بايگانی

وب گردی


رؤيای آبی و ... (اول آبان 1381)

چند مجله از جنس ... (اول آذر 1381)

از غرب ... (نيمه آذر 1381)

بال و پر يک مامان (24 آذر 1381)

و

گشت و گذارهای تازه تر - زمستان 81


 

بال و پر يک مامان (24 آذر 1381)

 

چندی پيش در اقيانوس وب شناور بودم که نمی دانم چه طور از جزيره ای ناشناخته سر در آوردم. کمی که در ساحل آن جزيره گشت زدم ديدم چه قدر آنجا دوست داشتنی ست، چندان که هوس کردم همان جا بساط ماندن پهن کنم. کاش می شد! هر چند آنجا جزيره ای ست با نسيمی که با آن بوی نگران کننده ای مثل حريق در جنگل به مشام ات می رسد. اين جزيره يک وب لاگ است که متعلق به مادری ست تنها با دو فرزند کوچولوی عزيزش به نام «نوشی و جوجه هايش». «نوشی» اسم اين مادر مهربان است که زندگی راحتی ندارد، ولی محکم بر پا ايستاده است و اين همت در سطر سطر نوشته های خواندنی و سحرانگيزش نمودی عيان دارد. بد نيست يکی از نوشته هايش را اينجا هم بياورم و بعد از آن هم نمونه ای از ده ها پيامی که خوانندگان مشعوف شده وب لاگ او برای اش گذاشته اند.

سرگرمی

يکی از مهم ترين مشکلات من با بچه هام، استفراغه! باور کنين اصلا جنبه تهوع نداره. هر دوشون به طور ارادی از هر چی خوش شون نياد، اونو بالا ميارن. حالا بزرگه ديگه عاقل شده بيشتر سعی ميکنه تف کنه!!! و جای شکرش باقيه. به مرگ گرفتنم که به تب راضی شدم!
البته منم راه حل مناسب رو پيدا کردم. کافيه وقت دادن غذا، خصوصا به کوچيکه، سرش رو به کاری گرم کنم. امروزم چند تا از اين عروسکای روی يخچال رو دادم دستش. کاری که هيچ وقت نمی کنم.
بزرگه با حيرت نگام کرد و گفت: اينا رو بهش دادي؟ چرا؟ هيچ وقت که بهمون نمی داديشون؟ جواب دادم: خوب می خوام سرش گرم شه تا بتونم صبحونه بهش بدم. گفت: به منم يه چيزی بده. يکی از عروسکا رو با بدبختی از دست دختره درآوردم و بهش دادم. انگار که از انتخابم راضی نبود، با بی حوصلگی نگام کرد و گفت: نه، يه چيزی بده که سرمو داغ کنه. اين فقط گرمش کرده!

 

پيام هاى زير براى اين يادداشت نوشته شده اند:

 

نويسنده: يه تولد تازه

چقدر اينجا همه چی قشنگه ،‌ غمش ،‌ شاديش ، شکوه ها و شکر کردناش ... . آدم اينجا که مياد دلش جمع می شه، يه جوری می شه ...

ايشالا جوجه ها زير بال مامان نوشی شون هميشه شاد باشن و مامان نوشی شون هم هميشه کنار جوجه هاش خوشحال!

 

نويسنده: گلابي

فكر كنم آقا پسر گُلت احتياج به روزنامه داره! مطمئن ام كله ش حسابی داغ ميشه! خيلی دوست دارم جوجه هاتو ببينم.

 

نويسنده: نمايه

اين پسره منو كشته ... اگه بياد خواستگاری دخترم حتما باهاش موافقت ميكنم  :))

 

نويسنده: سحر

من توک سياه و پَرطلا می خوام. حالا چيکار کنم؟ نه هر توک سياه و پَرطلايی ها ... فقط مال نوشی رو می خوام :)

 

و ...

باز هم دوست دارم از نوشی بنويسم، ولی وقتی خودش در نهايت زيبايی حق مطلب را ادا می کند، ديگر به نوشته های من چه نيازی ست؟ پس فقط يکی دو نوشته کوتاه او را اينجا نقل می کنم و دعوت تان می کنم که حتما به جزيره غبطه برانگيز او و جوجه هايش سر بزنيد.

بار کاميون

دوستی تعريف ميکنه که چند سال پيش سهند کوچولو حين ماشين بازی مرتب ايجاد بوهای نامطبوع ميکرده! تا اونجا که ديگه طاقت دوست ما طاق ميشه. به آقا کوچولو ميگه: عزيزم اگه دست شويی داری برو، بعد بيا بازی کن. سهند انگار که بهش برخورده باشه ميگه: دارم بازی ميکنم. دوست ام تکرار ميکنه: خوب حالا تو برو، بعدش بيا بازی کن. داد پسره در مياد که: إ ... بازيمو خراب نکن، من يه کاميون کمپرسی ام که بار گند زدم!

 

شن کش پلاستيکي

صبح پسرک با يه نگاه به من فهميد شب آرومی نداشتم. رفت کاميون پلاستيکی بزرگشو آورد و گفت: بريم خاک بازی؟ رفتيم ... . چه قدر به من آرامش داد وقتی شن کش پلاستيکی شو بهم داد و گفت: بيا بازی کن مامانی.

 

منطق افعال

چند وقت پيش پسرم در يه جمعی همکلام و هم بازی يه آقايی شد. بعد از چند دقيقه ای که خجالتش خوب ريخت به آقاهه گفت: شما کچلی؟ آقاهه که از اين قسمت صميميت شون زياد خوشش نيومده بوده با مِن مِن جواب داد: کچل که نه، يه کمی موهام ريخته. پسرک با کمی تاسف پرسيد: اون وقت که موهات ريخت مامانت دعوات کرد؟ اون آقا گفت: نه چرا بايد دعوام می کرد؟ پسرم گفت: آخه من هر وقت شيرمو می ريزم مامانم دعوام می کنه.

 

و ...

حتما از نوشی و جوجه هايش احوالی بپرسيد.


 

از غرب ... (نيمه آذر 1381)

 

از غرب چه خبر؟ به نظر تو اهالی آنجاها چه حسی نسبت به زندگی دارند؟ خوب، اين روزها شايد خبر گرفتن از هر جای دنيا آسان به نظر برسد، اما به قول معروف، شنيدن کی بود مانند ديدن! با همه پيشرفت های ارتباطات و اطلاع رسانی، هنوز چيزهای بسياری مانده اند که بايد ديد، خواند يا شنيد: «دين و اخلاقيات در آن دنيای ولنگار، نوع دوستی و روابط انسانی، رقص درمانی، نتايج دموکراسی، سکس و تأثير آن بر روابط انسانی، شيوه خريد و مصرف، و ...»

خيلی هيجان انگيز است که کسی در کوچه و بازار، خيابان و دانشگاه شهری مثل لندن بگردد، با اين و آن حرف بزند و ديده ها و شنيده هایش را هر روز برای ما تعريف کند. نعمت الله فاضلی، يک دانشجوی سطح دکترا در رشته مردم شناسی دانشگاه لندن، کارش همين است! اگر برای شما هم هيجان انگيز است، يادداشت های وبی او را ببينيد و بخوانيد.


 

چند مجله از جنس ... (اول آذر 1381)

 

وقتی در وب به اينجا و آنجا سرک می کشيدم و گاهی هم از ميان پيوندهايی که دوستان برای من می فرستادند، ديدم که انگاری با يک پديده نو روبروييم. آری، موج شکل گرفتن مجله های فرهنگی الکترونيکی دارد ارتفاع می گيرد. بعد از اقبالی که به وب نوشته های خصوصی افراد مثل حسين درخشان، وب گرد سينا مطلبی، خورشيدخانوم و ... شد، چه بسا امسال سال اين مجله ها باشد. ناگفته نماند که کم کم بعضی از وب لاگ ها به صورت گروهی و به قصد نوعی خبررسانی راه افتادند، مثلاً آهوی سه گوش يا جارچی. به هر حال، فکر می کنم در دنيای اين مجله های نو، نيازی به معرفی دوستان کارکشته و حرفه ای کاپوچينو نيست، ولی از من هم شنيده باشيد که يکی از نشانی های فهرست قطعی بازديدهايتان بهتر است کاپوچينو باشد. بد نيست که اين نشانی ها را هم ببينيد: گردون، کلاغ، هفت سنگ، آينه و ...


 

رؤيای آبی و ... (اول آبان 1381)

 

رؤيای آبی عباس معيری را شما هم ببينيد. به غير از اين رؤيا، ديدنی های ديگری هم هست.