|
|
||
|
فرهنگ ديجيتالی و نقطه های عطف آن * (4 اسفند 1381)
سينما، تلويزيون، موسيقی و کتاب هر يک به عنوان يک رسانه در شکل دهی به فرهنگ تأثيرگذار بوده اند. منظور ِ صحبت به لحظه هايی باز می گردد که در آنها يک گونه يا ژانر متولد شده اند، خواه يک سبک فيلم سازی باشد خواه يک ترانه موسيقايی، چه يک شخصيت داستانی باشد چه يک گروه برجسته تهيه برنامه های تلويزيونی. و اينک که فرهنگ در عرصه ای ديجيتالی به ويژه با توجه به حضور و گسترش اينترنت، معنای دگرگونی را تجربه می کند، باز به دنبال چنين نقاط عطف تأثيرگذاری می گرديم. البته در نظر داشته باشيد که سن و سال اينترنت به عنوان يک رسانه در مقايسه با ديگر رسانه هايی که مخاطبان گسترده ای دارند، خيلی کم است و هنوز خيلی جا دارد تا با هدايت و ابتکار توليدکنندگان اطلاعات از گوشه گوشه دنيا، ظرفيت ها و قابليت های نهفته و حتی ناشناخته اش را آشکار و آزاد کند. با اين حال ما راه خود را می رويم. چند سطر قبل، مقدمه مقاله ای ست که کليو تامپسون نويسنده مجله شيفت در سومين شماره از دوره دهم انتشار مجله به چاپ سپرده است. من به عنوان مترجم کوشيده ام تا آزادانه و بنا به ملاحظاتی بخشی از اين مطلب را برگردانده و آماده انتشار برای خواننده فارسی زبان کنم. نويسنده در ادامه آورده است که تلاش شده تا يک دوره زمانی ده ساله از تأثير چشم ناپوشيدنی شبکه و به تعبيری اينترنت مرور شود. برای اين کار در يک فرآيند تحقيقی، ابتدا فهرستی از رخدادها و لحظاتی که به خاطرشان يا در آن هنگام، شايد هر کدام از ما ذوق زده شده ايم، حتی فرياد کشيده و ناباورانه صفحه نمايشگر را خيره نگريسته ايم، تهيه شده است. سپس انگاری غربال به دست گرفته اند و آنها را که بايد جدا کرده و نگه داشته اند. کدام ها را می گوييد؟ آنها را که بيشتر شادمان تان کرده اند، بيشتر ترسانده و شما را از جا پرانده اند، بيشتر واقعی و حتی بيشتر و به صورت غيرقابل انکاری مجازی و غريب بوده اند. اين توصيف هايی که کليو تامپسون درباره انتخاب های نهايی می آورد، پيشاپيش نشانگر يک جور مواجهه سهل و ممتنع با مسأله است. بهتر است عجله نکنيم و تا انتهای راه را برويم. آن وقت معلوم می شود که نوشته اين بنده خدا چه معجونی ست! خلاصه اين که بررسی او به ده گزينه ختم شده و پنج انتخاب ثانوی که يک جوری نمی توانسته از آنها چشم بپوشد.
1 در روز هراس! يازده سپتامبر 2001 را چيزی نيست که از ياد برده باشيد، اين طور نيست؟ وقتی که آن دو هواپيما به دل برج های مرکز تجارت جهانی زدند، نيويورک در تاريکی فرو رفت. يک تاريکی که نه فقط حسی که کاملاً عينی در جنبه های روزمره زندگی! شايد به خاطر آنتن های نصب شده بر بلندای برج هايی که ديگر فرو ريخته بودند، پخش برنامه های شبکه های تلويزيونی مختل شد و ارتباطات تلفن های سلولی تا چندی از کار افتادند. خطوط تلفن معمولی هم چندان به خاطر حجم انبوه تماس های تلفنی خويشاوندان وحشت زده ساکنان نيويورک که می خواستند بدانند، مبادا بلايی بر سر عزيزان شان آمده است، عملاً به سختی قابل استفاده بودند. اين جا بود که يک نکته به صورتی ناخواسته کشف شد: چه قدر ابزارهای ارتباطی و مخابراتی مبتنی بر پيشرفته ترين فن آوری ها شکننده اند! اما داستان اينترنت چيز ديگری ست. تا هفته ها تنها اسباب ارتباطی قابل اعتماد برای اهالی نيويورک برای تماس با دنيای خارج پست الکترونيکی بود. ميليون ها نفر منبع خبری شان سايت هايی مثل سی ان ان بود و بس: cnn.com . چه بسيار کسانی که سايت های کوچک و بزرگی راه انداختند تا درباره نجات يافته گان و از دست رفته های فاجعه آن روز اطلاع رسانی کنند. راستی، چه قدر مشتاقان کسب اطلاعات درباره گروه القاعده تعدادشان فزونی گرفت! خلاء خبری ناشی از عدم اطلاع رسانی رسانه های پر سر و صدا طی سال ها باعث شد تا وب يک باره اشباع شود. همه در روز هراس تنها وب را ملجائی امن ديدند.
2 آن گاه که دارايی های خصوصی بر باد رفتند! سال 1997 ميلادی بود که الگوريتم ام پی تری (MP3) برای فشرده سازی و بهتر بگوييم برای چلاندن فايل های صوتی به طريقی کاملاً مهندسی راه تازه ای را پيش رو نهاد. در اين شيوه می دانيد چه اتفاقی می افتد؟ بخش هايی از يک فايل صوتی و موسيقايی که با گوش انسانی قابل شنيده شدن نيستند، حذف می شوند. مثلا طول موج هايی که گوش سگ فقط می تواند آنها را بشنود چه به درد من و شما می خورد؟ و يک چيز ديگر: اين تِرَک های فشرده شده به راحتی از طريق پست الکترونيکی قابل ارسال هستند. در يک نگاه فوری می توان به تأثير عينی و بارز اين پديده فنی پی برد. تولد و مرگ نپستر (Napster)! با آغاز به کار نپستر صنعت موسيقی بدجوری فريادش به هوا خاست. در نهايت هم که کار به دادگاهی جنجالی کشيد که در نتيجه اش کاسه و کوزه نپستر را جمع کردند. ولی عمق تأثير اين پديده که بسيار قدرتمندتر است و به همين اندازه هم توضيح آن شايد دشوارتر باشد، جای ديگری نهفته است. آری، رواج و فراگيری استفاده از فايل های ام پی تری به شکلی غريب و باورنکردنی باورها و پندارهای ما را درباره مفاهيم مالکيت و دارايی خصوصی مخدوش کرد. هم آدام اسميت هم کارل مارکس بر اين اعتقاد بودند که مالکيت دچار نوعی ناتمامی و محدوديت است. برای مثال اگر من مالک يک دستگاه تراکتور باشم، ديگر آن تراکتور نمی تواند به شما تعلق داشته باشد. با رواج ام پی تری اين تصورات کله پا و واژگون شد. امروزه روز ديگر خيلی از داشته های ما دچار آن محدوديتی که برای اش مثال زده شد، نيستند. بسياری از کودکان و نوجوانانی که در اين دوره و زمانه غرق در دنيای ديجيتالی بزرگ می شوند، به صورتی ناخودآگاه به چنين ادراکی می رسند. ديگر دنيای مالکيت خصوصی به آن شکلی که در گذشته داشت، باز نخواهد گشت. به قولی اينک آن گاه است که بنا به تعاريف قديم، دارايی های خصوصی بر باد می روند!
3 انقلاب خبری هر روزه شبکه وندان شايد تا کنون نام اسلش دات (Slashdot) را نشنيده باشيد. خوب، بگذاريد تا کمی توضيح بدهم. اينک در عرصه اينترنت با پديده ای مواجهيم که مشهور به اثر اسلش دات است. اين اثر چيست و کی نمايان می شود؟ اسلش دات نام يک گروه و سايت خبری ست که هر گاه به يک صفحه و نشانی در اينترنت و وب لينک بدهد، يورش يک باره بازديدکنندگان به آن سايت باعث می شود حتی اگر سرويس دهنده ميزبان از قوی ترين ها هم باشد، موجود بی دفاعی در مقابل يک حمله ناگهانی به نظر برسد. يک لينک اسلش دات به يک صفحه باعث بازديد ميليونی گردشگران اينترنتی در عرض يکی چند ساعت از آن صفحه می شود. به اين پديده اثر اسلش دات می گويند و حتماً فهميده ايد که چه زمانی رخ می دهد. برای اولين بار اين اصطلاح را استيفن آدلر در مقاله ای با همين عنوانِ اثر اسلش دات مطرح کزد و مدعی شد که لينک های اسلش دات اين قابليت را دارند تا تعداد بازديدکنندگان شناور صفحه و سايت مقصد را موقتاً به رقمی برسانند که در حد و اندازه آمار بازديد از سايت پر رفت و آمد سی اِن اِن است. منشاء اين اثر در چيست؟ حضور اسلش دات زير آسمان اطلاعاتی اينترنت در سال 1997 به هيچ وجه يک رخداد و توانايی فنی را به رخ نمی کشد. در اين جا به واقع بايد ترسيم شدن چشم انداز آينده خبرپراکنی را مشاهده کرد. با جمعيت هزاران نفری شبکه وندانی که به شکلی داوطلبانه، اما کارآزموده و لحظه به لحظه برای اسلش دات خبرهايی را از گوشه و کنار شبکه اينترنت گلچين می کنند، اين سايت دارای يک مخزن خبری بسيار بزرگ است که قابل مقايسه با داشته های ديگر رسانه ها نيست و همين باعث می شود تا هميشه اسلش دات در هر زمينه و موضوعی داستانی برای تعريف کردن داشته باشد. و اين نمودی از انقلاب هر روزه در وادی خبررسانی ست.
4 فرهنگ ارتباط تک به تک آدام هينکلی ايده ای در سال 1995 به ذهن اش رسيده بود که آن را در پاييز سال بعدش به طور جدی مطرح کرد. اگر کسی که به کمک يک رايانه که به اينترنت متصل است، تعدادی فايل که حجم و تعدادشان قابل توجه است، چرا خود را با سايت های وب به دردسر بيندازد؟ چرا به طور مستقيم کار انتقال فايل ها را از يک رايانه به ديگری سر و سامان ندهد؟ هنوز چند ماهی نگذشته بود که يک نوجوان استراليايی نرم افزاری کاربردی به اهالی شبکه تقديم کرد که نام اش را هات لاين (Hotline) گذاشته بود. اين برنامه که کاربرد اختصاصی اش به اشتراک گذاری فايل ها در يک مسير ارتباطی مستقيم بود، بهشتی برای راهزنان و طراران اينترنتی بنا کرد. تعجب می کنيد؟ آخر، به مدد اين تمهيد، اين حضرات انبوه نرم افزارهای قفل شکسته – به ويژه محصولات مايکروسافت – و فايل کامل فيلم های سينمايی را به هر جايی که می خواستند می فرستادند. چندی بعد صاحبان هات لاين به کانادا کوچ کردند تا در قالب يک شرکت فعاليت رسمی خود را ادامه دهند. فقط يک مسأله وجود داشت: هات لاين کمی زودتر از آنچه بايد، به دنيا آمده بود! هات لاين حکايت رسانه ای را به ذهن تداعی منی کرد که خبری برای مخابره ندارد. آن موقع هنوز خبری از ام پی تری هم نبود. سه سال بعد بود که نپستر همان طور که قبل از اين هم به آن اشاره شد با اتکا به موج منابع ام پی تری و همچنين ايده به اشتراک گذاری فايل ها، حسابی گرد و خاک به پا کرد و دوباره خاطره ای از آن تبی که اينترنت را به خاطر هات لاين در بر گرفت، زنده کرد. بلی، بی ترديد می توان گفت که ارتباط نظير به نظير (Peer–to–Peer) جلوه ای از يک فرهنگ ارتباطی رو در رو و تک به تک را هويدا کرد.
5 تولد هزاران وب لاگ شکايتی که در سال 1994 از زبان خيلی ها شنيده می شد، اين بود که اينترنت با آشغال پر شده است! يک سال بعد که کارل استدمن و جويی انوف کاری کردند که اين دعوا رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت. آن دو سايت suck.com را راه انداختند که به صورتی غريب و عجيب سايت هايی ديگر در زيردامنه اش ايجاد شدند. آن وقت ديگر به قطع می توانستی بگويی که هيچ توصيفی بهتر از آشغال برای آن چه اينترنت را انباشته می کرد، نمی شد يافت. آن موقع دقيقاً آگوست 1995 ميلادی بود. از اين برداشت ناخوشبينانه که بگذريم در عرض چند سال suck.com به شکل يک پاتوق اينترنتی در آمد. سبک و سياق نوشته هايش که يادآور نوشته های گاه بی سر و ته زمان خردسالی روی کاغذکاهی بود، تبديل به يک معيار و ميزان برای وب نويسی شد. استفاده مفصل از لينک های مختلف در نوشته ها به همان اندازه علائم نشانه گذاری، گويی يک قاعده جديد دستوری و گرامری را وضع می کرد. مهم تر از آن، به مرور نشان داده شد که برای شناختن و مطالعه چيستی شبکه هيچ چيزی بهتر از خودش – شبکه – وجود ندارد. با تغيير قابليت عملياتی suck.com و تبديل شدن اش به ابزاری برای مرتب کردن نشانی ها و اطلاعات از ميان حجم انبوه و غيرقابل کنترل محتوای روی خط، عملاً چهارچرخه فرهنگی اين دوره و زمانه بر اساس شکلی که آن پيشاپيش ترسيم کرده، می گردد: بلاگ (Blog) يا همان وب لاگ (Web-log). امروزه، ميليون ها نفر از کاربران سفرهای اينترنتی شان هيچ دليل و بهانه ای ندارد جز سر زدن به وب لاگ ها، خواه خواندن شان خواه نوشتن در آن ها. آری، شايد بتوان گفت که تولد suck.com پيش درآمدی بود بر تولد هزاران وب لاگ.
6 سهام و دات کام در تاريخ شانزده دسامبر 1998، گزارشی توسط يک تحليل گر عين بسياری گزارش ديگر که مشابه اش بودند منتشر شد. مسأله اين بود که هنری بلاجِت کارشناس و تحليل گر مؤسسه اپنهايمر سی آی بی سی در گزارش خود پيش بينی کرد که ارزش هر سهم آمازون (amazon.com) طی يک سال چهارصد دلار رشد خواهد کرد. برآورد شايد احمقانه وی باعث شد تا دنيای سرمايه گذاران و سهام داران در خلسه ای تخديری و ناگهانی فرو برود. در نگاه اول، پيش بينی او آرزويی و اميدی بود بعيد و دور از دست. در عرض يک روز ارزش سهام آمازون نوزده درصد ترقی کرد و پس از چند هفته، اين ويار دات کام (dotcom)، تأثير گسترده خود را بر بازار باردار نمايان کرد. بازار سهام نَزدک (NASDAQ) به يک شيب مثبت باورنکردنی رسيد. طی يک روز ارقام مبنای 2009 در کم و کيف معاملات تا رقم نجومی 5048 ترقی کرد. کار به آنجا رسيد که کارشناسان و کارگزاران بازار سهام، آن گروهی از ايشان که از آب کره می گيرند، احمقانه ترين طرح های مرتبط با مقوله دات کام را به مشتريان طمع کار قالب کردند. سهام داران و سرمايه گذاران اين عرصه از زندگی خود را شخم زدند و تخم تازه سهام داری دات کام را پراکندند. اقتصاددانان پيش بينی کردند که با يک ترقی انفجاری بی پايان روبرو خواهيم شد و چه بسا روال فعلی تجارت به کل متلاشی گردد و شکل تازه ای درست شود. البته امروز ادامه داستان طور ديگری رقم خورده است. اينک نزدک روی لبه تيغ راه می رود و ارقام مبنا به پايين تر از دوهزار نزول کرده اند و ... . هنوز به نظر می رسد که نظام پيشين تجارت اميدوار به ادامه حيات اش است.
7 تولد دوربين وب در روز 31 ژوييه 1998 جنيفر رينگلی در برنامه پرطرفدار تلويزيونی لِترمن (Letterman) ظاهر شد. وی اولين کسی نبود که از دوربين وب استفاده کرده، چرا که اين افتخار به کاربر ماشينی که در دانشگاه کمبريج قرار دارد تعلق دارد. چيزی که در مورد جنيفر اهميت دارد اين است که او در سال 1996 اولين کسی بود که دوربين وب خود را به اتاق خواب اش برد و بيست و چهار ساعت شبانه روز و هفت روز هفته را مقابل آن زندگی کرد. کاری که او انجام داد به تنهايی باب تازه ای را در فرهنگ ديجيتالی امروزه گشود. بديهی ست که او بی پرده و کاملاً عادی مقابل دوربين هميشه روشن اش زندگی کرد و به عنوان مرجعی ناخوشايند برای نمايش ارتباطات جنسی هم نامی شد. اما برای شناسايی نقطه ثقل اين ماجرا بايد بيش از اين ساده انگاری های پرجاذبه و در عين حال کم عمق، تأمل کرد.فراگير شدن استفاده از دوربين های وب، ترس روانی و سنتی مردم را از رسانه های ديجيتالی فرو ريخت. نيمه اول دهه آخر قرن پيش با اضطراب و نگرانی درباره از دست رفتن حريم خصوصی و خلوت افراد به سر آمد. نمونه اين اضطراب و هراس را می توان در نوشته و فيلم فانتزی "نمايش ترومن" ديد. آن چه بعد ها رخ داد، اين بود که جنيفر رينگلی و کسانی که از دوربين وب استفاده می کردند، رسانه های ديجيتالی را به سيمای برادر بزرگ تر در آوردند. انگار آنها بهتر ماهيت اين رسانه ها را دريافته بودند. اين جابجايی و تحول را حتی خود مارشال مک لوهان هم پيش بينی و تصور نکرده بود. بعد از برنامه تلويزيونی لترمن با حضور جنيفر موجی برخاست که منافع بسياری در پی داشت. البته اينجا حوزه ای از تاريخ است که بخش عمده ای از آن از سوراخ قفل در ديده شده است! [ نويسنده درباره اين که اين منافع از چه دستی بودند و عايد چه کسانی شدند و همچنين در ارتباط با ثبت تاريخ از اين طريق توضيح واضح و بيشتری نداده است. – مترجم]
8 تيراندازی در کلمباين در بيستم آوريل 1999، اريک هريس و ديلان کلِبولد با بمب های دست ساز و اسلحه هايی با خشاب پر از در دبيرستان کلمباين در آمدند و ابتدا دوازده دانش آموز و يکی از معلمان را کشتند و سپس خودشان را. بعدتر در گزارش هايی که منتشر شد، آمده بود که آن دو شيفته بازی رايانه ای دووم (DOOM) بودند و کت های بلک ترنچ (Black Trench) پوشيده بودند که يک نشان شناخته شده در سراسر آمريکاست برای رو در رويی مستقيم با شر. در چند ماه بعد از آن رسانه های خبری پر شدند از گزارش ها، اخبار و مقاله هايی که مقابل خشونت هايی از اين دست يک جبهه به پا کردند. مقاله هايی با عناوينی مثل "درون مافيای بلک ترنچ" و "دنيای خزنده شروری که سيزده قتل به ارمغان آورد!" و ... . يا اسلش دات که انباشته شد از تعداد بسيار زيادی نامه و پيام الکترونيکی از سوی دانش آموزان و نوجوانان دبيرستانی که به خاطر مشغوليت و علاقه به بازی های ويدئويی و رايانه ای از مدرسه اخراج شده اند و حتی در مواردی به قتل تهديد شده اند. آنچه معلوم است اين است که نسل بزرگ شده در آغوش فن آوری های بسيار پيشرفته قلب آمريکا را به تپشی ناآرام و بی قرار واداشته است. آيا وقت آن نشده است تا کمی آرام بگيريم؟
9 تقليد ناشيانه، اما ... در فوريه سال 1998 کوين روبيو که از کارکنان بی سر و صدای استوديوهای پر سر و صدای هاليوود بود – وی در بخش تبليغات شبکه کودکان فاکس مشغول به کار بود – از بی علاقه گی و بی حوصله بودن نسبت به کارش کلافه شد و بالاخره ايده ای را که به ذهن اش رسيده بود، عملی کرد. او با تقليد ناشيانه و سردستی از روی برنامه تلويزيونی "پليس ها" و همچنين شخصيت ها و فضای داستان "جنگ های ستاره ای" ملغمه ای ساخت به نام "سپاهيان (Troops)" . با صرف هزينه ای به اندازه 1200 دلار و اجرای جلوه های ويژه تصويری به وسيله رايانه های خانگی روبیو، تنها کاری که باقی مانده بود تا وی انجام دهدف اين بود که محصول خود را روی خط منتشر کند. بعد از اين کار، بسياری که در ميان شان خيل عظيمی از شيفتگان جنگ های ستاره ای هم ديده می شدند، به بارانداز و برداشت فيلم سپاهيان پرداختند. روبيو خودش باور نمی کرد که يک شبه موج جديدی به پا کند. موجی از فيلم های ويدئويی و ديجيتالی که تقليدهای ناشيانه ای از نمونه های اصل هستند، اما از آنها بهتر يا لااقل موفق ترند!
10 سياست مداران نو جان پری بارلو نشان داد که نخبه های دنيا و سپهر اطلاعات می توانند از قماش همان سياست مداران بی کله و به نوعی ابله باشند. و البته ايشان، اين کسامی که از برتری در سايبراسپيس به خود غره شده اند، سياست مدارانی نو هستند. هشتم فوريه 1996 بارلو متنی را منتشر کرد با عنوان "بيانيه استقلال سايبراسپيس" که به امضای او به نام پيش آهنگ بنياد جبهه الکترونيکی (Electronic Frontier Foundation) رسيده بود. در ابتدای اين بيانيه چنين آمده: " دولت های دنيای صنعت، غول های تصنعی ساخته شده از گوشت و آهن! من از سپهر اطلاعات، خانه نوين انديشه، می آيم. به نمايندگی از فردا و آينده، از شما درگذشتگان می خاوهم که ما را تنها بگذاريد و شرتان را کم کنيد. شما جايی در ميان ما نداريد و کسی به شما خوش آمد نمی گويد. شما در آنجا که ما گرد آمده ايم، هيچ سلطنتی نداريد. آری، بارلو به اين ترتيب می خواست که تومار خيلی ها را در هم بپيچد. اين هم نشانه ای از آزادی خواهی نخبگان دنيای ديجيتالی فردا! تمام نظام های دولتی بد هستند و ناتوان و هر بازار آزادی غنی، قدرتمند و شگفت آور است! بدويت چنين موقعيتی خيلی زود عيان و هويدا شد، آن زمان که با سرکرگی مايکروسافت در بازار به شکلی قاعده مند ستيزی عليه نوآوری های شبکه ای درگرفت. در همين گير و دار، دولت هايی که به نتايج مطلوب شان نرسيده بودند، به وضع قوانين کابوس گونه ای برای حمايت از حقوق ثبت و توليد پرداختند، در حای که سرآمدان و نخبگان عصر ديجيتالی در کناری به نظاره ايستادند. همه اين ها نشان از نور پليدی ست که بر عرصه ترکيبی سياست در سپهر اطلاعات می تابد. برنامه نويسان هوشمند در قواره شهروندانی ناتوان، بی دست و پا و احمق!
و پنج اتفاق ديگر همان طور که در مقدمه اين نوشته اشاره شد، انتخاب ده نقطه عطف فرهنگ ديجيتالی کار ساده ای نبوده و حتی با در نظر گرفتن معيارهای معينی توسط کليو تامپسون، وی نتوانسته بعد از گزينه های ده گانه اش، از چند تای ديگر بی تفاوت بگذرد. اين چند مورد، پنج اتفاق ديگرند که گذرا به انها اشاره ای می شود و در می گذريم.
اول: انتشار فيلم رابطه خصوصی پاملا آندرسون و تامی لی روی خط در سال 1997 که جمع بسياری را که اصلاً نمی دانستند شبکه چيست، مشتری اينترنت و محتوای انحصاری و ويژه آن کرد. چه محتوای ويژه ای! دوم: تولد دووم (DOOM) در سال 1993 که اولين نمونه از بازی های سه بعدی بود که واقعيت مجازی (Virtual Reality) را ديگرگونه معنی کرد. در سال های بعد نسخه های جديد آن چندان که انتظار می رفته است، جلوه هايی تازه ای از حيرت را نمايش داده اند. سوم: "هر چه که شما داريد، مال ماست!" در سال 1989 يک بازی ويدئويی اين شعار را داد. نوجوانان حسابی آن را باور کردند. سال ها بعد همان نوجوانان که بزرگ تر شده بودند، به آن شعار عينيت بخشيدند. تا به امروز دربسياری از فرصت های تبليغاتی، اماکن مختلف رسمی و غيررسمی و ... از اين گفته استفاده شده است. اگر باورتان نمی شود بد نيست برای نمونه از اينجا حتماً ديدن کنيد. آن بازی رايانه ای که اسم اش زيرو وينگ (Zero Wing) بود، هيچ وقت از شعاری که می داد، چنين چيزی ترسيم نمی کرد، اما ... چهارم: در 22 اکتبر سال 1997 وقتی آدام بیبرگ با همکاری هزاران رايانه داوطلب از سراسر دنيا سريع ترين سامانه روی خط را برای پردازش يک مسأله شکل داد، مقوله رايانش و محاسبه گری توزيع يافته (Distributed Computing) در عمل معنی پيدا کرد. در آن پاييز او به اين ترتيب توانست از آخرين چالش رمزنگاری با شيوه RSA موفق بيرون آيد. او رمزها را گشود! پنجم: مارس 1999 وقتی مليسا به دنيا آمد. مليسا يک برنامه کوچک بود که به زبان ويژوال بيسيک نوشته شده بود و به شکل غريبی شبکه ها را در می نورديد. ويروسی يا بهتر بگوييم کرمی که مرزهای شبکه را شکست و هشتاد ميليون دلار خسارت به بار آورد. يعنی کدام نابغه ای آن را نوشته بود؟ نويسنده مليسا جوانی بود از نيوجرسی که خيلی دانش زيادی از کدنويسی نداشت! آن هنگام اسکريپت نويسی دوران خردسالی اش را پشت سر می گذاشت و آن جوان نام برنامه اش را از يک زن شاغل در کلوپ های شبانه قرض گرفته بود!
چه بسا لحظات و رخدادهای ديگری هم بوده اند که شايد به حساب شما از قلم افتاده باشند، اما فراموش نکنيد که اين انتخاب ها حاصل يک فرآيند تحقيقی بوده اند که چه بسا معيارهای مدنظر شما با آنچه در اين گزينش ملاک عمل قرار گرفته اند، متفاوت باشند. به هر حال اگر می پنداريد، از اتفاق خاصی بايد حرفی به ميان آيد، معطل نکنيد. شما هم بنويسيد.
* اين مقاله پيش از اين در روزنامه آسيا، مورخ هفدهم بهمن 1381 به چاپ رسيده است.
تا کی به
تمنای وصال تو يگانه ... (6 بهمن 1381)
اشاره آغازين: می خواهم درباره "بمانی" حرف بزنم. در واقع بهتر است بگويم می خواهم به خاطرش از خيلی چيزها – اگر توان و حوصله اش را داشته باشم – حرف بزنم. به همين خاطر اين نوشته شايد خيلی بی در و پيکر از آب در آيد. از اين رو با اين پيش بينی و برای به حداقل رساندن از هم گسيختگی محتوای آن يک ساختار گام به گام را در پيش می گيرم. تا چه حاصل شود!
1 به خاطر محتوايی که در ذهن داشته و دارم تا آن را بپرورم، لحظه ای به اين فکر افتادم تا اين نوشته را به صورت بی نام و ناشناس بنويسم. مثلاً به صورت نامه ای که يکی به خواهرش می نويسد. و آن يک نفر خود می تواند خواهر يا برادری باشد. بعد که کمی تأمل کردم، از اين فکر منصرف شدم. اگر پنداشته شود اين متن را کسی که خود مؤنث است نوشته، ممکن است ناخوانده و به يک نظر گذرا، به انگ فمينيسم سطحی از نوع ايرانی که بيشتر جمعی از بانوان شبه روشنفکر هم ميهن مان به آن متهم اند، مفتخر شود. و اگر مشخص می شد که اين نوشته مردی ست، نگران بودم که مبادا خودم به هزار و يک سزا و ناسزا خوانده شوم و دوست نداشتم که ناخواسته سبب انحراف از محور ماجرا شوم و به حاشيه منتهی گردد اين مسير. به هر حال بيشتر که انديشيدم، از تعلق به جناح مردانه خلقت نهراسيدم که اگر ايرادی بر من وارد آيد چه بسا به خطا نباشد. پس چه خوب فرصتی تا خود را تنبيه کنم و اگر چنين نباشد، چه باک! مگر به حديث خوانی من باب برکت بر کسی باز شده که به دشنامی از قافله حرمت باز بمانم؟ از سويی اگر به هر دليلی از نام مستعار زنانه، مخاطب کنايه و متلک هايی بی جهت که ارزش پاسخ دهی ندارند، واقع می شدم، کمی بر من گران می آمد. حکايت آش نخورده و دهان سوخته می شد! پس تصميم گرفتم که خودِ خودم باشم. آری، برادری که با خواهرش از راه دور گفت و گو می کند.
2 خواهرم! فيلم "بمانی" را تو هم ديده ای و تنها می دانم که درباره چگونگی پايان ماجرا هم عقيده نيستيم. تو می گفتی به تلويح که مزد را تمام بايد پرداخت و نويسنده که تا اين جا تلخی را چنين نشان داده، به يک باره به شکلی غيرواقعی و باورناپذير "بمانی" را در کنار "علی" به يک جور ساحل امنيت می رساند. اين طور نيست؟ به همين دليل بود که پايان "بمانی" را مثل فيلم های هاليوودی می دانستی. به هر حال، قبلاً هم اشاره ای گذرا کردم و گذشتم، چون نه مهيا بودم برای مکالمه نه اجازه به خود می دادم که بی تأمل درباره آن چه که در ذهن داشتم، سخنرانی کنم. پس صبر کردم تا بلکه سالی بگذرد. امروز شايد وقت خوبی باشد تا از آن حرف بزنم. البته من در اين جا فقط گوينده آرايی هستم که که به شان رسيده ام و با توجه به باوری که به سهميه همگانی حقيقت دارم، به هيچ وجه بر قبول اين آورده ها توسط ديگران اصراری که ندارم هيچ، حتی اگر به نتيجه تازه ای برسم چه ناشی از بيشتر انديشيدن چه به يمن شنيدن و آگاهی از رأی ديگران، قطعاً آن را می پذيرم. خوب، حالا می روم سراغ "بمانی". "بمانی" به زعم من دو قسمت بنيادی به لحاظ مرزبندی قلمرو زندگی و مرگ دارد. قسمت اول با ورود "دلارام" يا "مدينه" سوار بر وانتی به شهر آغاز می شود و با خروج "بمانی" سوار بر وانت ديگری از همان شهر تمام. قسمت دوم بند پايانی ماجراست که در گورستان می گذرد. در بخش اول، همه زنده اند و تقلا برای زندگی و حتی شادی کردن دائمی ست، اما همه چيز به مرگ و هول و حرمان ختم می شود. در بخش دوم، گرچه محيط گورستان تو را به ميان آنانی می برد که از مرز زندگی گذشته و اينک مرده اند، اما نور و بوی حيات را در يک قلم شمع و يک شيشه گلاب می توان حس کرد. در قسمت اول فيلم که داستان "دلارام" و "نسيم" به تمام و حکايت "بمانی" تا نيمه روايت می شوند، قرار انگار بر آن است تا تو به آنجا برسی که ديگر هيچ اميدی به هيچ چيز نداشته باشی و تنها گريزگاه ات ناتمامی قصه ات در بيرون شدن و فرار به ناکجاآباد باشد. اصلاً معلوم نيست که از کجا آمده ای، پس چه اهميتی دارد که به کجا بروی! بد نيست دوباره يادآوری کنم نماهای ابتدا و انتهای قسمت اول فيلم را بنا بر ديدی که پيش تر ترسيم کردم.
آری، مکالمه "چه رنگی؟ / رنگ اون! / کدوم؟ اين يکی؟ اين؟ / نه! / ها، اين! گلبهی؟ / آره، همين!" هيچ انتهايی جز يک سر بريده نخواهد داشت. "مدينه" ای که بن مايه لغت اش به تمدن و محل استقرار مدنيت بر می گردد و تازه "دلارام" که قرارگاه دل است، بيشتر به اش می آيد، ميزبان شيون هايی ست جگرسوز که بارها و بارها تکرار می شوند و گويی ديگر به عادت بدل شده اند. خنده و شادمانی "نسيم" از پيشاپيش تجربه کردن حال و هوای پزشکی با يک روپوش سفيد که رنگ صلح و صفا و آرامش است، مگر چاره ای جز ختم شدن به آتش سوزنده و ناتوانی بيمارستان از رسيدگی به بيمار و دست های پدری که بی جواب و به اعتراض در هوا تاب می خورند، هم دارد؟ و اما "بمانی" که گوشت تازه ای ست برای "خالو"! او مرغ را چگونه بر سفره پاره کرد و به دندان کشيد، مطمئن باشيد همان طور هم تن نحيف "بمانی" را بر ... . اينجا هنوز ظرفيت مميزی ناظران نا به حق عرصه فرهنگ به حدی از واقع بينی نرسيده، و گرنه به تمهيدی می شد اين دريدگی را مؤثرتر از به ترکه بستن "بمانی" تصوير کرد. و بالاخره کار که به شعار دادن برسد، می توان فرياد زد: ديگر نه برگه آلو خواهم خورد نه مرغ سرخ کرده! ديگر نمی خواهم برگه هايی را که "بمانی" چنان بر پشت بام با حسرت از دوری "کريم" چوپان پهن می کند، به دهان ببرم. ديگر نمی خواهم گوشتی را که بر بساط "خالو" چنان می درند، در حالی که بغض گلوی "بمانی" را بسته، به دهان ببرم. و اصلاً يادتان می آيد گريه دستجمعی خانواده "بمانی" را در حياط بعد از طلاقی که دادندش، گريه ای که با زنجموره بابای بيچاره اش بر سر چمدان او، در ميانه حياط خانه استيجاری شان که مالک اش "خالو" ست، آغاز شد؟ بابای "بمانی" که هميشه در خرج زندگی کم می آورد و باز هم شاکر است، بر چه می گريد؟ قطعاً او بر بدن سوخته دخترش که به تهمت ديوانگی و خودسری نخواسته اندش، نمی گريد. اين اصلاً دليل و حتی بهانه خوبی نيست. شما چه می پنداريد؟ آيا او بر فرصت از کف رفته نپرداختن اجاره عقب افتاده خانه زار نمی زند؟ و ... . اين قواره چنان کامل می شود که می توان بعد از ديدن همه اين سياهی های نفرت انگيز که هنرمندانه تأثيرگذار تصوير شده اند، توقع داشته باشی تا پايان ماجرا رفتن "بمانی" باشد به جايی که معلوم نيست کجاست. کار هيچ نقص محتوايی نخواهد داشت و حتی ناتمامی حکايت "بمانی" در نامعلومی سرانجام اش، تأکيدی ست بر هولناکی ادامه دار بودن اين فجايع. و فکر می کنم، خواهر عزيزم! تو تا اينجای کار را پذيرفتنی دانسته باشی. و اينک می روم به سراغ تکه پايانی فيلم که با نگاهی گويی صد در صد متفاوت و مخالف با بخش اول پرداخت و تهيه شده است! آخر چه معنی دارد که "بمانی" بعد از آن همه سياهی در همهمه زندگی مردمان شهری، به چنين آرامش و تأمينی در ميان خانه ابدی زنده های ديروز برسد؟ يعنی چه اتفاقی افتاده؟ برخی می گويند که مهرجويی هم ديگر پا به سن گذاشته و اين گونه محافظه کاری، ذاتی ِ چنين دوره ای ست. دسته ای ديگر می گويند که اين رويکرد ناگهانی و دور از انتظار مهرجويی به چنين سبکی، ناشی از خشم و حسد است و در چنين وضعی که تمام کار نمايشگر يک اتفاق سقوط آزاد از بلندای عمری تجربه و مهارت اندوزی، همه چيز زير سؤال است چه برسد به نقطه پايانی - بد نيست نگاهی به بعضی از نوشته های مجله فيلم (شماره 295) و مجله چلچراغ (شماره 34) بيندازی. خواهرم! نمی دانم تو چه می گويی. شايد فقط بگويی که اين يک دروغ است و کاری به چرايی اين انتخاب نقطه انتهايی نداشته باشی. همين که شاخک های ظريف و در عين حال غريزی ات در اين بزرگ آشفته بازار خلقت بعد از اين مقدمات چيزی را غير از تعليق مطلق انتظار نداشته باشد، برای ات کافی ست. آری، به هر دليلی که می خواهد باشد، اما اين ديگر واقعيت نيست. حرفی نيست! با نگاه از زاويه ای معين، همين است که تو می گويی. فقط يک چيز را نبايد فراموش کنيم که هر يک از ما فقط به يک زاويه احاطه دارد و نمی تواند درباره منظره ای که از ديگر جهت ها ديده می شوند، پنداری متمايل به واقعيت داشته باشد. حتی اگر زاويه مان را تغيير دهيم، چون موضوع منظره هم جماد نيست تا زمان استقرار ما در زاويه نو، سيب در حال افتادن چرخ های ديگری هم از آن هزار تا خواهد زد! من اينک قصد ندارم هيچ چيز را توجيه کنم. فقط می خواهم درک و ديد خودم را از قسمت کوتاه ولی بااهميت پايان فيلم به زبان بياورم. بخشی که به لحاظ زمانی متناسب با قسمت اول نيست، اما گذشته از آن که مکمل اش است، کارکردی همچون مصراع آخر رباعی دارد. چه من و تو خوش مان بيايد چه نيايد! از ديدگاهی که در آن کسی مثل "علی" به چشم می آيد که از خير شهيد شدن می گذرد تا بماند و مرده های ما را بشويد - که اگر او نشويد، پس که بشويد؟ - بايد انتظار داشت تا "بمانی" حتی بعد از گريز، بی پناهی و يک جور ناخوشنامی در ميان زنده های شهر و از دست دادن "کريم" که چه بسا راهی سن پترزبورگ شده باشد، کسی باشد که از راه می رسد تا طعم هديه عشق و زندگی را با يک شاخه گل خودرو در ميان گورهای بسيار مزه مزه کند. آری، اگر داستان "بمانی" بدون "علی"، بدون تصنيف "تا کی به تمنای وصال تو يگانه" که او را تا آستانه اتاق مرده شويی به يادآوری خاطره صدای بدوی ولی دلنشين "کريم" کشاند، به آرامش و طمأنينه ختم می شد، من هم عين تو می گفتم: "نه، اين دروغ است!" شايد باز هم بگويی که حتی اگر چنين هم بنگريم، اين اتفاق و پايانی نادر است که هيچ همخوانی با رخدادهايی که بر "بمانی" و ديگر دختران شوم بخت آن شهر رفت، ندارد. درست می گويی! فقط نبايد از ياد برد که اين نقطه آخر همان طور که گفتم يک جورهايی همان مصراع آخر رباعی ست که غافلگيرت می کند، ضربه می زند. آری، هيچ گريزی از اين نيست که مبهوت شوی و ببينی تا "بمانی" شمع روشن می کند و گلاب می افشاند و "علی" هم زنده مانده تا بر زمين عاشقی کند. اين هم صورتی از واقعيت است. من که اين گونه می پندارم.
3 در بند اول همين نوشته اشاره ای داشتم به نگرانی از افشای تعلق ام به جناح مردان و ... پيش از نگارش اين سطرها که برطرف شد. خوب که نگرانی ام برطرف شد، چون اصلاً محلی از اعراب نداشت. من که قصد نداشتم تا چهره ای سياه از مردان بيچاره و بيمار فيلم "بمانی" ترسيم کنم و با قياس مع الفارقی به يک تعميم اجتماعی و روان شناختی برسم. همان طور که از استيصال بابای رفتگر "بمانی" و نفرت انگيزی کليت وجود "خالو" نوشتم و غيرت کور برادران "دلارام" و بابای "نسيم" را طعنه زدم، از مهر نشسته در نگاه و صدای آن سرباز حرف زدم و "کريم" و "علی". اگر من می خواستم دعوای بيماری سنجی اجتماعی و عشق جاری در لايه های زيرين را فدای ادعای فمينيسم کنم، نه تنها فربهی محتوا را به لاغری وهمی از دست داده که تصور می کنم در حق مؤلف و نويسنده "بمانی" به ناحق جفا کرده بودم.
4 بيرون از سينمايی که دوباره فيلم را ديدم، در مهم ترين خيابان های اصلی ترين شهر ايران، دختربچه هايی بودند که به تو و ديگر رهگذران می آويختند تا بسته شکلات يا آدامسی را ازشان بخری. جلوتر از آنها و در همان خيابان، در آن هوای سرد، زنی به ظاهر به سامان داشت عروسک های دست ساز خودش را از کنار خيابان جمع می کرد و داخل کوله ای می ريخت تا پيش از تعرض تاريکی، عايدی اش را به سلامت نزد نان خورهايش ببرد. کمی آن طرف تر پيرزن نابينايی بی آن که تو را ببيند، التماس می کرد تا ورقی فال حافظ بخری. من هم که نه چندان اهل آدامس جويدن هستم نه کسی را دارم که بخواهم چنان عروسکی برای اش ببرم نه اعتقادی به اين گونه فال گرفتن، فقط عابری در گذر بودم و نه چيزی بيشتر. در فکر بودم تا هر چه زودتر به يک کافی- نت برسم تا بتوانم صندوق های پست الکترونيکی ام را باز کنم و ببينم که نامه ای از فلان کارفرما داشته ام تا ... . طبيعی ست بدم نمی آمد در سوز و سرمايی هم که بود، يک فنجان نسکافه هم بنوشم. حالا تو چه می گويی؟ به نظرت من چه کار بايد می کردم؟ آيا چون فيلم "بمانی" و تلخی آن را ديده بودم، حتی به فرض آن که فيلمی بود که با تعليق و ناآرامی قسمت اول اش تمام می شد، و هم چنين فلاکت عينی پيش چشم های خودم را، ديگر بايد از خير دسترسی به اينترنت و ... می گذشتم؟
5 به زودی يک مقاله را با استفاده از چند منبع که يکی از آنها متن سخنرانی دبيرکل سازمان ملل متحد است، ترجمه و تدوين خواهم کرد که درباره Digital Divide يا به تعبيری فاصله و اختلاف سطح ديجيتالی که بحثی ست در حوزه فرهنگ زندگی (Life Culture). واقعاً در اين دنيای هر کی به هر کی چه می گذرد؟ بايد از گرسنگی ملل قحطی زده نوشت يا از ستمی که بر زنان جوامع مردسالار می رود يا از تضييع حقوق کودکان که امری جهان گير است؟ ... يا اين که من هم حق دارم يک بار از فاصله ديجيتالی بنويسم؟
6 شايد تنها چاره اين باشد که به صورت غريزی انتخاب کنی که گام بعدی ات چه باشد و زير لب زمزمه کنی: "تا کی به تمنای وصال تو يگانه ..." ، حالا آن يگانه هر که می خواهد باشد! چه بسا اصلاً ندانی که کيست! بگذريم ... |
||