در خيال ليلی

نوشته شهاب مباشری

سلام ليلی!

يا سلام هيچ کس يا سلام همه کس يا سلام عشق _حيرت يا سلام غفلت _خشم يا سلام سلام سلام، فقط و فقط سلام!

اين روزها همه چيز در هم شده است! از پنج شنبه شب منتظرم زنگ بزنی که نمی زنی! شايد هم زنگ زده باشی و من نبوده ام. راستی، مگر آدمی هم زنگ می زند؟ چرا نزند؟ مگر فقط آهن است که می تواند سرخ شود يا مس که سبز؟ آدم هم می تواند زنگ بزند و به رنگِ ...

می گفتم، ... . از سويی می پنداشتم که سه شنبه است، پس زنگ نزدم! غروب که شد و ساعت که از چهار گذشت، رهگذری پرسيد: "آقا! امروز چند شنبه است؟" همين جوری جواب دادم: "دوشنبه!" و همان موقع بود که به خود آمدم: "اَه! فردا سه شنبه است. فردا هم نمی توانم زنگ بزنم، ..." امان از زنگ زدن و نزدن آدمی!

 

راستی، امتحان هم دادی؟ پنج شنبه بود يا جمعه؟ و اگر کسی از من بپرسد همين سؤال را، ناخودآگاه می گويم آخرين امتحانی که داده ام سال ها پيش بوده است، غافل از اين که لحظه لحظه زير بار اين امتحان های پی در پی ِ لعنتی دارم خُرد و خمير می شوم. اين امتحان ها چنان نرم نرم و شايد هم تند تند مسخ ام کرده اند که اصلاً هيچ نمی فهمم. شده ام شايد يک چيزی در مايه های گرگور زامزای کافکا! نکند به همين خاطر است که ... .

چهارشنبه با که بود که در اينترنت گپ می زدم؟ يک شنبه با که بود که ميانه خيابان تلفنی صحبت می کردم؟ چند سفر است که آمدن و رفتن مان شده کليد زوجی ِ روشن _خاموش؟ چند پنج شنبه است که يک در ميان شده روز جست و جوی کافه های شهر برای ما؟ چند چند چند چند چند چند چند ...! و می گويند هفت عدد ويژه ای ست حتی اگر نگوييم مقدس!

ديشب بعد از اين که محمد و مينو را ديدم و پژمان نيامد، زلزله آمد، اما هيچ نفهميدم! هيچ ِ هيچ! و امشب که ساره را ديدم گويی که پرنيان بود، ولی شروين که از راه رسيد و تنها نبود، دلگير شدم! می خواهم بروم ابيانه و مشهد اردهال! روز عاشورا! و باز حسين که هم دل ام را می لرزاند هم ديگر در هوايش نيستم! چه ترکيب متناقض ِ غريبی که با "گرچه_ اما" نمی شود بنايش کرد!

حتماً می گويی هذيان می گويم. درست است! چه بسا نگران هم شده باشی که به نظر من به هيچ وجه محلی از اِعراب ندارد. همين است که هست! بايد پذيرفت اش نه از سر ِ استيصال و بيچاره گی، که از روی حيرت _خشم و به خاطر عشق _غفلت! وقتی تو با هيچ _همه کس رودررويی، مگر غير از اين هم می شود؟

 

پری، پريا! چه گونه است که تو در پروازی با آن دو بال سپيد _نامرئی ات هميشه و من حتی اگر قرار باشد با هواپيما بپرم، جا می مانم و همواره دير می رسم. آه! باز هم هواپيما رفته است. پرواز را بسته اند! کاش دوباره دست به قلم مو ببرم، کاش همت کنم و پشت ميز تدوين بنشينم! کاش، کاش، کاش و هزار کاش ...!

 

يک نفس عميق! يک نفس عميق که اگر نکِشی اش، می کُشَدَت همان که خِفت گلويت را چسبيده است. پس يک نفس عميق تا هميشه شهيد باشی و شهادت بدهی. نمی دانم با گاهی به آسمان نگاه کردن چيزی رخ  می دهد يا نه! ديرگاهی ست که آب از سر گذشته و نور ديگر تا اين عمق راهی باز نمی کند که حتی اگر بالا را بنگری بتوانی آسمان را ببينی. همه چيز چندی ست که تمام شده و اين ها همه اش تلاش های مذبوحانه ای ست. تو اين طور فکر نمی کنی؟

من دارم باز به سفر می روم. از بس که به سفر رفته ام خسته شده ام. من دارم باز به سفر می روم. از بس که به سفر رفته ام، اما نه سياحت نه زيارت کرده ام، دارم بالا می آورم. من دارم باز به سفر می روم. از بس که به سفر رفته ام تا سفره پهن کنم بيزار شده ام. آری، باز هم سفره پهن می کنم هفت سين! هفت سنگ! خارا، مرمر، نمک، عقيق و ...! تخم مرغ های رنگ شده دانه ای هفتاد هشتاد تومانی در مشت ام له شده اند. زرده شان و سفيده، سيلان لزجی دارند و من ساعت ها ساعت است که دستان ام را نَشُسته ام. و دورنمای اتاق ام ظرف های سبزه ای ست که لهيده و زرد به استقبال بهار می روند. از بس که من به سفر رفته ام، فراموش کرده ام که همه چيز به سفر رفتن نيست و خلاصه در آن! بايد بياموزم که سيمان هم با سين شروع می شود و سبز است.

باز هم يک نفس عميق ديگر که اگر نکِشی اش، می کُشَدَت. پس هاه ه ه ه ...! من می خواهم به خاطر عشق _حيرت زنده بمانم، حتی اگر غفلت _خشم دمادم فرسوده ام کنند. من به خاطر آن همه کس زنده ام حتی اگر هيچ کس باشد. من فقط دوست دارم بگويم سلام. آن هم هفت مرتبه به نشان هفت سين! سلام سلام سلام سلام سلام سلام و سلام! همين!

 

دوست ات دارم ليلی به سبک خودم غريب و قريب که انگار خدا اگر باشد، فقط در چهره تو تصوير می شود. و اگر کسی بخواهد روی ماه خداوند را ببوسد، اول بايد بگويد:

سلام ليلی!

يا سلام هيچ کس يا سلام همه کس يا سلام عشق _حيرت يا سلام غفلت _خشم يا سلام سلام سلام، فقط و فقط سلام!

اين روزها همه چيز در هم شده است! ...

 

قصه شهر آوازهای من

مُحَرّمانه

در خيال ليلی

سروهای عاشورايی

دختران دريا

از آسمان

مشق شب

ترانه افتخار

بانوی نگاه

جامعه تيمی

عيدانه با شبح

کامبيز عزيز!


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


و رسول فرو رفت. انگار در چاهي. بعد مادرم مُرد. مونس بود اما. هرچند براي من نبود انگار. مُرده بود انگار. بعد صداها همه محو شد. حتي صداي رؤيا. زن ام. حتي صداي مادرم. بعد من خسته شدم. مي دويدم اما. و زل زدم به اطراف كه ...

مشق شب

داستان کوتاهی از مصطفی مستور (نويسنده "روی ماه خداوند را ببوس")

 

چرا بايد هميشه نااميدانه صحبت کنيد؟ حتی وقتی که درباره خاطرات دوستان تان می نويسيد.

چرا هميشه بايد اين خاطرات پايان ناخوشايندی داشته باشند؟

حتماً جواب مفصل هم بماند برای بعد، نه؟

نجمه وفا

 


نظر شما؟ é