|
بهار
یک
در آغاز، کلمه
بود.
حقيقت، کلمه بود.
جاودانگي، کلمه
بود.
خدا، کلمه بود.
زمستان، کلمه بود.
در آغاز، کلمه
بود. اما در آغاز هيچ پايانی کلمه نيست. تنها تصوير است. آنگاه
که کلمات از نفس می افتند، تصوير متولد می شود.
برای من بهار آغاز
يک سال نيست. پايان خويش است. معرکه تصاويری ست که در هم می تنند
و فرو می ريزند.
به تو گفتم دوست
ات می دارم و کلمات از من گريختند.
به تو گفتم دوست
ات می دارم و زمستان از من گريخت.
اين آغاز يک پايان
بود. بهار من کلمه نبود، تصوير بود.
به تو گفتم دوست
ات می دارم و جاودانگی از من گريخت، و من ماندم و حضور گريزان
شقايق.
سياهی کلمه است،
سرخی هم. اما داغ شقايق کلمه نيست. درد است. تصوير است.
دو
مثل هميشه خاموش و
سر به زير گام بردار و پيش برو.
زير پايت که غرق
شکوفه های سپيد شد، يقين کن که آسمان بالای سرت، آبی ترين آسمان
سال خواهد بود.
مجال شکوفه بس
اندک است. سرخوشانه لب باز می کند و نويد می دهد آمدن بهار را. و
فروتنانه در پايت بر زمين می غلتد تا بهار تداوم يابد برای رسيدن
پايانی ديگر.
شکوفه وار لبخندت
را از رهگذران دريغ مکن. تو هم سهمی داشته باش از اين آبی ترين
آسمان آبی بهار.
آيدا
é |