شهر پارسی

 عکس های شهاب و شهره مباشری

از دور که می نگری، وقتی بر فراز تپه ای ايستاده ای زير آسمان يکدست آبی، بقايای شهری را می بينی که پيچيدن صدای باد در ميان ستون ها و ديواره هاش، برای ات يادآور همهمه ای می شود که روزگاری دور از نفس مردمان بر می خاست.

کمی که سر بگردانی، از همان فاصله دور يا کمی نزديک تر، آمد و شد بسياری را می بينی که گويی فراتر از سياحت و زيارت، می خواهند زندگی را به شهر بازآورند.

از تپه فرود می آيی و پای ستون ها امضای معماران و سنگ تراشان را می بينی و به خاطر می آوری خوانده هايت را از روايت پرداخت مزد مردانی که سنگ بر سنگ نهاده و ميله ميله، بند و گره آهنی زدند استوار و ماندگار.

پيش تر که می روی، نشانه تکريم خدای و آفريده هاش را می بينی نگارين حک شده بر دل کوه و آن گاه دل ات می لرزد.

برای آن که آرام گيری نمی دانی چه بايد انجام دهی. سر به هوا اين سو و آن سو می روی. آن وقت که گوشه گوشه نقش گل بر سنگ می بينی، آداب مهمان نوازی و نشان نو شدن فصل را حس می کنی، کم کم آرام هم می شوی.

وقتی که می خواهی دور شوی، آسوده ای که پاسدارانی ايستاده اند تا هميشه اين شهر زنده بماند و ...

 

مسافری بی شکيب پشت در

آيا دموکراسی کافی ست؟

باز هم در خيال ليلی

جنگ نفت

شهر پارسی

به اميد ديدار!

بازی هويت و آرزوی عدالت

جامعه تيمی- بخش دوم

ازدواج سنتی يا روشنفکرانه

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


...

اينک اين من ام:

          مسافری

از کرانه های دور

          از کناره های تار

ناشناس و آشنا

          پياده و سوار

گرچه

...

بخشی از شعر نيمايی پژمان

 

يک قالب يخ وقتی که می خواهد آب بشود، در واقع از يخ صفر درجه بشود آب صفر درجه، دمايش اصلاً تغيير نمی کند، ولی خيلی خيلی زياد انرژی لازم دارد. ... من هم الآن انگار يک تکه يخ صفر درجه ام!

...

گويی يک نفر،

باز هم در خيال ليلی ست

 

"...

چند ساعتی ست که چيزی فکرم را مشغول کرده: «به اميد ديدار!» او حتما منظوری داشت ...  . کاش من هم در جواب اش همين جمله را تکرار کرده بودم."

چند جمله ای از داستانی کوتاه نوشته وحيد ذوالنوريان


نظر شما؟é