خاطره کودکانه

 شهاب مباشری

تقديم به "آذين فربود"

که نمی دانم حالا کجای اين کره خاکی ست.

 

نمی دانم از کجا و چه طور شروع کنم. نمی دانم چه گونه صدايت کنم! به هر حال، ياد روزهای دوری افتاده ام که به دبستان می رفتيم. حتماً از ياد نبرده ای که مدرسه ما با وجودی که انقلاب شده بود، هنوز مختلط بود. البته من به ياد می آورم که عمليات جداسازی دختران و پسرانی که هنوز عقل شان به چيزی بيشتر از بازی هايی مثل هفت سنگ نمی رسيد، با روندی تدريجی در آنجا هم شروع شده بود. بعد از اين که سال اول فضای کلاس را دو نيمه کردند و نيم کت های سمت چپ را به دختران دادند و باقی هم برای پسربچه ها، در سال دوم کلاس ها را جدا کردند. يک کلاس دخترها و يک کلاس هم پسرها! اين ابتکار نتيجه اش شد يک کلاس چهارم هفت نفره دخترانه و يک کلاس چهارم چهل نفره پسرانه. و هنوز دقت نکرده بودند که در سرويس های آمد و شد، به زعم آنها اين دو قطب مخالف آهن ربا باز به هم نزديک می شدند. اصلاً در اين عالم نبودند که در آن فضای دوقطبی بسياری خواهر و برادرند. بالاخره سال بعد، مديريت تازه ای روی کار آمد و گروه جديد خيال خودش را راحت کرد: مدرسه فقط برای پسران! البته نه اين که دختران ترک تحصيل کنند، بلکه بروند يک مدرسه ديگر.

به هر حال، يادت هست وقتی شما تازه همسايه مان شده بوديد؟ نيمه های ماه مهر بود. آن روزی که در ايستگاه سرويس مدرسه ايستاده بودم و تو برای اولين بار به همراه مامان ات چند قدم آن طرف تر منتظر سرويس بودی. آن وقت هنوز نمی دانستيم که هم مدرسه ای هستيم، اصلاً هنوز يکديگر را نمی شناختيم. وقتی سرويس من از راه رسيد و به سمت آن مینی بوس آبی رنگ رفتم تا سوار شوم، ديدم که تو هم با اشاره آقای راننده بعد از خداحافظی از مامان ات به سوی همان مينی بوس آبی رنگ راه افتادی. همان وقت فهميدم که دستِ کم هم مدرسه ای هستيم. حتماً می گويی: "چشم بسته غيب گفتی!" موقع برگشتن از مدرسه، در ايستگاه مامان ات آمده بود تا تو را به خانه ببرد. مسيرمان مشترک بود. در بين راه مامان ات به من اشاره ای کرد و باب آشنايی را باز کرد. همان موقع بود که من اسم تو را فهميدم و تو هم اسم من را. در واقع تو جز به آرامی و فقط با مامان ات حرف نمی زدی و من هم تنها به سؤال های مامان ات جواب می دادم. هنوز به قول معروف، غريبی می کرديم. از فردايش ديگر من در راهِ رفتن به ايستگاه، حسب وظيفه و تعهد کودکانه زنگ در خانه تان را می زدم و با هم همراه می شديم. موقع برگشتن از مدرسه هم ديگر مامان ات تا سر خيابان نمی آمد و تنها جلوی در خانه به استقبال ات می آمد. روزهای اول همراهی و آشنايی خيلی کم با هم حرف می زديم و نگاه هايمان را از هم می دزديديم، ولی کم کم با حرف زدن از املايی که نوشته بوديم، امتحانی که داشتيم، دانش آموزی که سر کلاس تنبيه شده بود و ...، خيلی عادی و بی هيچ غرضی با هم دوست شديم. آخر در آشنايی يک پسربچه هشت ساله و يک دخترک هفت ساله چه غرضی می توانست نهفته باشد؟ بعد از چندی، هر روز و هميشه با هم بوديم. علاوه بر مسير خانه تا ايستگاه، در زنگ تفريح تغذيه مان را با هم می خورديم و در جمع شلوغ و شيطان بچه هايی که در حياط بزرگ مدرسه بالابلندو يا شش خانه بازی می کردند، گم می شديم. چنان شده بود که مغازه داران محل که در مسير به خانه رفتن مشتری دائمی شان بوديم، فکر می کردند خواهر و برادريم. اصلاً يادت هست دکه دار محل که از او «کيهان بچه ها» می خريديم تا مدت ها تعجب می کرد چرا جداگانه مجله می خريم؟ يادت هست روزی ديگر طاقت نياوردم و با استدلال کودکانه ای خواستم به اش بفهمانم که "آقا مسعود! مگه نمی بينی من از اين بزرگترم، ولی اون قدش بلندتره؟ ما چه جوری می تونيم خواهر و برادر باشيم؟" او باور نکرد و حرص من درآمد! تو هم می خنديدی. به عقل هيچ کدام مان هم نرسيد که فاميل هايمان را به او بگوييم تا بفهمد! قصه هايی را که با هم از مجله می خوانديم، به ياد می آوری؟ خوبِ خوب يادم می آيد که قصه "جايزه" را در راه رفتن به خانه از اول تا آخر با هم خوانديم. راستی، برگ های چند تا دفتر مشق را کنار هم به تکليف سياه کرديم تا روز ديگر معلم هايمان با خودکار يا مداد قرمز خط شان بزنند؟ اصلاً يادت هست که در مدرسه مان استفاده از خودکار برای دانش آموزان ممنوع بود. فقط مداد! برای اين که خط همه شاگردها خوب بشود، چه قدر سخت گيری می کردند.

... و چه قدر زود گذشت آن سال تحصيلی. تابستان که فرا رسيد، خانواده من به جای ديگری اسباب کشی کردند و از آن محله رفتيم. در آن وقت نه شما تلفن داشتيد نه ما که بخواهيم شماره ای از هم بگيريم، گذشته از آن حتی اگر تلفن هم داشتيم، فکر می کنم عقل مان به آنجا نمی رسيد که شماره رد و بدل کنيم. موقع خداحافظی، هر دو مان به اين حساب بوديم که پاييز بعد، روز اول ماه خوب مهر همديگر را دوباره می بينيم، اما سال بعد، همان سالی بود که مدرسه مديريت اش عوض شد. ديگر نه تو به آن مدرسه می توانستی بروی نه بابا و مامان من اسم ام را آنجا نوشتند. من هم به يک دبستان تازه رفتم و مدرسه جديد عين بقيه مدرسه ها غيرمختلط. دوستان جديد و فضايی متفاوت و اندک اندک خيلی چيزها در عالم همچنان کودکانه در قفسه خاطرات فقط جايی برای خود دست و پا کردند. از تو هم يک خاطره کودکانه باقی ماند!

نمی دانم چه شد که به اين روزهای خيلی خيلی دور ذهن ام سرک کشيد. شايد بعد از بيشتر از بيست سال هوس کرده ام نقبی به آن ايام باصفای کودکی بزنم. به هر حال، بگذار چيزی را برای ات از جايی* بخوانم:

 

... فاطمه خانم دختربچه چهارساله ای به نام آمنه داشت. فکر می کنم من سه ساله بودم. دخترک بوی غريبی می داد ... و آن را شامه نواز می يافتم. آمنه سفيد و تپل مپل بود با کف دست و پای حناکرده. از بافه های گيسويش صدف يا منجوق نظرقربانی آويزان بود. بوی مشک می داد. می دانستم چه وقت مادرش در خانه نيست. بيرون می رفتم و آمنه را می ديدم که بر آستانه در نشسته و سقّز می جود. رفتن ام را علامت می دادم. اما خانه سه پله داشت که به نظرم خيلی بلند می آمدند. چه گونه می توانستم از آن ها بالا بروم؟ با تقلا و عرق ريختن از اولين پله بالا می رفتم. بعد تقلا می کردم از پله دوم بالا بروم. لحظه ای می ايستادم تا نفسی تازه کنم. سر بالا می کردم تا نگاه اش کنم. می ديدم هم چنان بی اعتنا بر آستانه در نشسته است. به جای آن که دستی برای کمک دراز کند، نگاه ام می کرد و بی حرکت در انتظار می ماند. گفتی می گفت: "بر موانع که چيره شوی، همه چيز بر وفق مراد خواهد بود. به من می رسی ... . اگر نمی توانی، برگرد." اما من پس از تلاش بسيار به جايگاه اش می رسيدم. بر می خاست، دست ام را می گرفت و به داخل اتاق ام می برد. ... بی آن که لحظه ای را از دست بدهيم، جوراب هايمان را در می آورديم و دمرو دراز می کشيديم و کف پاهايمان را به هم می چسبانديم. لب از لب باز نمی کرديم. چشمان ام را می بستم و احساس می کردم که گرمای تن آمنه از کف پايش به کف پايم عبور می کند، آهسته آهسته از زانوان ام، شکم ام، سينه ام بالا می آيد و تمام وجودم را فرا می گيرد. لذتی که می بردم چنان عميق بود که فکر می کردم بيهوش می شوم. در تمام عمرم هيچ گاه زنی لذتی ترسناک تر از آن به من نداده است و راز گرمای تن زن را با چنان عمق احساس نکرده ام ...

 

نمی دانم بعد از آن سالی که ديگر هم مدرسه ای نبوديم، شده است که من تکليفی را بنويسم يا انجام دهم که برای ام خاطره انگيز باشد يا نه؟ نمی دانم حتی اتفاقی برای بار ديگری ديده ام ات يا نه. آخر از تو برای من فقط تصور چهره ای کودکانه و طنين مبهم صدايی گرم باقی مانده است. حتی اگر ديده باشم ات، تو را نشناخته ام.

راستی، يک چيز ديگر! مطمئن نيستم که اسم ات را درست به خاطر می آورم يا نه! ماه مهر که برسد شايد بهتر به خاطر بياورم. ولی بگذار تا کمی ذهن ام را بتکانم و گردگيری کنم، ممکن است همين حالا هم به ياد بياورم. آری، نام قشنگ ات که خيال ام را آذين می کند، «ليلی» نبود؟

 

* گزارش به خاک يونان، نوشته نيکوس کازانتزاکيس، ترجمه صالح حسينی، نشر نيلوفر

 

مرگ عاطفه

جامعه توده ای

خاطره کودکانه

جنگ نفت - 2

سهراب

ايران، اسلام و روح يك ملت

جامعه تيمی- بخش سوم

از آسمان

و اينک عراق

جنگ در خط خط وب لاگ ها

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


سلام ليلی!
نمی دانم واقعی هستی يا خيالی! ولی فرقی نمی کند. همين که ...

بخشی از نامه يک دوست به "ليلی"

به ياد سهراب


نظر شما؟é