مُحَرّمانه

نوشته رضا کلاهی به همراه عکس هايی از زهره انواری

صدها کيلومتر اتوبان، ده ها کيلومتر سربالايی و سرازيری و پيچ و گردنه تا به پشت کوه ها برسيم. خانه هايی از خشت قرمز که جا به جا، بالا و پايين، بی نظم و ترتيبی، روی تپه های پست و بلند ساخته اند. کوچه هايی پهن و باريک، پر از پيچ و خم! «ابيانه»، روستايی چندصد نفری از توابع کاشان! برای شرکت در مراسم عاشورای آنجا، در اتوبان به سرعت پيش می رانيم. پرچم سياه کوچکی، بر آنتن ماشين، قاطعانه در باد برافراشته است و ما قاطع و مستحکم، مستقيم می رانيم. همه ساکت اند و صدای نوحه ملايمی از ضبط  ماشين شنيده می شود:

اين جامه سياه فلک در عزای کيست

اين جيب چاک کرده سرخ در ماتم کيست

مريم می گويد: "می گويند در ابيانه زنان سياه نمی پوشند، با لباس های رنگی محلی در مراسم شرکت می کنند. جالب است، نه؟"

پرچم کوچک را بادِ شديد اندکی بالا کشيده و از سر آنتن درآورده است، اما همچنان در اهتزاز است و جای نگرانی نيست.

احمد جواب می دهد: "ولی يک مراسم عزاداری بايد در آن غم و اندوه پيدا باشد. به نظر من لباس رنگی بيشتر نشانه شادی ست."

مريم راست می گفت. يک تهرانی، زنِ ابيانه ای را که در حال رفتن به مراسم عزاداری محرم ببيند، خيال می کند خود را برای عروسی آراسته است: لباس های زيبا و رنگارنگِ محلی که می گفتند در حالت عادی نمی پوشند و فقط برای چنين مراسمی از آن استفاده می کنند. و آرايش ِ کامل ِ صورت! زنان شهریِ بازديدکننده هم کم و بيش با آرايش و شيک پوش آمده بودند. دسته سومی از زنان هم بودند که به دو دسته قبلی شباهتی نداشتند. زنانی با چادرهای سياهِ بلند که با آن تا روی بينی شان را هم پوشانده بودند و فقط چشمان شان پيدا بود. اين ها، نه ابيانه ای بودند نه تهرانی، نه روستايی نه شهری. کارشان اين بود که بازديدکنندگان را از «منکر» نهی کنند: «خانم موهاتو بپوشون». و گاهی هم درگيری لفظی کوچکی پيش می آمد.

در مجموع، مراسم زيبايی بود. يک دسته زنجيرزنی شصت هفتاد نفری که جوانی با لهجه محلی برای شان نوحه سوزناکی می خواند، در کوچه پس کوچه های تنگ و شيبدار، طبل و سنج زنان آرام آرام پيش می رفتند و جمعيت بازديدکننده، نمی دانم در اين دسته کوچک چه ديده بودند که ماتم زده پشت سرش راه افتاده بودند. مثل شاگردی که نمره اش کم شده و ملتمسانه بدون آن که چيزی بگويد دنبال استاد می رود، مگر دل استاد به رحم آيد ... .

در اين روستای کوچکِ دوردست، سال هاست مراسمی شبيه به شهر برپا می شود. در همه شهرها و روستاهای ايران، در پرت ترين جاها، در اين روزها بی هيچ تبليغ و برنامه ريزی و تخصيص بودجه ای، مردم کم کم به فعاليت می افتند. تکيه و دسته و بلندگو و طبل و طبق و علامت! و چه خرج ها که می شود آسان و به راحتی. اين مراسم از مردمی ترين برنامه هايی ست که در ايران اجرا می شود. و شايد تنها برنامه مردمی در اين حد و اندازه که از اتفاق به مذاق حاکمان هم خوش آمده و مغضوب و محدود نشده و بر جای مانده است. گرچه آن هم به طريق ديگری از دستبرد بالانشينان مصون نمانده! اصولا درايران، کمتر حوزه ای از زندگی را می توان يافت که قدرت و سياست در آن دخالت نکند، خواه به رد و انکار خواه به تأييد و اثبات! و معمولا هم، اين درآميختگی با قدرت بيش از آن که سودی داشته باشد، کار را از اصالت و خلوص خود دور می کند و با اهدافی غير از مقاصد اصلی و اصيل می آميزد. بگذريم!

بحث های داخل ماشين، در راه بازگشت هم ادامه يافت.

لادن گفت: "من داشتم فکر می کردم که اصلا آيا اتفاقات روز عاشورا واقعا به همين کيفيتی که می گويند رخ داده است؟ در جايی خوانده ام که قديمی ترين مدرک مکتوب که در آن ذکری از وقايع آن روز رفته است، دويست سال پس از عاشورا نوشته شده. يعنی تا دويست سال، اين وقايع دهان به دهان نقل می شده. آيا به اين گفته های شفاهی می توان اطمينانی داشت؟"

گوش هايم تيز می شود. پايم را کمی روی پدال گاز شل می کنم و سرعت ماشين اندکی کم می شود. پرچم کوچک را باد باز از سر آنتن بالا آورده است. ضبط ماشين نوحه می خواند:

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

لادن ادامه می دهد: "اصلا عزا و ماتم برای چي؟ غم و اندوه چرا؟ چرا بايد در روز شهادت پيشوايان دينی عزاداری کرد؟"

پيچ تندی روبروست. من پايم اندکی با پدال ترمز آشنا می شود. سر پيچ، همه به يک طرف هل می خورند. پرچم کوچک، حالا ديگر فقط اندکی از گوشه اش به آنتن گير است، و مانند غرق شده ای که در تندآب سنگين رودخانه ای عاجزانه بر شاخه ای چنگ زده باشد، نوک آنتن را چسبيده است، و بادِ شديد اصرار به کندن اش دارد.

به ياد شعر مولوی افتادم:

جان سلطانی ز زندانی بجست

جامه چه دريم و چون خاييم دست؟

پرچم که کنده شد، دل ام لرزيد. از چند دقيقه قبل اش، پيدا بود که آرام آرام دارد کنده می شود.

به ياد مراسم ابيانه افتادم. بسياری از بازديدکنندگان درحال عکس و فيلم گرفتن بودند. اول که وارد شديم، از شکل و قيافه بازديدکنندگان، به نظر نمی رسيد که برای عزاداری آمده باشند. صدای نوحه و سنج از دور می آمد. به عزاداران و جمعيت همراه شان رسيديم. اغلب سرها پايين، و همه ساکت بودند. دختری، از همان شيک پوش ها، در حال زوم کردن دوربين روی چهره نوحه خوان بود. شاتر را فشار داد. دوربين را که پايين آورد حلقه اشک، خط چشم اش را اندکی به هم ريخته بود.

لحظه ای ناخودآگاه پايم به طرف ترمز رفت تا بايستيم و پرچم را بياوريم، اما  سرعت سرسام آور ماشين ها در اتوبان، توقف را غيرممکن می کرد. بغض گلويم را فشرد. پايم را دوباره بر پدال گاز گذاشتم و خود را به صدای ضبط که شعری از مولوی را  نوحه می کرد، سپردم:

کجاييد ای شهيدان خدايي

بلاجويان دشت کربلايي

کجاييد ای بلا جويان عاشق

کجاييد ای زجان و جا رهيده

کجاييد ای در زندان شکسته

کجاييد ای نوای بی نوايي

سبكروحان دشت كربلايي

...

 

قصه شهر آوازهای من

مُحَرّمانه

در خيال ليلی

سروهای عاشورايی

دختران دريا

از آسمان

مشق شب

ترانه افتخار

بانوی نگاه

جامعه تيمی

عيدانه با شبح

کامبيز عزيز!


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


سروهای عاشورايی

و عکس های شهره


 

بخش اول از نوشته های

جامعه تيمی

 

 


نظر شما؟é