گاه به گاه


بعضی اوقات گفتنی هايی هستند که جايی برای به زبان آوردن شان نمی يابی. لحظه به لحظه مترصد مجال و فرصتی هستی و آماده بهانه جستن تا لب به گفتن وا کنی.

«گاه به گاه» صفحه ای گشوده است که هر وقت گفتنی هايی از آن دست که برشمرده شد، رهايمان و رهايتان نکند، تازه می شود.

 

روز مُلک است و ...

 

مولوی، شاعر و عارف نامی قرن هفتم در دفتر ششم مثنوی می آورد: "تشبيه مغفلی کی عمر ضايع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گيرد به تعزيت شيعه اهل حلب هر سالی در ايام عاشورا به دروازه انطاکيه و رسيدن غريب شاعر از سفر و پرسيدن کی اين غريو چه تعزيه است". در پی اين سرآغاز، وی ابياتی می آورد که دنباله مثنوی ای ست در باب "بمير ای دوست پيش از مرگ گر زندگی خواهی". به هر روی فارغ از هر گونه قضاوت اوليه، تعدادی از ابيات اين حکايت را از ميان بيت های 777 تا 805 برگزيده و پس از ارائه، به اقتراح اهل نظر می گذاريم. شما چه می انديشيد؟

نشانی داده شده، می توان به ابيات پيشين و پسين نظری انداخت و تفسيری داد. راه ديگر اين که آثار ساير شعرا و ادبا و عرفا کاويده شود و نمونه ها بيرون آورده شوند به مقايسه.

آخر اين که خود نظری داريد با توجه به خاستگاه های مختلف فرهنگی و اجتماعی تان. به هر حال بهانه ای ست، خاصه که اين ايام مصادف است با محرم و برپايی آيين سوگواری کشتگان کربلا و چله نشينی تا اربعين حسينی. اينک آن چند بيت منظور:

 

روز عاشورا همه اهل حلب

باب انطاکيه اندر تا به شب

گرد آيد مرد و زن جمعی عظيم

ماتم آن خاندان دارد مقيم

ناله و نوحه کنند اندر بکا

شيعه عاشورا برای کربلا

بشمرند آن ظلم ها و امتحان

کز يزيد و شمر ديد آن خاندان

يک غريبی شاعری از ره رسيد

روز عاشورا و آن افغان شنيد

شهر را بگذشت و آن سو رای کرد

قصد جست و جوی آن هيهای کرد

پرس پرسان می شد اندر افتقاد

چيست اين غم بر که اين ماتم فتاد

نام او و القاب او شرحم دهيد

که غريبم من شما اهل دِهيد

چيست نام و پيشه و اوصاف او

تا بگويم مرثيه ز الطاف او

آن يکی گفتش که هی ديوانه ای

تو نه ای شيعه عدو خانه ای

روز عاشورا نمی دانی که هست

ماتم جانی که از قرنی به است

پيش مؤمن کی بود اين قصه خوار

قدر عشق گوش عشق گوشوار

پيش مؤمن ماتم آن پاک روح

شهره تر باشد ز صد توفان نوح

***

گفت آری ليک کو دور يزيد

کی بدست اين غم چه دير اينجا رسيد

چشم کوران آن خسارت را بديد

گوش کران آن حکايت را شنيد

خفته بودستيد تا اکنون شما

که کنون جامه دريديت از عزا؟

پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان

زانک بد مرگيست اين خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست

جامه چه درّيم و چون خاييم دست

چونک ايشان خسرو دين بوده اند

وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند

کُنده و زنجير را انداختند

روز ملک است و گش و شاهنشهی

گر تو يک ذره از ايشان آگهی

ورنه ای آگه برو بر خود گری

زانک در انکار نقل و محشری

 بر دل و دين خرابت نوحه کن

که نمی بيند جز اين خاک کهن

...

شما چه نظری داريد؟