دختران دريا

بهار

 

یک

در آغاز، کلمه بود.

حقيقت، کلمه بود.

جاودانگي، کلمه بود.

خدا، کلمه بود.

زمستان، کلمه بود.

در آغاز، کلمه بود. اما در آغاز هيچ پايانی کلمه نيست. تنها تصوير است. آنگاه که کلمات از نفس می افتند، تصوير متولد می شود.

برای من بهار آغاز يک سال نيست. پايان خويش است. معرکه تصاويری ست که در هم می تنند و فرو می ريزند.

به تو گفتم دوست ات می دارم و کلمات از من گريختند.

به تو گفتم دوست ات می دارم و زمستان از من گريخت.

اين آغاز يک پايان بود. بهار من کلمه نبود، تصوير بود.

به تو گفتم دوست ات می دارم و جاودانگی از من گريخت، و من ماندم و حضور گريزان شقايق.

سياهی کلمه است، سرخی هم. اما داغ شقايق کلمه نيست. درد است. تصوير است.

 

دو

مثل هميشه خاموش و سر به زير گام بردار و پيش برو.

زير پايت که غرق شکوفه های سپيد شد، يقين کن که آسمان بالای سرت، آبی ترين آسمان سال خواهد بود.

مجال شکوفه بس اندک است. سرخوشانه لب باز می کند و نويد می دهد آمدن بهار را. و فروتنانه در پايت بر زمين می غلتد تا بهار تداوم يابد برای رسيدن پايانی ديگر.

شکوفه وار لبخندت را از رهگذران دريغ مکن. تو هم سهمی داشته باش از اين آبی ترين آسمان آبی بهار.

آيدا é

 

نوروز

 

نشسته ام کنار پنجره. هوا رو به تاريکی مي رود، سرد است،  بيست درجه زير صفر. شيشه پنجره ها يخ زده. سه روز به عيد مانده. اخبار مي گويد تا چند روز ديگر هوا گرم تر خواهد شد. بايد منتظر بمانيم.

از پشت شيشه يخ زده  تصوير محو دختر همسايه را مي بينم، در اتاق اش جلوی آينه قدی ايستاده و دور خودش مي چرخد. باريک اندام است و زير پيراهن سياه قالب تن اش. به نظرم بيست ساله باشد، شايد هم سی ساله. صورت اش را نمي بينم. دور خودش مي چرخد و گاهی از چپ، گاهی از راست، صورت و هيکل خودش را در آينه برانداز مي کند. انگار خودش را محک مي زند، يا به دنبال چيزی مي گردد. انگار که چيزی در اندام اش گم شده باشد. بعد از کمد کنار آينه پيراهن تيره رنگی را در مي آورد و مي پوشد. دوباره مي رود جلوی آينه و مي چرخد و مي چرخد ...

هوا تاريک شده. چراغ اتاق دختر همسايه خاموش است. تلويزيون را روشن مي کنم، اخبار ساعت شش را نشان مي دهد. سربازان آمريکايی در کويت تمرين جنگی مي کنند. خبرنگار با سرباز جوانی مصاحبه مي کند. چهره سرباز آفتاب سوخته و خشن است و چشمان اش سرد و بي حالت. مي گويد منتظر فرمان حمله هستيم. صحنه بعدی کافه ای در بغداد است. مردان قليان مي کشند، صدای راديو بلند است. مرد ميانسالی جلو مي آيد، چهره اش لاغر و شکسته است، مي گويد: "الله اکبر، ما تا آخرين قطره خون مان  پايداری مي کنيم." در قهوه خانه هيچ زنی ديده نمي شود. تصوير عوض مي شود. تانک های ارتش ترکيه را نشان مي دهد. پشت مرز کردستان عراق صف بسته اند، آماده حمله. بعد جرج بوش سخنرانی مي کند، اعلام مي کند که سه روز ديگر به بغداد حمله خواهد کرد. تلويزيون را خاموش مي کنم.

فکر مي کنم به نوروزدر کردستان عراق و به جرج بوش، به قدرت و دلار و نفت.

بايد کاری بکنم، فقط سه روز به عيد مانده.

آذر و آيينه اش é

 

يك طرح

 

يك آسمان هراس

هر دم صداي رعد

سيلي باد سرد، بر دشت بي گذر

باران خون و قهر.

دل ها تپيده تر، لب ها گزيده تر

دستان خليده تر

چشمان به سوي او خالي ز رنگ و نور

فردا چه بارد از اين گنبد صبور؟

خرمن ميان باد

طغيان ساقه ها

فرياد دانه ها

يك رهگذر گذشت

اما چه بي صدا!

فردا چه بارد از چشمان بچه ها؟

مريم حسينی é

 

بهاريه خورشيد

برای اهالی سبز "فروغ"

به اميد آمدن بهار...

 

پنجره را که باز می کنی یوی خوش تازگی و تولد مشام ات را نوازش می دهد. زمين تولدی ديگر دارد. دوست داری تو هم رختی نو بر تن کنی و تولدی ديگر را تجربه کنی. دوست داری به طبيعت سلام دهی و بهار را به خانه ات بياوری.

دوست داری با همه دوستانی که در سال گذشته پيدا کردی، همه دوستان اين دنيای مجازی که با قلم شان و دنيايشان، سيرت و دنيای درون شان آشنا شدی، دست در دست هم به جشن تولد ديگر طبيعت بروی. دوست داری برای مجله دوست داشتنی و صميمی "فروغ" که بوی بهار و باران مي دهد شادترين بهاريه ها را بنويسی و به آنها شاد باش نوروز بگويی.

اما چيزی، جايی در درون ات تلنگر می زند. چيزی، جايی در درون ات تصاوير سبز و گلرنگ پيش رويت را خاکستری می کند، چيزی، جايی بوی بهار و باران را از مشام ات دور می کند. چيزی از جنس نگرانی، از جنس دود و باروت، از جنس مرگ و آوارگی. چيزی که صدای پای جنگ مي دهد.

در آستانه بهاری ديگر، دست ها را به سوی خالق همه بهارها به نيايش بلند می کنم و از او می خواهم سايه شوم جنگ را از بهار زمين ما دور کند. شايد آن وقت بتوانيم نوروزی ديگر داشته باشيم. نوروزی که عيد باشد. عيدی که بهاری باشد. بهاری که شاد باشد ...

خورشيد خانوم é

 

قصه شهر آوازهای من

مُحَرّمانه

در خيال ليلی

سروهای عاشورايی

دختران دريا

از آسمان

مشق شب

ترانه افتخار

بانوی نگاه

جامعه تيمی

عيدانه با شبح

کامبيز عزيز!


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


بهار نوشته آيدا

نوروز نوشته آذر و آيينه اش

يک طرح نوشته مريم حسينی

بهاريه خورشيد نوشته خورشيدخانوم


هديه ای از آيدا


هديه ای از الهام


... و به خاطرم می آيد

رؤيايم شبانه و شاد،

پيچيده در تو

   در تو

...

بانوی نگاه


نظر شما؟ é