|
مُرد. چند
وقتی ست شنيده ام. ديگر هيچ احساسی درباره اش ندارم. حتا خاطره اش برای
ام آزاردهنده است و افکار منطقی ام را بر هم می زند. تنها يادگارش،
خاطراتی شوم و چند هديه است که آنها را با کمال عشق به من داد و البته
من هرچه زودتر نابودشان خواهم کرد. حال به تنها چيزی که احتياج دارم
کمی سکوت است تا در آرامش کامل به آينده فکر کنم. از اين به بعد سعی می
کنم انسانی کاملا منطقی باشم و درباره همه چيز عاقلانه فکر کنم نه از
روی احساسات خام.
پنجره اتاق
را باز می کنم، موزيک مورد علاقه ام را می گذارم و شروع به خواندن کتاب
می کنم. چه کتابی؟ اصلا مهم نيست. فقط بايد بر وفق مراد من باشد. آن
گاه است که دنيا به کام من خواهد شد. شد!
***
عصر
پنجشنبه است و من از شادی در پوست خود نمی گنجم. مطمئن ام کمی دير
خواهد رسيد، ولی من همچنان منتظر می مانم. خيلی حرف ها برايش دارم.
وجودش برايم آرامش بخش است، و آن نگاه معصومانه اش. کاش تمام معشوقه
های دنيا مانند او بودند، اما نه! شايد درست نباشد واژه معشوقه را در
مورد او به کار ببرم. عشق او برای من فراتر از عشق های زمينی و خاکی
ست. ديگر همه وجودم را در او می بينم، ولی چه کنم که شرم زنانه مانع از
ابراز اين همه عشق و علاقه نسبت به او شده است.
ماشين پشت
ترافيک گير کرده است و من از دلشوره آرام ندارم. کمی دير شده ولی مطمئن
ام که او ايستاده. نزديک می شوم. مانتوی بلند و روسری آبی او از دور
مرا به سمت خود می کشاند. نمی دانم با چه جمله ای بايد شروع کنم، ولی
حتما بايد عذرخواهی کنم.
در حال قدم
زدن در خيابان خلوتی هستيم. تمام حرکات اش برای ام لذت بخش است: ادای
کلمات، حرکات دست، راه رفتن، ... . نمی دانم در چه فکری ست، ولی احساس
می کنم از اين خيابان دل خوشی ندارد. بايد به او پيشنهاد بدهم تا هرچه
زودتر به يک رستوران برويم و از اين خيابان نجات يابيم.
گفته بودم
کمی دير خواهد رسيد. اين دفعه هم مشغول اتوی شلوارش يا شايد هم برق
انداختن يقه کت اش بوده. نمی دانم. در هر صورت بعد از عذرخواهی، ترافيک
را بهانه کرد و من هم پذيرفتم، چراکه خوبی او مجالی برای اعتراض من
نگذاشته است.
وارد
خيابانی بسيار زيبا شديم. خيابانی با دورنمايی خاطره انگيز و دوست
داشتنی. کاش می شد طول خيابان را تا شب برويم و دوباره برگرديم، ولی با
پيشنهاد او به يک رستوران رفتيم.
ظهر يکشنبه
است. پنجره اتاق را به آرامی باز می کنم و نفس عميقی می کشم. موسيقی در
حال نواختن است و من مضطرب به اين طرف و آن طرف می روم. حالت عجيبی
داشت، ادای کلمات اش، حرکات دست اش و راه رفتن اش. با همه فرق داشت.
انگار تمام خوبی های دنيا در او جمع شده بود. من مطمئن خواهم بود که
چهار ديواری افکار گنگ ام راه به هيچ کس ديگری نخواهد داد و من همچنان
مقاومت خواهم کرد.
با کتاب ها
سرگرم هستم، ولی ناخودآگاه خود را جلو تلفن می بينم و از روی کاغذی
شروع به شماره گيری می کنم. او خيلی نزديک است. پنجره ای که پرده اش
هميشه کنار است و گه گاه دختر بچه ای در حال دويدن و بازی کردن.
اصلا ميلی
به غذا ندارم. اتاق را کمی مرتب می کنم. صندلی را جلو پنجره می گذارم و
با دختربچه خداحافظی می کنم. حس عجيبی دارم که قابل وصف نيست. تلفن تا
رسيدن من دو بار زنگ می خورد.
کاغذ را
آرام تا می کنم و لای کتابی می گذارم. ديالوگ هايی کاملا تصنعی و
عاميانه رد و بدل می شود. تنها حرف قابل ذکر، قرار عصر پنجشنبه است که
با شور و هيجان زياد پيشنهاد کرد و البته من هم با اشتياق پذيرفتم.
بقيه حرف هايی درباره گرمی هوا و اعتقادات و علايق، کلمات کاملا کليشه
ای! گوشی را با جمله «به اميد ديدار» که ناگهان از دهان ام پريد،
گذاشتم.
گوشی تلفن
را برمی دارم. کمی شوکه شدم و خوشحال. سعی می کنم به خودم مسلط باشم.
فکر می کنم حرف های جالبی بين مان رد و بدل شد، کمی خاص تر از همه حرف
ها. ابتدا کتاب هايی را که در مورد علم هواشناسی خوانده بودم برای اش
توضيح دادم و بعد هم چند سوال در مورد زندگی و فلسفه آن.
چند ساعتی
ست که چيزی فکرم را مشغول کرده: «به اميد ديدار!» او حتما منظوری داشت
... . کاش من هم در جواب اش همين جمله را تکرار کرده بودم.
|