صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزينه آن گياه عجيبی ست
که در انتهای صميميت حزن می رويد
...
مرا خواب کن زير يک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل ياسی از پشت انگشت های تو، بيدار خواهم شد
و آن وقت
حکايت کن از بمب هايی که من خواب بودم، و افتاد
حکايت کن از گونه هايی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دريا پريدند
در آن گير و داری که چرخ زره پوش از روی رؤيای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسايشی بست
... *
اين نوشته ها و عکس ها** به خاطر يادبود آغاز اردی بهشت است که سالی ديگر از
حذف شدن نام سهراب از دفتر آنهايی که درگير زندگی بر اين خاک و زير اين
آسمان اند، می گذرد.
اواخر زمستان سال پيش به همراه چند تنی از دوستان به مشهد اردهال رفتيم.
آنجا که تن بيجان سهراب را خواباندند در سال پنجاه و نه که رخت سفر
بست. همان جا که بر مزارش از زبان خودش وام گرفتند و نوشتند:
به سراغ من اگر می آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا که ترک بردارد
چينی نازک تنهايی من
و پاس نداشتندش.
همين سال قبل بود که در ساخت و ساز بنای اطراف به خاطر فراز کردن ستون هايی
سيمان و پولادی، سنگ قبرش را که يادگاری از دوست اش بود، شکستند و هيچ
اتفاقی هم نيفتاد!
بگذريم ...
سهراب هميشه يک جورهايی هم در دسترس بوده است هم آسمان آسمان فراتر از قد و
قامت مان! نقش ها و شعرهاش چندان سهل و ممتنع اند که هر تازه از راه
رسيده ای هوس می کند هم شاعر شود هم نقاش! و وقتی امتحان می کند، در می
يابد که نه، شدنی نيست! و گاه چنان نرم است که برخی چون خشونت زمانه
نمی گذارد تاب و قرار داشته باشند، می گويند نسيمی ست آرام که بر
روستايی می وزد و حتی دخترکانی که کنار نهر آب بر می دارند، عبورش را
حس نمی کنند. و شعرهايش چندان آميخته با و لبريز از رنگ هستند که شعرش
می شود شعر رنگ و خودش شاعر نقاش نام می گيرد.
بس
است! حرف من چيست در اين باره؟ بهتر است اگر حرفی هم اگر به ميان می
آيد، يادمانی باشد از زبان دوست اش:
سهراب همان بود که می ديدی، همان بود که می خواندی
سهراب همان گل لاله بنفش کنار کنده قهوه ای درخت بود، همان انحنای نرم تپه
های اخرايی بود، همان آب زلال و علف های سبز کنارش بود.
سهراب همان گل نيلوفر زرد کنار پنجره بود.
لازم نبود او را از نزأيک بشناسی تا به شخصيت اش پی ببری، دست سهراب با
وجود شعرها و نقاشی هايش رو بود. چيزی برای پنهان کردن نداشت.
...
افسوس نبودن اش را نخوريم، چون هست! بوی ريحان، بخار گرم نان، ...، نسيم
ميان شاخه های درختان، آب زلال چشمه ساران، اين ها همه سهراب هستند.
... خوشا به حال اش!
...
***
* بخشی از شعر "به
باغ همسفران"
** عکس های اين
صفحه کار "شهاب
مباشری" اند.
*** بخشی از نوشته
"ليلی گلستان" به ياد سهراب
|