|
|
||
سلام وقت خداحافظی
سلام و خداحافظ مامان خوب و عزيزم! وقتی صدای منو ميشنوی که تو هواپيما نشسته و منتظرم تا يکی دو ساعت بعد تو فرودگاه لندن پياده بشم و برم سراغ يه زندگی جديد که نمی دونم توی اون چه خبره! اصلا نمی دونم چی شده که اين حرفا رو دارم ميگم و برات ضبط می کنم. مخصوصاً حالا که ديگه خيلی وقتِ همه آب ها از آسياب افتاده. از اين به بعد ديگه دوری و دوستی ِ فقط! از طرفی آلاله هم که رفته، مگه چه قدر می تونست منتظر من بشينه؟ انگار بازم زدم به صحرای کربلا، نه؟ ولی می دونم که با خودت می گی: "تو رو چه به اون شهيد تشنه لب ..." راست ميگی! به هر حال، نه به خاطر آلاله که محض خاطر خودم ِ که دارم اين حرفا رو می زنم. و البته هيچ قصدی هم ندارم که آزارت بدم، ولی پيش پيش اگه ناراحت ميشی معذرت می خوام. خوب، برم سر حرف اصلی، اصلاً حال و حوصله ندارم مقدمه چينی کنم. همه چيزا رو، هم من هم خودت خوب می دونيم. يادته روزايی که می خواستی به من سر و سامون بدی، هر از گاهی می رفتيم خواستگاری دخترای سفارشی دوست و آشنا؟ شکر خدا که هيچ باری دست و دل ام با ديدن قيافه خوشگل يا به خاطر هر صفت هوس برانگيز اون دخترا نلرزيد و ماجراها با عدم رضايت خودت از مثلاً شغل باباش گرفته تا اندازه دماغش، اخلاق مامانش و هزار و يک دليل ديگه، تموم و يه جورايی ختم به خير می شدند! يادته که خودت هم ديگه خسته شده بودی از اين که چرا يکی پيدا نميشه باب طبع باشه! خوبی ِ اون رفت و اومدا اين بود که با معيارهايی که تو ذهن داشتی کم کم آشنا می شدم. نمی دونم بعد از اين که ماه ها از آخرين ماجرای خواستگاری رفتن گذشت، وقتی اومدم و با احتياط آشناييم رو با آلاله برات گفتم، اصلاً باور نمی کردم که راضی بشی فرصت انتخاب رو به خودم بدی. گفتی: "خوب، شايد قسمت اين ِ که خودت يکی رو پيدا کنی. بريم ببينيمش، اگه خوب باشه حرفی نيست." و من چه قدر اميدوار شدم، چون يه خوان رو رد کرده بودم و از طرفی خيال ام هم بابت خيلی از مسائل راحت بود. خونواده آلاله که آدم حسابی بودن، خودش درس خونده و اهل کار و زندگی، وضع مالی شون هم که مناسب و ... . مامان! می دونی اون شب که رفتيم خونه آلاله، من به جای اين که حواس ام به اون باشه مرتب تو رو می پاييدم تا نظرت رو از تو قيافه ات بخونم. گرچه از وقتی که آلاله رو ديدی تا لحظه بيرون رفتن اون حس منفی که چهره ات رو گرفت، اصلاً و ابداً تغيير نکرد. من نمی دونم چرا همين طور خدا خدا می کردم که بلکه با ديدن و شنيدن فلان خوبی او اخماتو باز کنی! غافل از اين که ... . از طرفی گيج هم شده بودم که خدايا چه معياری رو از ياد برده بودم که برات مهمه! بعد از اين که جلسه اون شب تموم شد، فرصت ندادی تا به خونه برسيم. يادته وقتی تو راه خونه بوديم، چه بلبشويی راه انداختی؟ بنده خدا بابا هم که حرفی نمی زد. نمی گم که اون موافق من بود، ولی حتی نمی تونست تو رو آروم بکنه. و من که تا ته ماجرا رو خونده بودم و می دونستم که اگه رضايت تو رو می خوام بايد دور آلاله و علاقه دوطرفه مون خط بکشم، کم کم داشت دست ام می اومد که چه چيزايی رو از ياد برده بودم. تو اون شب داشتی اصلی ترين معيارهای خودت رو واسه انتخاب همسر به من ياد می دادی: "بچه! هنوز نمی دونی قد زن ات نبايد از خودت بلندتر باشه؟ آخه اين رشته هم که اون براش رفته دانشگاه، فردا میذاره شما تو زندگی آب خوش از گلوتون بره پايين؟ زن اگه دکتر بشه و تخصص بگيره، ديگه يه دقيقه هم تو خونه بند نميشه. فاصله سنی تون هم که مناسب نيست. تو هنوز نمی دونی زَنا زودتر از شما مردای خوش گذرون شيکسته می شن؟ چند وقت که بگذره خودت پشيمون ميشی. ..." يادته تا چند شب دعواهای يک طرفه ات ادامه داشت و من هم هر چی می خواستم آروم ات کنم، نمی تونستم؟ تو از من می خواستی که دربست همه حرفاتو قبول کنم، ولی نمی دونم سر چه چيزی لج کرده بودم. شايد هم به خاطر اين بود که برای اولين بار دقت می کردم و می ديدم که قد تو از قد بابا بلند تره و همين طور به رشته ای فکر می کردم، که خواهرم توش درس خونده بود. درسته که اون پزشک نشد، ولی اون هم يه جور متخصص از آب در اومد که بايد خيلی از اوقات شو تو آزمايشگاه و پای ميز تحقيق بگذرونه و ... . يادته اين قصه رو چه جوری و تا کی ادامه دادی؟ يادته من چی کار کردم؟ هيچ کاری! فقط همه چيزو به زمان سپردم. شايد اتفاقی می افتاد! از اون طرف دوستیمو با آلاله حفظ کردم تا اين که اون به خاطر ِ ادامه دادن درس اش رفت کانادا و برا هميشه اونجا موندگار شد. می دونی الآن چه قدر از رفتن اش ميگذره؟ سه سال! اين دور شدن کم کم خيال شو از سرم بيرون کرد، ولی هيچ وقت اون فاصله ای رو که ميون من و تو افتاده بود، کم نکرد. شايد الآن داره اتفاق خوبی ميُفته که من هم دارم ميرم. خيالت راحت باشه! از انگليس تا غرب کانادا خيلی راهِ! من ديگه تو عالم آلاله نيستم. مامان! چه بسا حالا که فاصله جغرافيايی مون زياد ميشه، فرصتی پيدا بشه تا فاصله دلامون رو کم کنيم. همون که اول کار گفتم: دوری و دوستی! شايد اگه دفعه بعد خواستم به کسی دل ببندم، توصيه هاتو رعايت بکنم! ايشالله که هميشه، هم خودت هم بابا سالم و سلامت باشين و سايه تون از راه دور هم که شده، رو سر من و خواهرم باشه. به بابا سلام برسون.
توضيح: سطرهايی که خوانديد، از روی نواری پياده شده که مرتضی، دوست صميمی ام که از دوران مدرسه هميشه با هم بوديم، هنگام خداخافظی و پيش از رفتن، در سالن فرودگاه به من داد. وقتی که داشت نوار را به من می سپرد، در حالی که مامان اش با چشم هايی که آماده باريدن اشک بود، چند قدم آن طرف تر ايستاده، گفت: "اينو می خواستم بدم به مامانم که از خيرش گذشتم! بندازش دور يا اگه می خوای يادگاری نگه دار." فکر می کنم حالا که سر و ته پياز هر کدام يک گوشه ای از اين دنيای بزرگ هستند و مرتضی اختيار نوار را به من سپرده، انتشار اين خاطره کسی را نيازارد. می دانيد، الآن سه سال است که مرتضی رفته و من هم ديگر او و خانواده اش را نديده ام. می دانم که هنوز ازدواج نکرده است. احتمالاً در آن سوی دنيا هم کسی پيدا نشده تا اگر دل از او دزديده، بابِ طبع مامان اش هم باشد!
شما چه نظری داريد؟
شهاب مباشری
|
||