|
«جنگ»: پديده ای که هيچ گاه از زندگی انسان حذف نشده است.
ماه ها جنگِ قبايل ِ اعرابِ بدوی بر سر يک شتر، بلندپروازی های اسکندر،
لشکرکشی های چنگيز، کشورگشايی های نادر، جنگ های صليبی، جنگ های
جهانی، ...! و همواره به دو دليل، گاه به طمع کشورگشايی و زراندوزی رخ
داده گاه پای اعتقادات و تعصباتِ جاهلانه قربانی ستانده. جنگ پيامد دو
نقصان بشر است: «حرص» و «جهل».
اما انسان
ها آرام آرام عاقل تر شدند. از بند خرافه ها رستند و فهميدند نبايد خود
را به احساسات کور و تعصبات بی جا بسپارند. کارها عقلانی شد. سنت رخت
بر بست و مدرنيته به جای آن نشست. عقلانيتِ مدرن، عامل ِ «جهل» را از
بين برد. حالا ديگر عقايدِ متعصبانه، آدم ها را به جان يکديگر نمی
اندازد. دوران جنگ های ايدوئولوژيک به سر آمد. حالا آدم ها نفع و ضرر
خود را می دانند. هر کاری حساب و کتابی دارد.
کارها حساب
و کتاب پيدا کرد، اما جنگ تمام نشد. حالا آدم ها با چشم های بازتر با
هم می جنگند. دقيق تر می جنگند. بهتر می جنگند. بهتر می کشند. ديگر بی
خود، خود را به کشتن نمی دهند، ديگر از سر جهالت کشته نمی شوند، «بادليل» کشته می شوند! آن هم چه دليلی! پيش از اين اگر مکتب و ايدوئولوژی
به نبرد معنا می داد و برای کشته شدن انگيزه می آفريد، انسانِ امروز
جان خود را بر سر سود مادی می گذارد و برای رسيدن به دارايی بيشتر،
بزرگ ترين دارايی خود را در می بازد. اين، پارادوکس ِ عظيم ِ جنگِ مدرن
است. و چنين است که صنايع مشروب سازی و پورنوگرافی بايد وارد شوند تا
سربازان آمريکايی را در شرايط جنگی سرپا نگه دارند و عقل مدرنِ آنان را
از رسيدن به آن پارادوکس باز دارند. عقلانيت مدرن جهل را از بين برد،
اما حرص را بيشتر کرد.
اما نه!
چيزهايی هم هست: در گذشته مردمان يا در اردوی مهاجمان بودند يا در خيل
مدافعان، و به هر روی همه در شمار سربازان و جنگجويان. اگر مخالفتی
بود، با حريف بود و کينه ها آتش جنگ را دامن می زد، ولی امروز هيچ کس
با جنگ موافق نيست. دستی که به تعدی دراز می شود، فرياد مخالفت جهانيان
را بلند می سازد و آتش کينه بر سر جنگ افروزان می افشانَد. از آلمان و
فرانسه گرفته تا هند و پاکستان، از چين و ژاپن و کره جنوبی، تا سرزمين
های خودِ مهاجمان، در سراسر دنيا همه يکپارچه فرياد می زنند: جنگ نه!
عقلانيت
مدرن، بشر را برای رهايی از جفای قدرت مداران به راهی بديع رهنمون شد:
دموکراسی، پايان حکومت زور، کشفی چنان هيجان انگيز که با آن بشر پنداشت
به «پايان تاريخ» تحول سياسی رسيده است. دموکراسی ليبرال تمرکز را از
قدرت سياسی زدود، اما چنان تمرکزی در قدرت اقتصادی درانداخت که هيچ
ساختار سياسی از شعاع اقتدارش در امان نماند و هيچ نيروی دموکراتيک
قادر به مهارش نشد. دموکراسی يعنی حاکميت نظر مردم. آيا ميليون ها
فريادِ ضد جنگ در معادلاتِ قدرت اثری خواهد داشت؟ دستانِ پنهانِ قدرتِ
خشن ِ اقتصاد، امروز در پشت پرده خوش رنگ و لعاب دموکراسی و مردم خواهی
و بشر دوستی ... نه! انگار اين قدرت، ديگر به آن پرده پوشی هم نيازی
نمی بيند. اين قدرتِ عريان، بشريت را به سخره گرفته آن گاه که خود را
الهه آسمانی آزادی می خواند و می خواهد آزادی را سوار بر گلوله
اورانيومی برای مردمی که محتاج نان شب اند هديه بفرستد. آيا دموکراسی،
پايانِ زورگويی است؟ |