|
شهر اما سراسر سيه کار
شهر ولگرد شهر تبه کار
گويی از جان تهی گشته جسمی ست
گويی آن جا اسير طلسمی ست
کوچه در کوچه در شهر گشتيم
خانه در خانه از خود گذشتيم
او به آن شهر دلمرده جان داد
او به آن حس رنگين کمان داد
عشق را از خود آزادتر کرد
شهر را از من آبادتر کرد
او به من آسمان را نشان داد
او دل سنگی ام را تکان داد
روح عذرايی وامق ام کرد
سخت سوزاندم و عاشق ام کرد
آن که خورشيد بر شانه اش بود
آن که مهتاب ديوانه اش بود
آن که سوزاند بال و پرم را
داد بر باد خاکسترم را
روح معصوم هابيل ها بود
آشيان حواصيل ها بود
من هم اين جا فقط قصه گويم
قصه گوی هزار آرزويم
من هم افسانه خوان و دگر هيچ
پيرمردی جوان و دگر هيچ
شاعر دردهای شمايم
عاشق يک دو رکعت خدايم |
روزها از پی هم گذشتند
سال ها گنگ و مبهم گذشتند
درد تکيه بر اين بی رمق زد
باد تقويم ها را ورق زد
يک شب از آسمان نور می ريخت
گل بر ان شام ديجور می ريخت
باد بر چهره ام يال می زد
اشک در چشم من بال می زد
کوه مثل پری بود در باد
غار پيچيده در شور و فرياد
در دل کوه باغ گلی بود
بين غار و دل من پلی بود
آن شب آن شب صداقت محک خورد
دل تپيد و تپيد و ترک خورد
اسبی از اسمان ها فرو شد
ناگهان قلب من زير و رو شد
ماندم از خويش و خاموش رفتم
لحظه ای بود و از هوش رفتم
تا به خود آمدم نور و گل بود
اسب زيبايی آن سوی پل بود
ديدم انگار لبريز حرف ام
خواب مردی از اصحاب کهف ام
ديدم انگار آرام و ساده
يک نفر روی پل ايستاده
يک نفر با غروری غزل وار
قامتی راست مثل سپيدار
در تب باد اسبی به دنبال
اسبی اسبی همه يال و کوپال
يک نفر با ردايی که بر دوش
يک نفر با نگاهی که گل پوش
يک نفر قلب بی کينه در دست
يک نفر عشق و آينه در دست
يک نفر خالی از بغض و دشنه
يک نفر چون گل سرخ تشنه
يک نفر مثل من تيشه بر دوش
سنگ پيکر ولی شيشه تن پوش
يک نفر از تبار حقايق
يک نفر با دلی از شقايق
يک دل عاشق آزاد از رنگ
يک دل افسانۀ شيشه و سنگ
يک دل از ناله و غصه رسته
يک دل از خون و گل نطفه بسته
يک دل شوکران ها چشيده
خويشتن را به آتش کشيده
يک دل از نرگس و ياس و شب بو
يک دل از آسمان و پرستو
يک دل آواز عشق سياوش
يک دل آميزه آب و آتش
اين دل آلاله ای شعله ور بود
اين دل از آنِ آن يک نفر بود
بعد از آن آشنايم نشد دل
ديگر آن دل برايم نشد دل
آمد و در من آواز سر داد
مرگ احساس ها را خبر داد
آمد و با دل ام گفت: فرياد!
خانه آباد ای رفته بر باد!
آمد و با دل ام گفت: آرش!
آه، فرهاد، يوسف، سياوش!
آمد و با دل ام گفت: انسان!
گفت: تورات، انجيل، قرآن!
آمد و با دل ام گفت: گندم!
گفت: شبنم، خدا، عشق، مردم!
آمد و با دل ام گفت: پرواز!
آه با کاکلی ها هم آواز!
آمد و با دل ام گفت: خوبی!
قصه کودکی، اسب چوبی!
آمد و با دل ام گفت: پاکی!
غنچه در غنچه است سينه چاکی!
باش تا عشق را دم بگيريم
بوی باران و شبنم بگيريم
تا برای هم از گل بگوييم
از غروب سواحل بگوييم
تا برای هم آواز باشيم
غرق يک لحظه پرواز باشيم
پل بدان سوی الهام ببنديم
کعبه در کعبه احرام بنديم
باش تا فرصت از غم بگيريم
جرأت از اين حجم بگيريم
حرف تصوير بی تاب تلخ است
قصه مرگ سهراب تلخ است
ديده ها خشک دل ها کويرند
قهرها آشتی ناپذيرند
پس بيا محرم زخم ها باش
آخرين ناجی دخمه ها باش
آتش گريه را مشتعل کن
يک غزل، يک غزل درد دل کن
شب گذشت، سحر سر زد آرام
صبح از پشت کوه آمد آرام
ما بدان سوی خود بازگشتيم
عازم شهر آواز گشتيم
روز و شب ره سپرديم با هم
لحظه ها را شمرديم با هم
جاده ها را در آواز گشتيم
از دل دشت و دريا گذشتيم
کم کم آن شهر پيدا شد از دور
موج هايش هويدا شد از دور
موج هايی که ناگفته بودند
در مه صبحدم خفته بودند
موج هايی هراس آفريده
بال هايی کبوتر نديده
بال هايی چو شبديز رفته
تا دل ابرها، تيز رفته
جاده هايی که بس کوچه بودند
کوچه هايی که پس کوچه بودند
کوچه هايی همه مثل کوفه
تنگ، بی رهگذر، بی شکوفه
خانه هايی قلندر نديده
قصرهايی ستمگر نديده
خانه هايی و درهای کهنه
خانه ها نه، کپرهای کهنه
آن سوی شهر رنگی دگر بود
شهر، شهر زنگی دگر بود
کوچه ها مثل کوفه نبودند
ساکت و بی شکوفه نبودند
کوچه هايی که با طاق نصرت
خانه هايی که بی حرف غربت
خانه هايی که بی حرف کوفه
خانه هايی که غرق شکوفه
قلب هايی که بس ساده بودند
مردهايی که افتاده بودند
قلب هايی مکدر ولی نرم
خانه هايی محقر ولی گرم
قلب هايی که چون تيشه بودند
خانه هايی که از شيشه بودند
آه، مشکوی عشق و رهايی
قصر خورشيدهای طلايی |