بايگانی

وب گردی


کارگاه هنرمندان (8 دی 1381)

فروغ جاودانه (22 دی 1381)

علی ... (6 بهمن 1381)

تو فكر يك سقف ام (20 بهمن 1381)

از اعتراض تا مهتاب گردی (4 اسفند 1381)

و

گشت و گذارهای قديمی تر - پاييز 81


 

از اعتراض تا مهتاب گردی (4 اسفند 1381)

 

1

اعتراض

آه خدای من! كارناوال رقص و آواز است يا راهپيمايی! صدای طبل و سوتك ها را می شنوی؟ انبوه جمعيت اجازه نمی دهد جلو بروم. با آنها حركت می كنم. صدها هزار سوتك! تا به حال اين مقدار سوتك نديده بودم. از كجا آورده اند؟! صدها هزار نفر «سوت» می زنند تا ...

«مِيك لاو نات وار» (عشق كن نه جنگ) ...

«ميك تی نات وار» (چای درست كن نه جنگ) ...

«جنگ عليه فقر نه تروريسم» ...

راهپيمايی ها در اين جا اغلب برای مخالفت با سياست های دولت است نه به دستور و تمنای ملكه! در نتيجه شركت در آنها مباين اصول روشنفكری نيست.

گزارشی از راهپيمايی ضدجنگ روز شنبه هفته گذشته [27 بهمن] در انگلستان را در «يادداشت های يك مردم‌نگار از غرب» بخوانيد.

 

2

مهتاب گردی

زندگی ناتمام را بگذار، ماه را تمام كن ...

امشب می خواهيم به مهتابگردی برويم ...

شب های چهاردهم انگار ياد كردن از ماه برای ما مثل يك آيين شده است. يك سر برويد و نگاه كنيد. باد نمی آيد ...

می گويم يادت می آيد تابستان؟ می رفتيم كنار قنات، تا ساحل سيمگون سحرگاه؟ ...

و بالاخره اپيكتتوس می گويد: «خط حركت معينی برای خود رسم كن، آن گاه چه در مواقع تنهايی چه در ميان جمع، پيوسته اين راه را طی كن.» فكر می كنيد می توانيم؟ فكر می كنيد گذاشته می شوند! اين كار را بكنيم؟ يا اين كه می گويند: «اين خط را بگيريد و بياييد.»

«چه کسی از ويرجينيا ولف می ترسد؟» يك وبلاگ ادبی ست كه به خواندن اش می ‌ارزد.

 


 

تو فكر يك سقف ام (20 بهمن 1381)

 

آن روز كه در هواپيما نشسته بودم تا به ماموريت بروم، مدت ها بود كه اصلاً در عالم اش نبودم. آخر من كه او را مرتب و مداوم گوش نمی دادم، اما وقتی روزنامه ای را كه وقت پرواز به ام دادند، باز كردم اولين خبری كه ديدم و دل ام را لرزاند، اين بود كه "فرهاد" هم رفت. يك حسی به من غالب شد. آخر من تا ساعتی ديگر در ميان كسانی بودم كه چه بسا ايران را به كل نمی شناختند، چه برسد كه او را. پس من با كه بايد حرف می زدم؟

در مقصد، از اولين كارهايی كه بر حسب عادت كردم، سر زدن به وب نوشته های روزانه ايرانی ها بود. و آن وقت بود كه خيال ام آسوده شد. هر جای دنيا كه باشی خيلی ها هستند تا همراهی ات كنند به زبان خودت و دلتنگی های مثل تو داشته باشند. چيزی كه خوب به يادم مانده نوشته ای بود از خورشيدخانوم كه آن قدر تاثيرگذار بود كه همان وقت برای خواهرم هم كه در نقطه ای ديگر از ايران نمی دانستم به چه مشغول است، فرستادم اش.

به هر حال، منظور از اين خاطره، باز كردن بابی بود تا به اينجا برسم كه بگويم اگر دل تان برای فرهاد تنگ شده، به شنيدن ترانه های آلبوم "وحدت" مشغول شويد، در حالی كه همان وقت به اينترنت وصل هستيد و سايت فرهاد را صفحه به صفحه می بينيد.

وسط های كار كه برسيد، می بينيد ناخودآگاه خودتان داريد می خوانيد كه

 

تو فكر يك سقف ام

يك سقف بی روزن يك سقف پابرجا

محكم تر از آهن

سقفی كه تنپوش هراس ما باشه

تو سردی شب ها لباس ما باشه

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسي

برای شرم لطيف لحظه ها

واسه پيچيدن بوی اطلسي

زير اين سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم

از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم

زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه می گيرم

گم می شم تو معنی تو

معنی تازه می گيرم

...

...

...

 


 

علی ... (6 بهمن 1381)

 

چند هفته ای قبل سالگرد رفتن غم انگيز علی حاتمی بود. هم او بود که با زبان پالوده و فرهيخته ای و از ورای چشمان پراحساس اش تاريخ معاصر و مردم نگاری را جان و طراوت ويژه ای می داد. آثار او گرچه مستند نيستند، اما ارزش تحليلی دارند و انباشته از کنايه و استعاره اند. يادش به خير!

گويا برای زنده نگه داشتن خاطره اين راوی دوست داشتنی قصه های «هزاردستان»، «مادر»، «طوقی» و ... يک پايگاه اينترنتی راه انداخته اند. متأسفانه اين کار اصلاً در قواره و نام علی حاتمی نيست. کاش هر چه زودتر دستی به سر و روی صفحات اش بکشند. خاصه اين که علی حاتمی کسی بود که صحنه آرايی کارهايش در نهايت دقت و ظرافت برای اش اهميت داشت. باقی مسائل بماند.

 


 

فروغ جاودانه (22 دی 1381)

 

چند روزی قبل و چند روزی  بعد از انتشار اين شماره، سالروزهای تولد و مرگ فروغ فرخزاد است. فروغ آن گونه جاودانه زيسته و در اوج مانده که نيازی به ياداوری اش توسط ما نيست. از سويی بر و بچه ها نگران اين بودند که تشابه اسمی اين دوهفته نامه و آن شاعر ماندگار، مايه اشتباه و سوءبرداشت درباره انتخاب نام اين نشريه شود. در نهايت دستجمعی به اين پرسش رسيديم: چرا به اين خاطر نبايد از فروغ، همان فروغ جاودانه، هيچ گاه و هيچ چيز ننويسيم؟ قرار شد تا بنويسيم هرچند برخی اشتباه کنند که فروغ ِ اينجانه به قصد روشنی که به خاطر فروغ ِ شاعر است. اصلاً مگر اين فروغ ِ شاعر غير از روشنی ست؟ آری، فروغ خودِ روشنی ست. اصلاً چه ايرادی دارد که نام اين نشريه زير سايه نام آن فروغ هميشه زنده قرار گيرد؟

ميانه تان با شعری از او چه طور است؟

 

پرنده فقط يک پرنده بود

 

پرنده گفت: « چه بويی، چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت.»

 

پرنده از لب ايوان

پريد، مثل پيامی پريد و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پريد

و لحظه های آبی را

ديوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده، آه، فقط يک پرنده بود

 

راستی، می دانسته ايد تا به حال که به شايسته ترين شکل، هستن ِ هميشگی فروغ را در اين دنيای مجازی پاس داشته اند؟ چه خوب است به او بعد از سال که از مرگ اش می گذرد، نه فقط در ظهيرالدوله که در زير گنبد آسمان نيلی اينترنت هم سری بزنيم.

 


 

کارگاه هنرمندان (8 دی 1381)

 

از سال ها پيش اين سايت را می شناختم و هر از چندی که دل هوس جلا خوردن به شفافيت ناب آفريده های هنرمندانی نامدار و گمنام می کرد، به اين کارگاه سر می زدم. در آن جا آثار هنرمندان بيشتر از عرصه نقاشی و گرافيک و عکاسی گرد هم آورده شده اند. تازگی ها بخش ادبيات آن هم تکانی به خود داده که چيزی چندان بيشتر از نمايه برخی از وب نوشته های ادبی و شبه ادبی نيست. کاش به اين قسمت روحی تازه دميده شود. اصلاً انگار مدتی ست در و ديوار کارگاه گردگيری نشده است. با اين وجود کارگاه هنرمندان ديدن دارد. انگار خودم هم هوس کرده ام که باز به آن سری بزنم ...