قصه شهر آوازهای من

سروده پژمان طرفه نژاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بس که از ديده ها رنگ باريد

بس که از آسمان سنگ باريد

بس که دل ها شکستند در عشق

شحنه ها راه بستند بر عشق

بس که آواز من در به در شد

بس که بس که دعا بی اثر شد

موسم تاب و تب آمد ای دل

جان ام آخر به لب آمد ای دل

سال ها پيش عاشق نبودم

مرد ياس و شقايق نبودم

کلبه ام را کسی در نمی زد

سهره ای از دل ام پر نمی زد

من که ديوانه ای مست بودم

کوچه در کوچه بن بست بودم

روح من بهت مبهوت ها بود

قلب من شهر تابوت ها بود

سال ها خالی از حرف بودم

چون زمستان بی برف بودم

مثل آيينه بی غل و غش بود

قلب من استوای عطش بود

هيچ کس دل نشان ام نمی داد

هيچ شعری تکان ام نمی داد

هيچ کس از غم من نمی کاست

يا مرا يک تبسم نمی خواست

آه ياران صميمی نبودند

دوستان قديمی نبودند

چشم هايی همه موشکاف آه

تيغ هايی برون از غلاف آه

دره هايی که بس ژرف بودند

کبک هايی که در برف بودند

قلب هايی پر از سنگ گور آه

چشم هايی پر از بوف کور آه

گريه در خلسه مردمک ها

خنده هايی پس صورتک ها

دست هايی که بس سرد بودند

دست هايی که نامرد بودند

کوچه در چهره باز من بود

عشق تنها در آواز من بود

قلب من کوهی از درد غم داشت

فلب من سوز احساس کم داشت

 

با تو گفتم که آواز بس نيست؟

عشق تو ای دل آيا هوس نيست؟

آه آيا به خود راست گفتی؟

آن چه را عشق می خواست گفتی؟

يک دو دزيا جدا گشتی از خويش؟

مثل موجی رها گشتی از خويش؟

اينک اينک که بودن گناه است

عشق هم مثل من بی پناه است

دوستان در حصار گمان اند

محرمان نيز نامحرمان اند

عشق را بايد ای خسته بس کرد

بايد آواز را در قفس کرد

بايد آهسته عاری شد از خويش

مثل سايه فراری شد از خويش

بايد از زندگی بال و پر بست

بايد از خويش بار سفر بست

بايد آن سوی ترديد گم شد

رفت و در شب چو خورشيد گم شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهر اما سراسر سيه کار

شهر ولگرد شهر تبه کار

گويی از جان تهی گشته جسمی ست

گويی آن جا اسير طلسمی ست

کوچه در کوچه در شهر گشتيم

خانه در خانه از خود گذشتيم

او به آن شهر دلمرده جان داد

او به آن حس رنگين کمان داد

عشق را از خود آزادتر کرد

شهر را از من آبادتر کرد

او به من آسمان را نشان داد

او دل سنگی ام را تکان داد

روح عذرايی وامق ام کرد

سخت سوزاندم و عاشق ام کرد

آن که خورشيد بر شانه اش بود

آن که مهتاب ديوانه اش بود

آن که سوزاند بال و پرم را

داد بر باد خاکسترم را

روح معصوم هابيل ها بود

آشيان حواصيل ها بود

من هم اين جا فقط قصه گويم

قصه گوی هزار آرزويم

من هم افسانه خوان و دگر هيچ

پيرمردی جوان و دگر هيچ

شاعر دردهای شمايم

عاشق يک دو رکعت خدايم

 

روزها از پی هم گذشتند

سال ها گنگ و مبهم گذشتند

درد تکيه بر اين بی رمق زد

باد تقويم ها را ورق زد

يک شب از آسمان نور می ريخت

گل بر ان شام ديجور می ريخت

باد بر چهره ام يال می زد

اشک در چشم من بال می زد

کوه مثل پری بود در باد

غار پيچيده در شور و فرياد

در دل کوه باغ گلی بود

بين غار و دل من پلی بود

آن شب آن شب صداقت محک خورد

دل تپيد و تپيد و ترک خورد

اسبی از اسمان ها فرو شد

ناگهان قلب من زير و رو شد

ماندم از خويش و خاموش رفتم

لحظه ای بود و از هوش رفتم

تا به خود آمدم نور و گل بود

اسب زيبايی آن سوی پل بود

ديدم انگار لبريز حرف ام

خواب مردی از اصحاب کهف ام

ديدم انگار آرام و ساده

يک نفر روی پل ايستاده

يک نفر با غروری غزل وار

قامتی راست مثل سپيدار

در تب باد اسبی به دنبال

اسبی اسبی همه يال و کوپال

يک نفر با ردايی که بر دوش

يک نفر با نگاهی که گل پوش

يک نفر قلب بی کينه در دست

يک نفر عشق و آينه در دست

يک نفر خالی از بغض و دشنه

يک نفر چون گل سرخ تشنه

يک نفر مثل من تيشه بر دوش

سنگ پيکر ولی شيشه تن پوش

يک نفر از تبار حقايق

يک نفر با دلی از شقايق

يک دل عاشق آزاد از رنگ

يک دل افسانۀ شيشه و سنگ

يک دل از ناله و غصه رسته

يک دل از خون و گل نطفه بسته

يک دل شوکران ها چشيده

خويشتن را به آتش کشيده

يک دل از نرگس و ياس و شب بو

يک دل از آسمان و پرستو

يک دل آواز عشق سياوش

يک دل آميزه آب و آتش

اين دل آلاله ای شعله ور بود

اين دل از آنِ آن يک نفر بود

بعد از آن آشنايم نشد دل

ديگر آن دل برايم نشد دل

آمد و در من آواز سر داد

مرگ احساس ها را خبر داد

آمد و با دل ام گفت: فرياد!

خانه آباد ای رفته بر باد!

آمد و با دل ام گفت: آرش!

آه، فرهاد، يوسف، سياوش!

آمد و با دل ام گفت: انسان!

گفت: تورات، انجيل، قرآن!

آمد و با دل ام گفت: گندم!

گفت: شبنم، خدا، عشق، مردم!

آمد و با دل ام گفت: پرواز!

آه با کاکلی ها هم آواز!

آمد و با دل ام گفت: خوبی!

قصه کودکی، اسب چوبی!

آمد و با دل ام گفت: پاکی!

غنچه در غنچه است سينه چاکی!

باش تا عشق را دم بگيريم

بوی باران و شبنم بگيريم

تا برای هم از گل بگوييم

از غروب سواحل بگوييم

تا برای هم آواز باشيم

غرق يک لحظه پرواز باشيم

پل بدان سوی الهام ببنديم

کعبه در کعبه احرام بنديم

باش تا فرصت از غم بگيريم

جرأت از اين حجم بگيريم

حرف تصوير بی تاب تلخ است

قصه مرگ سهراب تلخ است

ديده ها خشک دل ها کويرند

قهرها آشتی ناپذيرند

پس بيا محرم زخم ها باش

آخرين ناجی دخمه ها باش

آتش گريه را مشتعل کن

يک غزل، يک غزل درد دل کن

شب گذشت، سحر سر زد آرام

صبح از پشت کوه آمد آرام

ما بدان سوی خود بازگشتيم

عازم شهر آواز گشتيم

روز و شب ره سپرديم با هم

لحظه ها را شمرديم با هم

جاده ها را در آواز گشتيم

از دل دشت و دريا گذشتيم

کم کم آن شهر پيدا شد از دور

موج هايش هويدا شد از دور

موج هايی که ناگفته بودند

در مه صبحدم خفته بودند

موج هايی هراس آفريده

بال هايی کبوتر نديده

بال هايی چو شبديز رفته

تا دل ابرها، تيز رفته

جاده هايی که بس کوچه بودند

کوچه هايی که پس کوچه بودند

کوچه هايی همه مثل کوفه

تنگ، بی رهگذر، بی شکوفه

خانه هايی قلندر نديده

قصرهايی ستمگر نديده

خانه هايی و درهای کهنه

خانه ها نه، کپرهای کهنه

آن سوی شهر رنگی دگر بود

شهر، شهر زنگی دگر بود

کوچه ها مثل کوفه نبودند

ساکت و بی شکوفه نبودند

کوچه هايی که با طاق نصرت

خانه هايی که بی حرف غربت

خانه هايی که بی حرف کوفه

خانه هايی که غرق شکوفه

قلب هايی که بس ساده بودند

مردهايی که افتاده بودند

قلب هايی مکدر ولی نرم

خانه هايی محقر ولی گرم

قلب هايی که چون تيشه بودند

خانه هايی که از شيشه بودند

آه، مشکوی عشق و رهايی

قصر خورشيدهای طلايی

 

پيش او شهر بر خاک افتاد

لرزه بر زانوی تاک افتاد

بيدهای جنون دف نهادند

سروها صف به صف ايستادند

عشق و در شهر آهنگ ترميم

شهر و بر خاک زانوی تسليم

ديده در اشک و آواز خندان

شهر سرتاسر آيينه بندان

مرد خنياگری تار می زد

باد در کوچه ها جار می زد

عشق در باغ ها گشت جاری

رنگ پرپر زد و شد قناری

عشق را قصه ای آتشين گفت

رو بدان شهر کرد و چنين گفت

کوله بار جوانی به دوش، آه

پيرمرد شقايق فروش، آه

خفته در تورها و زری ها

آه مادربزرگ پری ها

قصه کودکی های خاموش

دختر کوچک اطلسی پوش

عاشق دشت های اميد، آه

دختر اسب های سپيد، آه

ای کنار گذرها نشسته

فالگيران پير و شکسته

ناشناس نحيف و خميده

چادر کهنه بیر سر کشيده

ناجی رسته از نانجيبی

فاتح جنگ های صليبی

ای تو در معبد شب نشسته

مرد ناقوس های شکسته

آه يک شنبه ها با تو مأنوس

روشنای کليسای فانوس

خادم مسجد سادگی ها

ای اذان گوی دلدادگی ها

ای شب جمعه ات نذر غربت

ای دل ات خاک بی بذر غربت

ای دل ات آيه های کريمه

مثل دريای موسی دو نيمه

صوفی ای صوفی فانی من

آه، بودای نورانی من

ای بر آمال خود خط کشيده

عشق های رياضت کشيده  * 

زندگی چيست؟ ديوار بودن؟

يا که بر خويش اوار بودن؟

يا هوس دادن و دل خريدن؟

يا که دل بستن و دل بريدن؟

گرچه گفتند بودن چنين است

معنی زندگانی همين است **

زندگی يعنی آزاد بودن

بی تفاوت تر از باد بودن

زندگی يعنی آسودگی ها

لذت عشق و بيهودگی ها

گرچه کفتند و گفتند و گفتند

عاقبت خسته در خاک خفتند

زندگی چيست؟ ديوار بودن؟

يا که بر خويش آوار بودن؟

زندگی يعنی آيينه باشی

دست هايی پر از پينه باشی

خسته از بودن خود نگردی

رنج فرسودن خود نگردی

يعنی از گريه پرپر شوی تو

دسته دسته کبوتر شوی تو

با شب و عشق مأنوس گردی

تا هم احساس فانوس گردی

باغ ها را بهاری ببينی

زاغ ها را قناری ببينی

در خود آن قدرها گم نگردی

شاد از رنج مردم نگردی

رازها در دلم خفته دارم

گفتم و باز ناگفته دارم

زندگی غير عاشق شدن نيست

عشق غير از شقايق شدن نيست

 

* اشکال قافيه تعمدی ست

** اين بيت و دو تای بعدی با لحنی تمسخرآميز خوانده می شوند

 

 

قصه شهر آوازهای من

مُحَرّمانه

در خيال ليلی

سروهای عاشورايی

دختران دريا

از آسمان

مشق شب

ترانه افتخار

بانوی نگاه

جامعه تيمی

عيدانه با شبح

کامبيز عزيز!


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


خوب گوش کن
از خشت خشت اين شهر
فرياد فقر ترانه مي خواند
و عاشقان ...

سرآغاز شعری از حميد نازلی

 

...

يك رهگذر گذشت

اما چه بي صدا!

فردا چه بارد از چشمان بچه ها؟

مريم در جمع دختران دريا


نظر شما؟é