|
|
||
|
تو فكر يك سقف ام (20 بهمن 1381) از اعتراض تا مهتاب گردی (4 اسفند 1381) و گشت و گذارهای قديمی تر - پاييز 81
از
اعتراض تا مهتاب گردی (4 اسفند 1381)
|
![]() |
به هر حال، منظور از اين خاطره، باز كردن بابی بود تا به اينجا برسم كه بگويم اگر دل تان برای فرهاد تنگ شده، به شنيدن ترانه های آلبوم "وحدت" مشغول شويد، در حالی كه همان وقت به اينترنت وصل هستيد و سايت فرهاد را صفحه به صفحه می بينيد.
وسط های كار كه برسيد، می بينيد ناخودآگاه خودتان داريد می خوانيد كه
تو فكر يك سقف ام
يك سقف بی روزن يك سقف پابرجا
محكم تر از آهن
سقفی كه تنپوش هراس ما باشه
تو سردی شب ها لباس ما باشه
سقفی اندازه قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسي
برای شرم لطيف لحظه ها
واسه پيچيدن بوی اطلسي
زير اين سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم
زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه می گيرم
گم می شم تو معنی تو
معنی تازه می گيرم
...
...
...
چند هفته ای قبل سالگرد رفتن غم انگيز علی حاتمی بود. هم او بود که با زبان پالوده و فرهيخته ای و از ورای چشمان پراحساس اش تاريخ معاصر و مردم نگاری را جان و طراوت ويژه ای می داد. آثار او گرچه مستند نيستند، اما ارزش تحليلی دارند و انباشته از کنايه و استعاره اند. يادش به خير!
گويا برای زنده نگه داشتن خاطره اين راوی دوست داشتنی قصه های «هزاردستان»، «مادر»، «طوقی» و ... يک پايگاه اينترنتی راه انداخته اند. متأسفانه اين کار اصلاً در قواره و نام علی حاتمی نيست. کاش هر چه زودتر دستی به سر و روی صفحات اش بکشند. خاصه اين که علی حاتمی کسی بود که صحنه آرايی کارهايش در نهايت دقت و ظرافت برای اش اهميت داشت. باقی مسائل بماند.
چند روزی قبل و چند روزی بعد از انتشار اين شماره، سالروزهای تولد و مرگ فروغ فرخزاد است. فروغ آن گونه جاودانه زيسته و در اوج مانده که نيازی به ياداوری اش توسط ما نيست. از سويی بر و بچه ها نگران اين بودند که تشابه اسمی اين دوهفته نامه و آن شاعر ماندگار، مايه اشتباه و سوءبرداشت درباره انتخاب نام اين نشريه شود. در نهايت دستجمعی به اين پرسش رسيديم: چرا به اين خاطر نبايد از فروغ، همان فروغ جاودانه، هيچ گاه و هيچ چيز ننويسيم؟ قرار شد تا بنويسيم هرچند برخی اشتباه کنند که فروغ ِ اينجانه به قصد روشنی که به خاطر فروغ ِ شاعر است. اصلاً مگر اين فروغ ِ شاعر غير از روشنی ست؟ آری، فروغ خودِ روشنی ست. اصلاً چه ايرادی دارد که نام اين نشريه زير سايه نام آن فروغ هميشه زنده قرار گيرد؟
ميانه تان با شعری از او چه طور است؟
پرنده فقط يک پرنده بود
پرنده گفت: « چه بويی، چه آفتابی، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت.»
پرنده از لب ايوان
پريد، مثل پيامی پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پريد
و لحظه های آبی را
ديوانه وار تجربه می کرد
پرنده، آه، فقط يک پرنده بود
راستی، می دانسته ايد تا به حال که به شايسته ترين شکل، هستن ِ هميشگی فروغ را در اين دنيای مجازی پاس داشته اند؟ چه خوب است به او بعد از سال که از مرگ اش می گذرد، نه فقط در ظهيرالدوله که در زير گنبد آسمان نيلی اينترنت هم سری بزنيم.
از سال ها پيش اين سايت را می شناختم و هر از چندی که دل هوس جلا خوردن به شفافيت ناب آفريده های هنرمندانی نامدار و گمنام می کرد، به اين کارگاه سر می زدم. در آن جا آثار هنرمندان بيشتر از عرصه نقاشی و گرافيک و عکاسی گرد هم آورده شده اند. تازگی ها بخش ادبيات آن هم تکانی به خود داده که چيزی چندان بيشتر از نمايه برخی از وب نوشته های ادبی و شبه ادبی نيست. کاش به اين قسمت روحی تازه دميده شود. اصلاً انگار مدتی ست در و ديوار کارگاه گردگيری نشده است. با اين وجود کارگاه هنرمندان ديدن دارد. انگار خودم هم هوس کرده ام که باز به آن سری بزنم ...