|
پيش از
اين که برف ناگزير ِ سال ها
روی چهره
ام
جای خوش
کند،
پيش از آن
که آينه
ديدن
دوباره مرا
رو ترُش
کند
راه
اوفتاده ام
اينک اين
من ام:
مسافری
از کرانه
های دور
از کناره های تار
ناشناس و
آشنا
پياده و سوار
گرچه از
ديار ديگری رسيده ام
مثل اين
که سال هاست
با هوای
اين حوالی ِ هميشه آشنا
نفس کشيده ام
مثل اين
که کوچه هاش را
خانه های
باصفاش را
بارها به
خواب ديده ام
اينک اين
من ام مسافری که از غبار آمده است
تشنه ای
که سوی جويبار آمده است
تشنه
ترانه های مهربان
شعرهای
مثل آب
قصه های
سخت باور غريب
اينک آمدم
با فصاحتی
که چون وضوح رود
لحظه ای
که مثل روح رود
روشن است
نقلی از
هزار و يک شب تو بشنوم.
من تمام
اين راه را به اين بهانه پشت سر نهاده ام
آی،
شهرزاد!
اينک اين
من ام که بی شکيب پشت در،
ايستاده ام. |