 |
از دور که می نگری، وقتی بر
فراز تپه ای ايستاده ای زير آسمان يکدست آبی، بقايای شهری را می بينی که پيچيدن صدای باد در
ميان ستون ها و ديواره هاش، برای ات يادآور همهمه ای می شود که روزگاری
دور از نفس مردمان بر می خاست.
|
 |
کمی که سر بگردانی، از همان
فاصله دور يا کمی نزديک تر، آمد و شد بسياری را می بينی که گويی فراتر از سياحت و
زيارت، می خواهند زندگی را به شهر بازآورند.
|
 |
از تپه فرود می آيی و پای
ستون ها امضای معماران و سنگ تراشان را می بينی و به خاطر می آوری خوانده هايت را از
روايت پرداخت مزد مردانی که سنگ بر سنگ نهاده و ميله ميله، بند و گره آهنی
زدند استوار و ماندگار.
|
 |
پيش تر که می روی، نشانه
تکريم خدای و آفريده هاش را می بينی نگارين حک شده بر دل کوه و آن گاه
دل ات می لرزد.
|
 |
برای آن که آرام گيری نمی
دانی چه بايد انجام دهی. سر به هوا اين سو و آن سو می روی. آن وقت که گوشه گوشه نقش گل بر سنگ می بينی، آداب مهمان نوازی و نشان نو شدن
فصل را حس می کنی، کم کم آرام هم می شوی.
|
 |
وقتی که می خواهی دور شوی،
آسوده ای که پاسدارانی ايستاده اند تا هميشه اين شهر زنده بماند و ...
|