- شما موبايل نداريد؟ می خواستم يه زنگ به خونه ...

جمله اش تمام نشده بود که خيلی ساده با اشاره سر و دست، جواب منفی دادم. او هم جمله اش را ناتمام گذاشت. در عوض من گفتم:

- تو سالن پايين يه تلفن هست که می ...

جمله من هم تمام نشده بود که گفت:

- نه، ...

و من هم سرم را به نشانه اين که هر طور دوست دارد تکان دادم. انگار می خواست چيزی بگويد که من به راه افتادم. يک قدم بيشتر برنداشته بودم که دوباره صدايش باعث شد سرم را به طرف اش برگردانم:

- راستی، خيلی ممنون!

در ضمن گفتن اين چند کلمه با لبخندی بليط اش را نشان ام داد و من هم بی صدا و با اشاره ای فهماندم که خواهش می کنم و سرم را برگرداندم و دور شدم.

 

***

 

در بوفه نشسته بودم و استکان چای را در دست هايم داشتم، وقتی سرم را از روی روزنامه ای که روی ميز افتاده بود و من هم بی تفاوت داشتم اخبارش را می خواندم، بالا آوردم، ديدم آن دختر هم در بوفه و پشت ميز کناری من نشسته و فنجانی چای روبرويش است و دارد مرا نگاه می کند. بعد از گره  خوردن نگاه ها با هم، خيلی عادی و انگار که متوجه هيچی نشده ام سرم را پايين انداختم و خواندن اخبار روزنامه ای را که تاريخ چند روز قبل بالای صفحه اش بود، ادامه دادم.

 

***

 

تئاتر تمام شد. بعد از آن طنز تلخ و در آن سرمای هوا با دل و دماغی که من داشتم، تنها چيزی که می چسبيد سيگار بود. در فضای باز بيرون تئاتر، اولين کاری که کردم اين بود که ايستادم و کبريتی آتش زدم و يک نخ سيگار ژيتان گيراندم. همين طور که سرم نيمه پايين بود و دست هايم را دور آتش چوب کبريت پناه گاه کرده بودم، حس کردم که کسی در حين رفتن از کنارم دارد مرا نگاه می کند. من هم نگاه ام را به طرف اش چرخاندم و ديدم همان دختر است که برای اش بليط خريدم. همان که از سيگاری های در حال راه رفتن بدش می آمد، می خواست تلفن بزند، در بوفه هم چای می نوشيد و البته ديگر آن وقت مثل قبل لبخند نمی زد. کاملا فراموش اش کرده بودم. همان موقع اولين پک را به سيگار زدم و دودش را بيرون دادم و او همان طور که نگاه ام می کرد، دور می شد. من هم ديگر توجهی نکردم و عين هميشه سر به زير انداخته و رفتم. از کنارش گذشتم. اصلا حال و حوصله ای نبود تا ... و راستی، چه خوب که موبايل نداشتم و هوس سيگار کشيدن به سرم افتاده بود.


 

زهر مار (نيمه آذر 1381)

 

نمی دانم چه اهميتی دارد از خواب هايم نوشتن، اما می دانم يک جورهايی ذهن ام را به خود گرفتار کرده اند. خنده ام گرفته است! آخر، هرچند من به موهومات بسياری دل بسته ام بی هيچ منطقی، اما کمتر تصور می کردم که خواب بتواند تا اين حد مرا تحت تأثير قرار دهد.

تشابه فضای مکان ها و محيط هايی که چندی ست در خواب هايم می بينم به يکديگر، برايم تأمل برانگيزند. مثلاً دو سه شب پيش تر بود، خوابی ديدم که حکايت کار و زندگی روزمره ام بود. همين کار روزانه ای که به آن مشغول هستم با همين همکارهايی که دارم، اما در فضايی غريب. محل کار بنا يا خانه ای بود قديمی با مدخلی چوبين و عجيب در محله ای که آن هم قديمی و با خانه های مخروبه و ويرانه بسيار. در حين خواب هيچ چيزی برايم غيرعادی نبود. بله، در عصر سرعت و اطلاعات، در چنان فضای موهومی همه چيز برای همه عادی بود! حتی روزمرگی های هميشگی را در خواب می ديدم. همين طوری که در بيداری وقت به خانه آمدن گاه خريدی می کنم و نان و پنيری می گيرم، آنجا هم همين طور بود.

يک بار که به خانه برمی گشتم و مثل اغلب اوقات تنها و با خود در فکر و خيال، ديدم که از روبرويم مار بسيار بزرگی می آيد. يک آن خواستم بگريزم، اما دانستم که سرعت پيش آمدن اش چنان است که مجال گريختن ندارم. پاهايم سست شد. با اين وجود بين گريز و ماندن مردد بودم. اگر جنبشی ناگهانی برای فرار می کردم، توجه اش را جلب می کردم و احتمال خطر بيشتر می شد، اما اگر بر جای می ماندم، چه می شد؟ شايد به خير می گذشت و مار از کنارم می خزيد و می رفت. به هر حال، مار نزديک و نزديک تر شد تا اين که فاصله اش با من ديگر به هيچ رسيد ...

از خواب بيدار شدم؟ نمی دانم. هر چه هست که چيزی از بعدش به ياد نمی آورم.

چيز عجيب ديگری که علاوه بر بزرگی و درازای بيش از اندازه مار – چندان که انتهايش را نمی ديدم - که در خواب باز برايم کاملاً عادی به نظر می رسيد، معلق بودن مار در هوا بود. مار نه بر زمين می خزيد که در ارتفاعی کمتر از نيم متر گويی در هوا شنا می کرد و پيش می آمد.

بگذريم. همه اين ها خوابی بيش نبوده است. فقط نمی دانم چرا حس تلخی خاصی زير زبان ام دارم و پای چپ ام کبود شده است. مثل اين که زهر مار ... 


 

حضور نامرئی مريم و دست های تو (اول آذز 1381)

 

سلام ...

الان حدود دو ماهی می شود، شايد هم بيشتر، که نديده ام ات. در اين فاصله يکی چند بار، آن روزهای اول گاهی تماس تلفنی داشتيم و فقط همين. همين و نه چيزی بيشتر! حتی آن قدر به صندوق پستی رايگان اينترنتی ات سر نزده بودی که هر بار نامه ای می دادم يا پيام می گذاشتم، برگشت می خورد. بعد هم که من چند بار به مسافرت رفتم و در دسترس ات نبودم. شايد اين فاصله افتادن ميان ديدارهايمان داشت آرام آرام آن حسی را که نمی دانم به چه حسابی شکل گرفته و ذهن من را مشغول کرده بود، برطرف می کرد. يک جورهايی از اين موضوع ِ ناخواسته راضی بودم، گرچه ته دل هنوز بی قرار بودم. به هر حال، انگاری رطوبت و نمناکی لطيف دستمال دوستی مان رو به خيسی گذاشته بود و بالاخره مجالی پيش آمده بود تا دست زمان، اين دستمال را فقط کمی بچلاند تا آب اضافی اش بريزد. آری، اين دستمال اگر فقط اندکی نم می داشت، بس بود.

چند هفته پيش هم که باز تلفن زدی، پرسيدی که چرا من ارتباط را کمرنگ کرده ام و ديگر احوال پرس ات نمی شوم. حس می کردم که می خواهی بپرسی: «مگر دل ات برايم تنگ نشده؟» ، ولی نتوانستی و فهميدی که پشت خط با چيزی شبيه يک قالب يخ طرف هستی. من هم هيچ تلاشی نکردم که فريب ات بدهم که چنان نيست. نمی دانم در اين فاصله واقعاً چه رخ داده که اين طوری شدم. تنها چيزی که بيشتر از هر چيز ديگر معنی دارد، اين است که در ادامه برايت می گويم. البته شايد همين هم کاملاً بی معنی باشد.

تا حالا از مريم برايت حرف نزده ام، نه؟ مريم، هم هيچ کس نيست هم همه کس است. يک حضور نامرئی دارد که هر چه بيشتر به چند ماهه گذشته می انديشم، غلبه اش بر حضور عينی تو بيشتر می شود. حسودی ات نشود. تو که دوست نداری برای خوشايندت، سرت کلاه بگذارم؟ پس بگذار تا بی تعارف و باصراحت با تو حرف بزنم. آن روزهای اولِ اين دو ماهه که تو صددرصد بودی و هنوز هيچ خبری از مريم نبود، در آستانه تصميمی خلاف باورهايم به پايبندی به مرام دوستی و رفاقت قرار گرفته بودم، اما بودنِ تو تأثيری در منصرف کردن من نداشت. نمی دانم چرا داشتی کمرنگ می شدی. يک باره مريم زودتر از رسيدن موعد تصميمی که گرفته بودم، همان طور که گفتم، حضور نامرئی اش را نمايان کرد. آن موقع بود که ديگر نتوانستم. کسی منصرف ام نکرد، خودم منصرف شدم. به همين راحتی!

با اين حساب شايد اين کاغذ، آخرين نوشته ام برای تو باشد. لهيب شعله های ميانه رابطه مان، جای خود را به جريان سردی انگاری از آب برف داده است. البته نبايد بی انصافی کنم، اين هيچ- همه، اين حضور نامرئی، متولد شده انديشيدن من به توست، پس مديون ات هستم. آری، تو مادر مريمی!

کاش بشود يک بار ديگر، فقط يک بار، ببينم ات و دست هات را برای ساعتی، تنگ و گرم در دستان خود بگيرم و مقابل صورت ام نگه شان دارم و ببويم. اگر چنین شود، بعد از آن با تو خداحافظی می کنم و ديگر با خيال راحتِ راحت در حضور نامرئی مريم غرقِ شادی و شعف خواهم شد.


 

نفرين ... (نيمه آبان 1381)

 

       -          بعد از آن عصر و آن صبح، ديگر نه محبوبه را ديده ام نه شيرين را.

 

آنچه دوست ام خيلی خوب به خاطر داشت، خيسی از عرق ريزان در گرمای گرفته تابستان بود و از باران بارانِ دوست داشتنی پاييز.

 

-          تابستان تلخی داشت سال هفتاد و هشت. در عصری دلگير از آن تابستان با محبوبه بودم که گل رز صورتی رنگی هديه ام کرد. هاج و واج مانده بودم. اين که الان می گويم «محبوبه» به خاطر اين است که برايم فقط رؤيايی ست و آن وقت «خانم فهيم» بود و بس. به همين خاطر بود که از آن شاخ گل که در خانه دوستی ديگر به جا گذاشتم، تعجب کردم. در محبوبه خواهشی بود که نمی دانستم چيست و دافعه ای درونی مرا به سمتی می برد که نمی خواستم بدانم. و محبوبه فهميده بود و چون از مرز کشيدن و آن سوی خط ايستادن ام نااميد شد، نفرين ام کرد که بخواهم و آن که روبرويم است، نخواهد. من به شوخی گرفتم: «مگر به نفرين هم عقيده داری خانم فهيم؟» اما روزها و روزهای بعد ته دل ام آشوبی آرام داشت. مبادا ...

 

-         پاييز هفتاد و نه، روزهاييش مصادف بود با ماه رمضان! يک صبح بارانی راه افتاده بودم تا بروم و شيرين را در باغی ببينم. از هراس اين که مبادا دير برسم، بعد از بيداری سحرگاهی ديگر نخوابيدم و خيلی خيلی زود راهی شدم. در ميانه راه به خودم آمدم: «چه عجله ای ست! بهتر است پياده بروم. باران هم که بند آمده ...» در راه حين عبور از خيابانی بود که يکباره مقدار زيادی خون روبرويم ديدم. چنان حواس ام پرت از دور و بر بود که حتی نزديک بود بروم ميان خونی که داشت بر زمين خيس لخته می شد. سرخی و تازگی خون به خود آوردم و ديدم که مردی تصادف کرده و اين خونِ سر شکسته او بود که آسفالت خيابان را پوشانده. چند نفری او را به کناری کشيده و دست دست می کردند برای بردن اش به بيمارستان، اما من می خواستم شيرين را ببينم. نمی دانم چه کردم يا چه شد. به هر حال، به باغ که رسيدم، هنوز هم ساعتی تا موعد مانده بود. بايد تا آمدن شيرين صبر می کردم و در اين فاصله بدجوری همه چيز در هم شده بود. خون، نگرانی، باران، خواهش، باغ و ...! تاب آوردم چون می خواستم، غافل از اين که او نمی خواست و می آمد تا نه بگويد بی آن که دليلی بياورد. فقط نه! گويی نفرين محبوبه ...


 

يک فنجان نسکافه شريکی (اول آبان 1381)

- نمی خواد بری. تو که نمی رسی. نيگا کن، الان ساعت يه ربع به هفتِ. تو همين يه ربع رو وقت داری. با اين راه طولانی محاله برسی. از وقتی که مدرسه ها باز شدن، پارک وی ترافيکش دو برابر شده.

اين جمله های کوتاه امری و وسوسه گر از زبان آزاده بود که تلفنی می خواست من را از رفتن به قرار کاری بسيار مهم و حتی حيثيتی که داشتم، منصرف کند تا بتوانيم همان شب يکديگر را ببينيم و با هم باشيم. البته حرف خاصی فکر می کنم نداشت که بزند. فقط می خواست با هم باشيم تا مثلا در يک کافی شاپ ساعتی را به بهانه نوشيدن يک فنجان نسکافه شريکی و خوردن تکه ای کيک با هم گپ بزنيم تا دلِ مان باز شود. و چی می توانست مهم تر از اين باشد؟ ولی واقعا نمی توانستم. پای آبرو در ميان بود. بايد به قراری که برای ديدار آقای رضايی داشتم به موقع می رسيدم. بماند که چرا در اين کار پای آبرو در ميان بود. به هر حال، امان از جيفه دنيا و شأن کار و هزار تا ادا و اطوار ديگر!

- خيلی بدي! بد، بد، بد ... ، نوبت من هم ميشه که ...

اَه! از اين تلفن های همراه! آخرين جمله های نصفه نيمه آزاده را منقطع شنيدم که ارتباط قطع شد. تهِ صدايش بغضی بود که می خواست بترکد. اگر تماس قطع نشده بود حتما صدای متين ترکيدن آن بغض را می شنيدم. شايد هم خوب شد که ارتباط قطع شد. باز هم يک اَهِ ديگر! از اين جلسه های بی موقع!

وقت من کمتر و کمتر می شد و زمان می گذشت. به هر حال ميانه راه، پشت چراغ قرمر پل گيشا تا دل تان بخواهد به ساعت نگاه کردم. دو دقيقه مانده به هفت، يک دقيقه، ... و بالاخره هفت! آخر آن چراغ قرمز لعنتی را رد کرديم و با سرعت رسيديم به اتوبان همت. خدا بدهد برکت! اتوبان همت هم که هميشه شلوغ است. کرايه تاکسی را دادم و پياده شدم. تصميم گرفتم باقيمانده راه را پياده و دوان بروم. آخر تا ابتدای کردستان راه زيادی نبود. می توانستم ده دقيقه ای خودم را برسانم. اگر به اميد باز شدن گره کور ترافيک اتوبان همت می ماندم، بايد از خير جلسه می گذشتم. به هر حال، دوان دوان به مقابل شرکت آقای رضايی رسيدم. خيس عرق و نفس نفس زنان! پاهايم هم حسابی درد گرفته بود. ساعت يک ربع بعد هفت بود. خوشحال بودم که رسيده ام و تأخيرم چندان زياد نيست. چنين ديرکردهايی که خودتان بهتر می دانيد در معيار ما ايرانی ها اصلا به حساب نمی آيد. نفسی تازه کردم و وارد دفتر شدم. خانم ملکوتی، منشی شرکت، به گرمی سلام کرد و انگاری از ديدن من متعجب شد. اول نفهميدم که چرا. شايد از دير رسيدن من که حتی همين قدر هم سابقه نداشته يا از سر و روی عرق ريزان ام. دليل تعجب او هيچ کدام اين دو نبود.

- آقای مباشري! چی شده که اين موقع اينجا اومدين؟

يادآوری کردم که با آقای رضايی جلسه ای دارم که خود او اتفاقا وقت جلسه را تنظيم کرده و چند روز قبل به من اطلاع داده است.

- آخی، ببخشيد! برای آقای رضايی مأموريتی پيش اومد، رفتن خارج از کشور. من فکر می کردم بچه ها بهتون پيغام دادن. آخه خود من ديروز آخر وقت يادداشت گذاشتم. امروز هم مرخصی بودم. بعد از ظهری کاری پيش اومد که سَری به اينجا زدم. در هر حال، ببخشيد. خيلی بد شد!

جمله های مؤدبانه خانم ملکوتی را که می شنيدم، حال خاصی داشتم. يک جور عصبانيت که سعی می کردم پنهان اش کنم. اصلا ناراحت از اين نبودم که چرا آقای رضايی رفته خارج و جلسه به هم خورده و الی آخر. از دست خودم عصبانی بودم. من که اينجا با اوضاع و احوال کار کردن خلايق آشنا هستم، نبايد احتمال می دادم که امکان دارد جلسه به هر دليلی عقب افتاده باشد و من از اين موضوع بی خبر مانده باشم؟ کاش وقتی که آزاده زنگ زده بود، به او می گفتم دوباره بعد از پنج دقيقه زنگ بزند تا در آن فرصت قرارم را با آقای رضايی بررسی کنم. می توانستم حتی در تماس تلفنی به شرکت آقای رضايی، به بهای دلخوشی آن شبِ آزاده و خودم، بی خيال آبرو و حيثيت بشوم و بکوشم زمان جلسه را عقب بيندازم: «به خاطر مسأله ضروری و بسيار مهمی که برايم پيش آمده!» آخر مگر چيزی مهم تر از با دوست بودن هم سراغ داريد؟ ولی اين طور نشده و من کلافه و عصبانی بودم. حتی در اين عالم نبودم که لااقل دست و رويی بشويم يا استکانی چای بنوشم تا نفس ام سر جايش بيايد. محترمانه خداحافظی کردم. خانم ملکوتی هم تا مقابل در بدرقه ام کرد. همين و تمام! دست از پا درازتر و آويزانِ آويزان در حال برگشتن بودم. دست کم اگر آزاده تلفن داشت، می توانستم به او زنگ بزنم و منت اش را بکشم و بالاخره ببينم اش. او که محال بود ديگر آن شب با من تماس بگيرد. با خودم می انديشيدم چه بسا تا چند روز ديگر هم از او خبری نشود. بگذريم. فقط حيف از آن  فنجان نسکافه شريکی که بر باد رفت.

 

مؤخره: همه اين ها را که خوانديد، خيال بافی های من بود وقتی در تاکسی نشسته بودم و از جلسه مهمی با آقای محترمی که تا ديروقت به خاطر تنظيم وقت با من در محل کارش مانده بود، بر می گشتم. بله، آن شب هر چند من کمی با تأخير به جلسه رسيدم، اما همه کارها به خوبی پيش رفت و قرارهای نهايی برای انجام يک طرح پژوهشی گذاشته شد.

راستی، در اين بين، نه آزاده خانمی در کار هست نه آقای رضايی و خانم ملکوتی - اصلا مسؤول دفتر شرکت همان آقای محترم، يک آقاست! همين طور، نه کسی به مأموريت خارج از کشور رفته بود نه من گوشی تلفن همراه دارم. هيچ گاه هم با کسی فنجان نسکافه ام را شريک نشده ام که ... .