|
چند شب پيش با بر و بچه های "فروغ" با هم
جمع شديم و راه افتاديم و رفتيم به ديدن تأتر "پچپچه های پشت خط نبرد"
که کاری ديدنی و به يادماندنی بود از «عليرضا نادری». هنگامی که در
ميان ازدحام جمعيت مهمان و بليط خريده پشت درهای بسته سالن منتظر ورود
به سالن قشقايی بوديم، از کارها و برنامه های "فروغ" صحبت می کرديم. در
ميان حرف ها از موضوعی و شخصی صحبت به ميان آمد که باعث شد، بنده خدايی
وارد حلقه بحث ما شود به کنجکاوی. که کنجکاوی مان را برانگيخت! خلاصه
اين که دانستيم، آن آشنای ناآشنا که خود را معرفی نمی کرد، مثل ما خانه
ای برای خود در دنيای وب دست و پا کرده است. طنز کلام اش بدجوری قلقلک
مان می داد. به هر حال، تأتر را با هم ديديم، عجب نمايشی! شبِ آخر اجرا
بود و سکويی خالی نمانده، و حلقه های دوستانه مان تنگاتنگ يک صف شده
بودند. آن رفيق ِ هم نفس وقت خداحافظی بنا گذاشت تا به پيامی نشانی دهد
که کيست. صبح روز بعد صندوق پست برقی "فروغ" را که گشوديم، رد پای
شبانه "شبح"
را ديديم. آن وقت بود که حس کرديم "پچپچه های پشت خط نبرد" بيشتر به دل
مان نشسته است.
به هر حال، "شبح"
را پيش از آن نيز در وبلاگ شهر می شناختيم و می خوانديم اش. ديداری
چنان که داشتيم، سبب شد تا با حسی ديگر، طنز و گزندگی قلم اش را پی
بگيريم.
او در آستان سال نو ضمن آن که طلاواژه
هايی از شاملوی عزيز به ارمغان آورد، پيام داد:
سال
81 سال "نفی" بود با آروزی آن که سال 82 سال "اثبات" باشد.
سال
81 سال "جنگ کثيف" عليه مردم بی
پناه عراق بود،
اميدواريم سال 82، سال "صلح پايدار" باشد،
سال
بهروزی انسان رهاشده از جهل، جنگ، خودپرستی
...
و
سال
زوال سرمايه و تولد انسان.
و
برای تو دوست عزيز، سال سرشار و شکوفا چونان که خود می
خواهی.
و در ادامه به عيدانه وعده مان داده است
و از آن مفصل نوشته است:
هديه نوروزی که بعد از سلطه مسلمانان
بر ايران، عيدانه ناميد شد از ديرباز در کشورمان سابقه داشته است. گيرم
در قبل از سلطه مسلمانان بر کشورمان اهدای هديه نوروزی به شاهان امری
تشريفاتی بوده که جبرانی افزون تر در پی داشته، اما پس از سلطه
مسلمانان و به خصوص در دوران خلفای امويه به خراجی سنگين و کمرشکن
تبديل شد. ...
ادامه اش را بهتر است وقت مهمانی در
خانه اش بخوانيم. بياييد خوانده يا ناخوانده به
خانه اش برويم. می پندارم که برای مان عيدانه کنار نهاده باشد. |