|
|
||
|
مسافرت در روز بارانی (8 دی 1381) چيزی نمانده تا ... (20 بهمن 1381) شبح کودکان خدا، طوفان و ليلی (4 اسفند 1381) و
شبح کودکان خدا، طوفان و ليلی
(4 اسفند 1381)
نمی دانم اتفاقی را که ديشب برای ام افتاد چه گونه توصيف کنم. اصلاً نمی دانم چه اتفاقی افتاد که بتوانم به درستی از آن حرف بزنم. شايد هم اتفاقی نيفتاده و فقط دچار جنونی گذرا شده بوده ام! به هر حال من که فکر می کنم يک اتفاقی افتاد و هر چه بود بيشتر به يک گردباد و طوفان پيچ در پيچ و هول آور شباهت داشت تا هر چيز ديگری! از آن طوفان هايی که در گريز ازش اگر حتی يک پناهِ به خيال خودت امن يافته باشی، آن پناهگاه را هم می کاود و راحت ات نمی گذارد. به هر سوراخی نفوذ می کند زوزه کشان، هم سردت می شود هم صدايت گم و خفه! بالاخره جاکن ات می کند و تو با چشمانی سرخ و مبهوت اشک می ريزی و زبان ات بند می آيد. نفس ات به سختی بالا می آيد. عرق می ريزی در عين اين که از نهايت سرما بندبند استخوان هايت می خواهند از هم وا شوند. هيچ کاری نمی توانی بکنی! مثل يک تکه کاغذپاره بازيچه تندبادی و فقط زار می زنی و درمانده ای ... . *** از وقتی که بيداری صبح گاه را به ياد می آورم، کماکان باورم نمی شود که سالم و سلامت ام! نمی دانم چه طور از آن اتفاق طوفانی جان به در برده ام. يک بار با خودم گفتم: "نکنه خواب ديده ام، يک کابوس!" اما نه! وقتی به دور و برم نگاه انداختم، کتاب هايی را ديدم که اين سو و آن سو پراکنده اند، کيف ام در حالی که در آن گشوده است، ميان راه رها شده، چراغ های اتاق همه روشن هستند، عينک ام گوشه ديگری کف اتاق افتاده و دورادورم کاغذها و دست نوشته های مختلفی پخش شده اند. چشم هايم هم به سختی از فشار بی سابقه ای درد می کردند و می خواستند از حدقه شان بيرون بزنند. جای هيچ ترديدی نبود: "نه، خواب نديده ام! هيچ گاه بيدارتر و هشيارتر از اين نبوده ام." هنوز هم آرام نگرفته ام. يک جورهايی حس می کنم که از نهايت حضور خدا بود که چنان به رعشه افتاده بودم! بعيد نيست، چون که هيچ گريزی نمی يافتم و اين فقط خداست که نمی شود از او گريخت! آری، از صبح تا حالا که تنها کمی توانسته ام بينديشم، تصويرهايی خُرد خُرد پيش چشم هايم می آيند. *** چهارشنبه ظهر وقتی با ليلی تلفنی صحبت می کردم، از آرامش من پرسيد. آخر پيش از اين به او وعده طوفان داده بودم و اين که معمولاً پيش از طوفان، آرامش خاصی برقرار می شود. جواب اش دادم که هنوز خبری نيست، اما نگو که در همان وقت ستون گردباد نطفه می بست! از کتاب هايی که خوانده و می خوانيم حرف زديم. گفت: "کتابی که به ام دادی مست ام کرده ..." کتاب ديگری هم خوانده که آن هم تأثير کمتری نداشته: «خرمگس» نوشته «اتل ليليان وينچ». ياد خردسالی ام افتاده بودم که اين کتاب را از کتابخانه عمويم برداشته بودم و حريصانه می خواندم اش. آخر بچه تو را چه به اين نوشته ها؟! از آنجا که نسخه ای از آن را برای خودش نداشته، رفته و يکی خريده است. در ضمن چند تا کتاب تازه هم گرفته که اسم يکی شان «خدای چيزهای کوچک» است: "چه اسم قشنگی داره، نه؟" و بعد من گفتم: "من هم کتابی رو تازگی شروع به خوندنش کرده ام که اسم اون هم خيلی قشنگه: «روی ماه خداوند را ببوس»، هنوز صفحه های اولش هستم. يک قصه نيمه بلنده ..." بعد از همۀ حرف ها هم گفتم: "اگه می خوای، فردا همديگه رو ببينيم، باشه؟" و او گفت: "چه خوب! کجا؟" و جواب من: " همون جای قبلی!" نمی دانم از دست اين زبان دغل چه کار کنم! من خودم می خواستم، اما می گفتم "اگه می خوای ...". از خودم خجالت کشيدم. پنج شنبه صبح با ليلی بودم. طوفان شروع شده بود، اما آرام و بی صدا. فقط نسيمی را حس می کردم که اصلاً نيازی به مهار کردن نداشت. همين جا بود که فريب خوردم و طوفان فرصت پيدا کرد تا تند شود! از همه چيز حرف زديم، از ديوانه بودن، از بيقراری، از بی تفاوتی، از چهره ای که مثل پرده آن چه را در درون مان می گذرد پوشانده و ... . بالاخره آن روز برای من ختم شد به «آخرين وسوسه مسيح» نوشته «نيکوس کازانتزاکيس» و تمام کردنِ خواندن داستان «روی ماه خداوند را ببوس» نوشته «مصطفی مستور» و اصلاً متوجه نبودم که لحظه به لحظه طوفان تندتر و تندتر می شود. ليلی هم ديگر نبود که بتوانم به او تکيه کنم. آخر او ظهر رفت به راه خود و من هم! اصلاً همان بهتر که نبود تا من را در آن حال ببيند. آن طوفانی که من ديدم به هيچ کس رحم نمی کرد و من دوست ندارم که ليلی ... . فکر می کنم ديشب اگر آن قصه را که الآن انديشيدن دوباره به اش، باز هم چهار ستون تن ام را می لرزانَد، بی يادآوری طوفان و ديدار ليلی، در زمان ديگری مطالعه می کردم، آن طور درمانده نمی شدم. "مگه خدا به بنی اسرائيل پيغام نداد که کوه رو نگاه کنن که چه طور وقتی خدا به اش ظاهر ميشه، خشوع می کنه؟ پس ديگه بهانه نگيرن که به شون بايد ظاهر بشه ... ." من که چنين بهانه ای نگرفته بودم. اگر هم بهانه گيری کرده بودم که بر آن اصرار نکرده بودم. نمی دانم ... راستی، وقتی که سراسر هول و هراس بودم، خوابی را که چندی پيش ديده ام، گويی دوباره برای ام تکرار شد. چه قدر واقعی! از اين خواب هايی هم که می بينم، سخت حيرت زده ام. خواب در خواب و لايه در لايه پيچيده! چه قدر غريب و چه قدر قريب!
خواب می ديدم که خوابيده و کابوس می بينم. آشفته خوابی که هراسان ام کرده بود از هجوم غريبه هايی که گويی اشباحی بودند. در خواب همان جا رختخواب پهن کرده بودم که واقعاً. و مکان کابوسی که می ديدم، همان رختخوابی که در آن خوابيده بودم. خودم گيج شده ام از اين خواب های در هم تنيده، نمی دانم که می توانم به درستی تو در تويی شان را توصيف کنم يا نه. به هر حال، در آن کابوس، با وجودی که می دانستم مادرم آنجا نيست، صدايش می کردم تا کمک ام کند. در چنين مواقعی زبان آدمی بند می آيد، اما اين بار خوشبختانه باز شدن اين قفل چندان طول نکشيد و از طرفی مادرم هم با همان چادرنمازی که هميشه می پوشد، سر رسيد. پس از خواب نجهيدم - همان خواب در خواب را می گويم. مادرم بالای سرم بود و شانه هايم را گرفته بود تا آرام شوم ... . "راستی، مامان تو که اينجا نيستی!" اين حسی بود که در همان لايه های درونی خواب پيدا کردم. مشکوک شدم. آری، آن هم مادرم نبود که يکی از همان اشباحی بود که ازشان هراسيده بودم. کماکان شانه هايم را تکان تکان می داد، اما من با يک دنيا هراس و هراس تاب آوردم. کابوس غريبی بود که نمی خواستم زايل شود. بعد که از خواب برخاسته بودم و البته هم چنان به واقع در خواب بودم، برای دوستی تعريف می کردم که خوابی ديدم چنين و چنان.
- در خوابی که ديدی، خونی نريخت؟ اگر در خواب خون ديده باشی، تعبيری ندارد.
اين را خودم هم شنيده بودم. به هر حال، چيزی به ياد نمی آوردم. آخر اصلاً خواب خشنی نبود که بخواهد در آن خونی ريخته شود. الان هم که بيدار ِ بيدار هستم، به ياد نمی آورم که در هيچ کدام از لايه های خواب، خونی ديده باشم. انگار بدجوری باور داشتن يا لااقل درگيری ذهنی پيدا کردن با خواب و تعبيرش و ساير متعلقات اين حوزۀ به تعبيری موهوم دامن گيرم شده است. راستی، در بخش ديگری از خواب بود که به ياد می آورم پياده می رفتم بر ديواره جوی آبی. آرام آرام و با همين شکل و شمايل هميشگی و معمولی ام. اندکی بر لبه جوی ايستادم و آن سوی خيابان را نگاه می کردم. در اين بين حس کردم دخترکی هفت هشت ساله به من نزديک می شود. بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:
- تو يه مشکلی داری. بگو! من می دونم که يه طوريت هست.
من جا خورده بودم و بهت زده. نمی دانم چه شد که پايم بر ديواره جوی لغزيد و افتادم. آسيبی نديدم و دخترک همچنان که حرف می زد با لحن شيرين و آرام بخش اش، پيش آمد و دست مرا گرفت و کمک کرد تا بايستم. در اين فاصله مادرش از راه رسيد و خطاب به دخترک گفت:
- باز هم شروع کردی؟ چرا مزاحم اين آقا شدی؟
دستِ دخترش را گرفت و او را به د نبال خودش کشيد. آخر گام های کوچک دخترک به قدم های مادرش که در دست ديگرش سبد خريدهای خانگی بود، نمی رسيد. صدای دخترک را می شنيدم که می گفت:
- دروغ نمی گم. اون حتماً يه طوريشه. اگه اين طور نيست، پس چرا اين حس رو دارم؟
به هر حال، درست به ياد نمی آورم که پناه پيچ کوچه ای بود يا ورای آستانه دری که ديگر نديدم شان و صدايشان را نشنيدم. اين کلمات را واقعا از زبان دخترکی شنيده بودم؟ حالا هم که مطمئن هستم بيدارم و خواب نمی بينم، حيرتی که داشتم همان جور باقی ست.
باز هم دارد هوا تاريک می شود در اين عصر جمعه! ليلی نيست، اما فکر آن دخترک ناشناس راحت ام نمی گذارد. و کتاب «روی ماه خداند را ببوس» مقابل ام: "... شايد خداوند در هيچ جای ديگر ِ هستی مثل معصوميتِ کودکی، خودش را اين گونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پُر از هراس می شوم و دل ام شروع می کند به تپيدن. دل ام آن قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان، خداوند را برگيرم!" کاشکی با آن دخترک حرف زده بودم، ... . کاش ليلی بيايد و بتواند او را برای ام بيابد!
چيزی نمانده تا ...
(20 بهمن 1381)
يک آن پايم لغزيد و ديگر هيچ نفهميدم. البته يک چيز ديگر را هم فهميدم و آن اين که وقتی سر آدم به لبه سيمانی ديواره جوی آب می خورد، چه قدر درد می گيرد!
راستی، اسم ات چه بود؟ رؤيا، آيدا، مريم يا آزاده؟ می دانم که يکی از همين چهار تاست. حتماً در دل ات به من می خندی که چه هوشی دارم! و اگر رو در رو بوديم می گفتی: «چهار تا اسم ديگه هم رديف کن!» اصلاً چه اهميتی دارد که اسم ات کدام يکی از اين چهار تاست؟ من که فرض می کنم اسم ات آزاده است. قبول داری به اين اسم صدايت کنم؟ در ذهن من اين اسم بيشتر به تو می آيد. به هر حال، آزاده خانم! به ياد توست که ... *** در تاريکی نه چندان مطلق سالن سينما نشسته بودم به انتظار شروع شدن فيلم. لحظه ای حس کردم نيمرخ توست که در چند رديف جلوتر ديده ام، وقتی داشتی بر صندلی ات می نشستی، اما همان وقت بود که همه چراغ ها خاموش شد و فيلم آغاز. درست به خاطر ندارم که "نفس عميق" بود يا "شب های روشن". تو که عادت من را وقت ديدن فيلم هايِی از اين دست می دانی. هيچ چيزی جلودارم نيست، حتی کنجکاوی فهميدن اين که واقعاً خودت هستی و ميل ديدن ات، نمی توانست من را منصرف کند که نگاه ام را از پرده بردارم. اگر کمی زودتر ديده بودم ات، مطمئن باش قبل از شروع فيلم می آمدم بالای سرت و صدايت می زدم: "آزاده!" که اين طور نشد. البته من هم تو را می شناسم. می دانستم که اگر خودت باشی تا آخر فيلم می نشينی و تکان نخواهی خورد. يک جورهايی خيال ام راحت بود که سر آخر می توانم پيدايت کنم. عنوان بندی پايان فيلم روی پرده آمد. عينک ام را از چشم هايم برداشتم و با دست دو چشم ام را ماليدم تا کمی خستگی شان را فروبنشانم. چشم که باز می کردم، به يادت افتادم. از صندلی بلند شدم و ديدم که جای تو خای ست، اما بلافاصله باز نيمرخ ات را ديدم که تنها به راه افتاده بودی. هنوز مردد بودم که خودتی يا نه! بی آن که کت ام را بپوشم، آن را روی دست ام انداختم و قدم تند کردم تا به تو برسم. اَه، امان از گيرکردن ميان شلوغی پياده هايی که به دنبال کسی نيستند و آن کسی را که می خواهند دست در دست همراه شان است، پس آرام آرام آرام آرام قدم برمی دارند و می روند. کاش لااقل راه مثل من را نمی بستند. اَه ... به بيرون از سينما که رسيدم، ابتدا نيافتم ات، اما کمی که به اين سو و آن سو نگاه کردم، ديدم ات که با آن مانتوی قهوه ای رنگ زيبايت که من خيلی دوست اش دارم و روسری کرمی رنگ ات، از عرض خيابان گذشتی. پس خودِ خودت بودی! اگر در روشنای اندک سالن سينما نتوانسته بودم تو را به درستی تشخيص بدهم، آن وقت در روشنای حسابی بعدازظهر حتی رنگ لباس ات را هم به خوبی به ياد آوردم. بی معطلی بيشتر به سمتی که می رفتی، قدم تند کرده راه افتادم و چه سر به هوا! می پاييدم ات که مبادا تو را گم کنم.
ديگر پيدايت کرده بودم. خوشحال و شادمان، چيزی نمانده بود تا ...، که يک آن پايم لغزيد! آخ، سرم! چه قدر درد دارد!
شده تا حالا با کسی يک زنجيره از نامه هايی که با هم رد و بدل کرده ايد، درست کنيد؟ زنجيری که نمی گذارد از هم فاصله بگيريد، حتی اگر جسم هايتان از هم خيلی دورافتاده باشند! به تازگی و از قضا چند تا از اين نامه ها به دست ام رسيدند، وقتی با صاحبان آن حلقه ها صحبت کردم، راضی شدند که دو تايشان را که پياپی اند به من بدهند تا برای بقيه دوستان و آشنايان ام قصه شان را تعريف کنم. از هر دو شان تشکر می کنم که اجازه دادند تا نامه ها يشان را در حد لزوم ويرايش کنم و خوب، اندک تغييراتی هم لازم بود که با نظر خودشان اعمال شد، مثلاً اسم ها!
***
1 ليلا! ليلایِ عزيز! نمی دانم چه مرگ ام شده است! فکر می کنم يه جور عشق باشه. اين که می گم "فکر می کنم" به اين خاطر ِ که خودم هم مطمئن نيستم. اصلاً می دونی چيه؟ حتی نسبت به معنی عشق هم ديگه مطمئن نيستم. همه چيز برام قر و قاطی شده. گيج شدم. آره، بهتره بگم گيج شدم. يه جور گيجی خوب! خيلی خوب! راستی، چرا من دارم اين چيزا رو به تو می گم. مگه گيج بودن من به تو ربطی داره؟ نمی دونم. به هر حال، همين ِ که هست! می دونی ديشب که به خونه برگشتم، خودم رو تو شلوغی کار و سرگرمی گم کردم تا بتونم بخوابم. عمداً به هيچ چيزی فکر نکردم و آخر شب يه فيلم سينمايی پليسی هاليوودی، از اونا که خوش ام نمياد ازشون، ديدم و وسط اش به خواب رفتم. درست همون طوری که می خواستم. يه بُرش به امروز! و امروز رو شروع کردم به اين اميد که تازه نفس بتونم عين يه آدم عاقل ِ بالغ فکر کنم و کارهام رو نظم بدم. همه چيز داشت خوب پيش می رفت که وسط کار يه باره هوس کتاب خوندن به سرم افتاد. می گی چه کتابی؟ "شازده کوچولو" با ترجمه شاملوی بزرگ. از همين جا بود که با معيار و ميزون آدمای عاقل ِ بالغ همه چيزا درهم و برهم شد. بعد هم فيلم "اِيت مايل" از "امينم" رو ديدم. يه جوری بود! نمی دونم چی بگم. رفاقت، دوستی، عشق، مهرورزی، کثافت، مرده خوری، خيانت، روشنی، هيجان و همه چيز با هم بود. عين ِ زندگی بود. خودِ خودش بود! با وجودی که موسيقی امينم چيز آرومی نيست و من که ذوق موسيقاييم تعريفی نداره اون رو خيلی نمی پسنده، ولی ماجرای اين فيلم که نقبی به واقعيت هم هست، خيلی کنجکاوم کرده. مشابه اين حس رو تقريباً نسبت به "ديوار" آلن پارکر که يه جورايی مانيفست "پينک فلويد" هست، هم دارم. ... وای که چقدر گفت و گوی روباه و شازده کوچولو آسمونيه. نگاه کن:
آن وقت بود که سر و کله روباه پيدا شد. - سلام! شهريار کوچولو برگشت، اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام! - من اينجام، زير درخت سيب ... - کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! - يک روباه ام من. - بيا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دل ام گرفته ... - نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر. شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت می خواهم. اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چه؟ - تو اهل اينجا نيستی. پی ِ چی می گردی؟ - پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟ - آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اين اش اسباب دلخوری ست! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می گردی؟ - نه، پی ِ دوست می گردم. اهلی کردن يعنی چی؟ - يک چيزی ست که پاک فراموش شده. معنی اش ايجاد علاقه کردن است. - ايجاد علاقه کردن؟ - معلوم است. تو الان واسه من يک پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه ديگر. نه من احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباه ام مثل صدهزار روباه ديگر. اما اگر من را اهلی کردی، هر دو تامان به هم احتياج پيدا می کنيم. تو واسه من ميان همه عالم موجود يگانه ای می شوی، من هم واسه تو. - کم کم دارد دستگيرم می شود. يک گلی هست که گمان ام مرا اهلی کزده باشد! - بعيد نيست. رو اين کره زمين هزار جور چيز می شود ديد. - اُه نه! آن رو کره زمين نيست. روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود، گفت: رو يک سياره ديگر است؟ - آره! - تو آن سياره شکارچی هم هست؟ - نه! - محشر است! مرغ و ماکيان چه طور؟ - نه! روباه آه کشان گفت: هميشه خدا يک پای بساط لنگ است! اما پی حرف اش را گرفت و گفت: زندگی يکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين هم اند، همه آدم ها عين هم اند. اين وضع يک خرده خلق ام را تنگ می کند، اما اگر تو مرا اهلی کنی، انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می شناسم که با هر صدای پای ديگری فرق می کند. صدای پای ديگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخ ام می کشد بيرون. تازه، نگاه کن! آن جا گندمزار را می بينی؟ برای من که نان بخور نيستم، گندم چيز بی فايده ای ست. پس گندمزار مرا به ياد چيزی نمی اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلی ام کردی، محشر می شود! گندم که طلايی رنگ است، مرا به ياد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پيچد دوست خواهم داشت ... خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دل ات می خواهد مرا اهلی کن! - دل ام که خيلی می خواهد، اما وقت چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر درآرم. - آدم فقط از چيزهايی که اهلی می کند می تواند سر درآرد. انسان ها ديگر برای سر درآوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست ... . تو هم اگر دوست می خواهی، خوب، من را اهلی کن! شهريار کوچولو پرسيد: راه اش چيست؟ - بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اول اش يک خرده دورتر از من می گيری اين جوری ميان علف ها می نشينی. من زيرچشمی نگاه ات می کنم و تو لام تا کام هيچی نمی گويی، چون تقصير همه سوءتفاهم ها زير سر زبان است. عوض اش می توانی هر روز يک خرده نزديک تر بنشينی. فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد. روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت چهار بعدازظهر بيايی، من از ساعت سه تو دل ام قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بيش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دل ام بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی، من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دل ام را برای ديدارت آماده کنم؟ هر چيزی برای خوذش قاعده ای دارد. - قاعده يعنی چه؟ - اين هم از آن چيزهايی ست که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی ست که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلاً شکارچی ها ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنج شنبه ها بره کشان من است. برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصيدند، همه روزها شبيه هم می شد و من بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم. به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه جدايی که نزديک شد، روباه گفت: آخ! نمی توانم جلو اشک ام را بگيرم. شهريار کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمی خواستم. خودت خواستی اهلی ات کنم. - همين طور است. - آخر اشک ات دارد سرازير می شود! - همين طور است. - پس اين ماجرا به حال تو فايده ای نداشته. - چرا، واسه خاطر رنگ گندم. بعد گفت: برو يک بار ديگر گل ها را ببين تا بفهمی که گل ِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنيم و من به عنوان هديه يک رازی را به ات می گويم. شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است. گل ها حسابی از رو رفتند. شهريار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگل ايد، اما خالی هستيد. برای تان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه شما سر است، چون فقط اوست که آب اش داده ام، چون فقط اوست که زير حباب اش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجير برای اش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشرات اش را کشته ام – جز دو سه تايی که بايد شب پره بشوند، چون فقط اوست که پای گله گزاری ها يا خودنمايی ها و حتی گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل ِ من است. و برگشت پيش روباه. گفت: خدانگهدار! روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خيلی ساده است. جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بيند. شهريار کوچولو برای اين که يادش بماند، تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بيند. - ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ای. شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند، تکرار کرد: ... به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ام. روباه گفت: انسان ها اين حقيقت را فراموش کرده اند، اما تو نبايد فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چيزی که اهلی کرده ای مسؤولی. تو مسؤول گل ات هستی ... شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند، تکرار کرد: من مسؤول گل ام هستم.
وای که چه قدر حرف زدم! البته خيلی هاش حرف خودم نبود. دزس زندگی بود و عشق از زبون شازده کوچولو. هنوز هم خيلی حرف دارم که بزنم، ولی ديگه تاب ندارم. دوباره با خوندن و مرور اين حکايت اشک تو چشم هام جمع شده. باشه تا يه موقع ديگه ... در هر حال، ليلا من رو ببخش که امشب تو رو خواسته ناخواسته سنگ صبور خودم گذاشتم و سرت رو با اراجيف درهم خودم به درد آوردم. فقط يه چيز همين الان به نظرم رسيد: انگار اين حس و حال من يه جور اهلی شدنه. يعنی کی داره من رو اهلی می کنه؟ تو نمی دونی؟ ... شهاب
***
2 سلام شهاب جان! چه طوری؟ نوشته ات رو خوندم. قشنگ و قشنگ و قشنگه! من اين روزها شديداً به خوندن معتاد شده ام، ولی هميشه ولع عجيبی نسبت به خوندن مطالبی دارم كه ميدونم كی اون ها رو نوشته. برام يه جور داستان سرايی ميشه. انگار دارن برام قصه ميگن و من هم كه هميشه مشتاق شنيدن. چه قدر اين روباهه نازه! برعكس همه روباه ها كه تو قصه ها بدجنس و مكارن و تو نقاشی ها چشماشونو به طرف بالا نقاشی می كُنن تا قيافه شون مرموزتر بشه، از همون روباه هايی كه همه اش می خوان يكی رو گول بزنن و بخورن. آخی ...، ولی اين يكی چه قدر گله! كاش ميشد يه روزی، يه جايی باز هم يه دونه از اين روباه ها پيدا بشه. اون وقت خودم حتماً اهليش می كنم. راستی تا به حال دقت كرده بودی كه روباهه با اينكه خيلی دلش می خواست اهلی بشه، ولی چه قدر از توضيح اين كه اهلی شدن چيه طفره می رفت؟ شازده كوچولوی بيچاره چند بار ازش سؤال كرد و اون هر بار يه جوری از جواب دادن شونه خالی كرد؟ اصلاً می دونی چيه؟ همه همين طور هستن. به اينجا كه می رسَن - اينجا كه می تونه قشنگ ترين رويداد زندگی هر كسی، حتی به واسطه شنيدن چند جمله رخ بده - از توضيح دادن در موردش طفره ميرن. به نظر تو، تو اين دنيايی كه ما زندگی می كنيم چيزی قشنگ تر از اهلی شدن هم وجود داره؟ نمی دونم چه جوريه، چه رنگيه! اين يعنی اين كه واقعاً نمی دونم تقدس چه رنگ و بويی داره و چه آهنگی رو توی گوشمون زمزمه می كنه! شايد هم بدونم، ولی مطمئن نيستم. فقط اين رو می دونم كه اگه تقدس ِ اهلی شدن يه آدم يا يه روباه بشكنه، دوباره وحشی ميشه. روباه مهربون چقدر دوست داشت اهلی بشه، ولی يه چيزی می گفت كه من قبولش ندارم: «آدم فقط از چيزايی كه اهلی می كُنه می تونه سر در بياره ...» آره؟ تو قبولش داری؟ آيا هميشه همه چيز در ارتباط با روباهت برات توجيه شده بوده يا هست؟ هميشه ميدونستين – تو و روباهت - كه دارين چی كار می كنين؟ دروغ نگو! اين جوری نبوده ديگه، مطمئنم كه نبوده! اين يه قانون ثابته، برای همه اهلی ها و وحشی ها! فقط، يه وقتی ما اهلی هستيم و وقتی ديگه وحشی! اهلی شدن هميشه قشنگه! به لذت ديدار اون گندمزار فكر كن كه خوشه ها در اون با نسيم به اين طرف و اون طرف خم ميشن. چه تصوير قشنگی داره! اهلی شدن خيلی ظريفه، با يه آه ميشكنه! روباه هايی كه اهلی ميشن نبايد آه بكشن، و گرنه دوباره وحشی ميشن و با خودشون عهد می كُنن كه ديگه اهلی نشن، ولی دوباره دلشون برای قند آب شدن تو دلشون سر ساعت سه بعدازظهر تنگ ميشه و باز هم به دنبال تداعی اون ميرن، دنبال شازده كوچولو. البته شايد تقصير ماست كه روباه می شيم، شازده كوچولو كه بدمون رو نمی خواست! ديوونه ام، نه؟ ديگه خودم هم به اين خُل بازی ها عادت كرده ام. بگذريم! فكر كنم كه سرتو درد آوردم. بسه ديگه ... خوب باشی و خوشحال. راستی وب لاگ دلتنگستان رو می خونی؟ امروز يه نوشته جالب داشت. ليلا
زمستان پارسال بود. وسط يک روز سرد می خواستم با آشنايی به سينما بروم. بنا بر قراری که داشتيم، من زودتر بليط تهيه کرده بودم و مقابل سينما به انتظارش ايستاده بودم. ناگهان صدای زنگ موبايل من به صدا در آمد و آن آشنا با عذرخواهی گفت که برای اش گرفتاری پيش آمده و نمی تواند بيايد. امان از دست همراهی های نصفه نيمه! من مانده بودم و يک بليط اضافی. در آن همهمه جلوی سينما، می خواستم در آخرين لحظات بليط را به يکی ببخشم و بروم داخل، اما کسی نبود خواهان بليط اضافی من باشد. ديگر داشتم قيد آن را می زدم. اصلاً چه عيبی داشت که آن صندلی خالی می ماند. در فکر و خيال بودم که ناگهان تو را روبرويم ديدم. از ديدن ناگهانی ات بعد از مدت ها بی خبری جا خوردم. تو آن موقع آنجا چه می کردی؟ گفتی از جدلی که پيش آمده با رئيس و رؤسا خسته شده بودی و همين طوری برای خيابان گردی از سر کار بيرون آمده ای. مسير را تصادفی انتخاب کرده و خودت هم نمی دانستی چه شده که از آنجا سر در آورده بودی. به هر حال، چه خوب که از راه رسيدی و همراهی ام کردی. مهم اين بود که چه قدر هر دو شاد شديم، وقتی بر آن صندلی ها، کنار هم نشستيم.
زمستان امسال! همين زمستانی که امسال در تهران برف ريزان شروع شده است. درست همين الان که دم غروب است، در سالن تئاتر هستم. هنوز نمايش شروع نشده و صندلی کناری ام خالی ست، اما انگار قرار نيست کسی بر آن بنشيند. اين صندلی می توانست مال تو باشد اگر ديروز که يکديگر را ديديم، همراهی امشب ام را قبول می کردی. چه می گويم؟ فراموش کرده ام که اصلاً به آمدن دعوت ات نکردم. چندی ست مرتب همديگر را ديده ايم و ديگر ديدارهايمان ناگهانی نيستند که مايه جا خوردن و تعجب شوند. تا آنجا که می دانم اين روزها فشار کاری ات هم سنگين نيست، به ويژه بعد از رتبه ای که گرفته ای. ديگر مدتی ست که همين طوری سر به خيابان نمی گذاری تا مگر اتفاقی آشنايی را بعد از مدتی بی خبری ببينی. می دانستم اگر بيايی، وسط کار به خاطر بی حوصله بودن ات، بی هيچ شوقی از با تو بودن، ناچار می شوم، تئاتر را نيمه رها کنم. به هر حال، چه خوب که نيستی. همان بهتر که اين صندلی کناری ام خالی ست و تو بر آن ننشسته ای.
مسافرت در روز بارانی (8 دی 1381)
قسمت نبود تا آن روز به پرواز برسم. می رفتم به سفری تا شراره را ببينم و از خيلی چيزها با هم حرف بزنيم. بسياری از حرف ها را مکتوب يا تلفنی نمی توان مطرح کرد. بايد روبروی هم می نشستيم و به زبان می آورديم گفتنی ها را. وقتی در راه فرودگاه با وجودی که ماشينی را دربست کرايه کرده بودم، به خاطر آن باران سيل آسا و کور شدن گرهِ آمد و شد سواره ها و پياده ها معطل مانده بودم، چه حرصی می خوردم. نه به خاطر پول بليط که به خاطر سوختن آن قرار ديداری که هر دو از شهر ديگری برای ديدن هم در يک شهر سوم گذاشته بوديم تا يک تير و دو نشان کرده باشيم. می دانستم تا آينده نزديک ديگر فرصت ديدار نخواهيم داشت و از همين بود که بی تاب و عصبانی بودم. در اين ميان راننده محترم برای اين که به من لطفی کرده باشد و مرا سريع تر به فرودگاه برساند، خواست هنرمندی کند که کوبيد به يک ماشين ديگر. عجب تصادفی، نور علی نور شد! من هم که مجال معطل شدن نداشتم کرايه کامل را برای مسير ناتمام دادم و به هر فلاکتی بود بالاخره خود را به فرودگاه رساندم، در حالی که مطمئن بودم ديگر به پرواز نمی رسم. با خود می گفتم شايد بتوانم با پرواز بعدی بروم. چه غلغله ای بود! همه خيس، عصبی، جامانده از پروازهايشان و ... . از ميان مردان من يکی که هنوز عادت به تقلاهای شديد برای به چيزی رسيدن ندارم، آن سوی شلوغی ثبت نام کرده های فهرست انتظار مانده بودم و از آن سو چند تايی از خانم ها که يکی شان تو بودی. نمی دانم چه شد که سر صحبت مان باز شد، هر چه بود اطمينان دارم گله کردن از اسفناکی وضع جامعه و بی فرهنگی و بی برنامه بودن مردم و مسؤولان نبود. آخر در چنين موقعيت هايی خيلی ها برای اين که با هم حرفی زده و در ضمن تبری جسته باشند از قشر بی اعتبار اجتماع که از آن حرف می زنند، قيافه منتقدانه ای به خود می گيرند. شايد هم سر صحبت مان آن وقت باز شد که کوله پشتی ات را می خواستی برداری و چترت هم گير کرده بود و در آن شلوغی ...، خلاصه در آن هر کی به هر کی، من جلو آمدم و به تو کمک کردم. آری، همين طور بود که هم حرف شديم. از يک با اجازه شما و يک اختيار داريد، متشکرم! بعد هم انتظاری برای جور شدنِ جا در پروازهای بعدی که نشد. نه من توانستم به اصفهان بروم نه تو به شيراز. از پيش از غروب تا نيمه شب که آخرين پروازهای آن شب به اصفهان و شيراز هم ديگر رفتند و جايی به ما نرسيد، ايستاده و نشسته در آن جمعيت و ازدحام، چند ساعتی حرف زديم و نفری يک کلوچه با چای خورديم و ... . و در آخر که يک سؤال مشابه با هم بر زبان آورديم و خنده مان گرفت: " حالا چه کار می کنی؟ " معلوم بود، جفت مان بايد به خانه هايمان بر می گشتيم. نمی شد که تا روز بعد در سالن فرودگاه بمانيم. من که اصلاً از مسافرت منصرف شدم، چون ديگر فرصتی نداشتم. در آن فاصله، به شراره و ديگر منتظران هم خبر داده بودم که متأسفانه نمی توانم به اصفهان بروم. حتماً قسمت نبوده است! راهی شديم که به خانه برويم و يک تاکسی مشترک گرفتيم تا دمی بيشتر هم حرفی مان را ادامه دهيم. و همان سرآغازی بود برای دوستی مان که در آن از شعرهای ماياکوفسکی، نقاشی های داوينچی، فيلم های تارکوفسکی، موسيقی ونجليز و ... صحبت کنيم و گهگاهی يک بعد از ظهر با هم قهوه کاپوچينو بنوشيم يا شبی پيتزای مکزيکی بخوريم و ... . حتماً يادت می آيد زير باران پاييزیِ درست يک سال بعد از آشنايی مان، مثل موش آب کشيده خيس شديم و تا يک هفته بعد با تب و لرز از زير لحاف و پشت خط تلفن احوال همديگر را می پرسيديم. فکر نمی کنم اين ها چيزهايی باشند که بتوان از ياد بردشان. قسمت اين بود که آن روز از پروازهايمان جا بمانيم تا ... . می دانی شراره در آن قراری که با هم داشتيم می خواست بگويد که می خواهد برود و آن جا ماندن از پرواز فقط موضوع را کمی به تعويق انداخت. به هر حال، من ماندم و تو! و طرح قصه دوستانه ای که با هم ريختيم. اگر تو نبودی و اين طور نمی شد، نمی دانم چه بايد می کردم. و حالا می خواهی بروی؟ فکر نمی کنی اگر آن وقت بعد از رفتن شراره، تو بودی که جايش را پر کردی، حالا کيست که بنشيند بر صندلی خالی مقابل من؟ شايد هم برای تو اين مسأله ديگر اهميتی ندارد، همين طور که برای شراره مهم نبود. اصلاً بهتر است تو هم بروی و به اين موضوع فکر نکنی. به سلامت! من هم بد نيست بليطی بگيرم و راهی فرودگاه بشوم تا به سفر بروم، بلکه ... |
||