جنگ در خط خط وب لاگ ها

دوستی تعريف می کرد در تعطيلات نوروزی امسال که همه چيز تحت الشعاع اخبار جنگ زشت و سياه عراق قرار داشت، در کافه ای منتظر آماده شدن سفارش آب هويج بستنی اش ايستاده بوده، ضمن اين که به صدای گوينده راديو که آخرين خبرهای کشت و کشتار در عراق را گزارش می کرده، گوش می داده است. در همين بين، بنده خدايی از آشنايان مغازه دار از راه می رسد و بی مقدمه می پرسد: "عباس آقا بستنی فروش! چه خبر از جنگ؟" و کافه دار که در حال گرفتن آب هويج بوده، بی آن که کارش را رها کند، در همان حالی که هويجی را به درون دستگاه آب ميوه گيری هل می داده، با گردش سرش رو به رفيق اش می گويد: "درگيرند!" همين و فقط همين! چه بسا ساده ترين و کامل ترين نگاه به جنگی که در آن هيچ کاری از دست مان بر نمی آيد و گوش سران دو طرف درگير به هيچ ندای خيرخواهانه ای باز نيست، همين جمله فوق العاده کوتاه باشد. با اين وجود، می بينيم و می شنويم که در گوشه و کنار دنيا همه فرياد صلح جويی شان به هوا خاسته است. هر چه باشد، ديدن رنج دردناک غيرنظاميان قربانی قلدری سران جنگجوی طرفين، می گذاردت که آرام بمانی؟ همين است که به سراغ خيلی از وب لاگ ها هم که می روی، به جای آن که در آستان بهار بوی عطر و گلاب دهند، حال و هوايی جنگی پيدا کرده اند. نه اين که نوروز را از ياد برده باشند، اما ... . برخی در لابلای نوشته های هميشگی شان حس و حال خود را نسبت به جنگ انعکاس می دهند و دسته ای هم نوشتن به روال هميشگی شان را کنار نهاده اند و همه سطرها را به جنگ اختصاص داده اند، چندان که سر و صدای بعضی از خوانندگان شان درآمده که مگر در اين دنيا ديگر هيچ خبری نيست! جالب اين که هر وب لاگ نويسی به سبک خود و با ديدگاه که چيزی جز نگاه هميشگی اش به ساير مسائل نيست، به اين مقوله پرداخته است. بد نيست به چند نمونه از اين نوشته ها و وب لاگ ها نظری بيندازيم:

 

نوروز:

آزمايش می کنيم ... يک ... دو ... سه ...
سومين بهاری ست که بی عيدی را آزمايش می کنيم.

... عيد، شيطنت های ماهی قرمز زندانی بود در کيسه آب.
... عيد، مادربزرگ ام بود و عيدیِِ لای کتاب.

در اين جايي که من هستم،
زندگی يعنی کار ِ بی درنگ،
آزادی يعنی جنگ،
و عيد، يعنی خاطره‌ هفت سين و شايد يک آهنگ.

پروردگارا،
شکر می گويم تو را،
و از تو می خواهم:
...

_ هر چه خواستم، نشد که خودم را نگه دارم! _
و اندکی شعور، برای رئيس جمهور کشوری که در آن زندگی می کنم.

 

***

برگرفته از وب لاگ «دلتنگستان» که صاحب اش نوشته های طنز و گزنده اش را در جوار اقيانوس آرام ثبت می کند!

 

و سالی ديگر فرا می رسد ...

استقبال كردن از سال نو معمولاً توأم با شادی و خوشحالی ست.
... بوی عيدی ... بوی توپ ... بوی كاغذ رنگی ...
بوی گل محمدی كه خشك شده لای كتاب ... چهارشنبه سوری
پريدن از روی آتش ... سيزده بدر ... .
آن روزها
وقتی كه من بچه بودم
غم بود،
اما
كم بود
...

امسال اما نمی دانيم كه در همان لحظه كه ما سالی نو را به هم تبريك می گوييم، چند انسان بی گناه زير موشك و بمب جان می دهند، چند كودک از ترس به مادران شان چسبيده اند و مرگ ديگری را نظاره می كنند، ... به جرم اين كه در عراق به دنيا آمده اند؟

 

***

برگرفته از وب لاگ «گُل کو» که نوشته های متعددی را به اخبار جنگ و لينک دادن به سايت هايی که در اين باره مطلبی داشته اند اختصاص داده است.

 

جنگ جنگ تا ...

... گفتم چه کنم که اينجا را آپديت کرده باشم، ديدم اين روزا هر جا ميری، حتی به وبلاگا که سر می کشی، می بينی سر آمريکا و عراق دعوا دارن! منم خواستم از قافله عقب نمونم، گفتم بيام چند تا سؤال کنم. حالا هر کدوم رو خواستين جواب بدين :
1- ما که هميشه و هميشه ملتی در صحنه بوديم و شعار مرگ بر آمريکامون گوش فلک رو کر کرده بود، چرا هشت روز طول کشيد که تظاهرات راه بندازيم؟ اونم نه يه تظاهراتِ ...

2- حالا اگه ادعای ضدجنگ بودن رو بذاريم کنار، فکر نمی کنين که فدا شدن فرضاْ پانصدهزار عراقی ارزش داره تا ۲۶ ميليون عراقی ديگه بتونن ملتی مرفه باشن؟ قبوله که آمريکا تو عراق دنباله منافع شه، اما اين حضرات آمريکايی نشون دادن که هرجا رفتن با خودشون رفاه رو بردن! آيا کارگر آمريکا بودن از برده صدام بودن بهتر نيست؟

...

 

***

برگرفته از يکی از نوشته های «شنبه» در وب لاگ گروهی «حرف های تنهايی آبجی کوچيکه و داداشی». اين هم نشانه ای از اين که جنگ را نشانی از واقعيت و تلاش برای رسيدن به ارزش و انسان برتر رسيدن، هرچند خام و نه چندان عميق! بالای همين نوشته در وب لاگ يادشده، کاريکاتوری از بوش گذاشته شده که در آن دانش رياضی اش را به رخ جهانيان می کشد:

 Al-Qaeda = IraQ

اين نوشته که به همراه ديگر بندهايش حسابی بوی تندی می داد باعث شد تا خوانندگان زيادی هم پيغام بگذارند. اين جا فارغ از هرگونه قضاوت و تنها به قصد اطلاع رسانی نمونه های متنوعی ارائه می شوند. به هر حال نديد گرفتن وبلاگ هايی که موافق شان نيستيم، چيزی جز چشم بستن بر گوشه ای از واقعيت موجود نيست.

به هر حال، بخشی از محتوای ناديده گرفتنی وب لاگ ها نظر خوانندگان شان است. چند تا از اين نظرات را هم بخوانيم و بقيه اش را در نشانی داده شده بخوانيد:

 

... تو همه وب لاگ ها صحبت از جنگه و به قول قديمی ها دعوا سر لحاف ملاست. همه برای به دست آوردن نفت می جنگند. مردم ايران اکثريت خوشحال اند از اين جنگ چون از طرفی دلشون خنک شد که حال عراق رو گرفتند از طرفی نزديک شدن به آمريکا براشون دلپذيره

نوشته «خاطرات کودکی»

 

چی خيال کردی؟ همه اين ديکتاتورها بچه های حرف گوش کن آمريکا هستن، تازه کی گفته آمريکا هر جا ميره، رفاه می بره، هر جا بدبختيه می بينی پشت اش آمريکا دست داره ... خيال می کنی اونا دلشون واسه مردم عراق می سوزه؟ واقعاً برات متأسفم! تو هم شدی عين يک نفر که ... يا مثلا اين «خاطرات کودکی»! ... زمان جنگ عراق و ايران، همين آمريکا بود که طرفداری صدام را می کرد. اصلاً به آمريکا چه مربوطه راه افتاده با جنگ و خونريزی ميخواد آزادی راه بندازه؟! ... کاش چشاتونو باز ميکردين و فکر ميکردين، بعداً مطلب مينوشتين ...

نوشته «نازيلا»

 

1-       ... رو خسروان دانند.

2-       شنیدی که برای این که گُلی بروید، کود و لجن لازم است؟ حالا کاری ندارم آمریکا هر جا رفته چه گُُلی به سر اون ملت زده، ولی در کل یه کم به جون هم بیفتن نتیجه بدی نمیده! ضدجنگا خیلی دیگه احساساتی نشن از این فجایع!

3-       من ضد جنگ هستم و ضد خیلی چیزای دیگه! ...

4-       :)

5-       ما هیچ کاره ایم واسه این حرفا! فقط بايد صبح تا شب پای تلویزیونامون بشینیم فحش بدیم: آمریکا رو، صدام رو، ... خسروان رو، خودمونو از فرط استیصال در رابطه با این قضایا!

نوشته «مريم»

 

و اين مشت است نمونه خروار از تنوع واکنش ها.

 

بهاريه

يك حياط خاكی! توی حياط دو تا بچه دارند بازی می كنند. خاك‌بازی می ‌‌كنند. يكی شكل گُل می ‌كشد، يكی ابر می ‌کشد.

انفجار

زنی دارد برنج آب می كشد، برای ظهر ناهار می پزد. راديو روشن است. مردی آواز می خواند. زن همراه با خواننده زير لب می خواند.

انفجار

مرد از روی تخت بلند می شود. كش و قوس می ‌رود. هنوز لذت عشقبازی صبح با زن توی تن اش مانده است. می رود بيرون. می رود توی آشپزخانه از پشت زن را بغل می كند، كنار گوش اش را می بوسد. زن دست خيس اش را به صورت مرد می كشد. بر می گردد مرد را می بوسد.

انفجار

پسری روی نقشه جهان رگ اش را می زند.

انفجار

جنينی زاده می شود.

انفجار

دختری با حس گنگ بلوغ مقابل آينه برهنه می شود.

انفجار

گورستان در شهوت بهار نفس نفس می زند.

انفجار

سرزمينی در آستانه انفجار

انفجار

انفجار

انفجار

بازی متلاشی می شود
مغز پريشان دو كودك در حياط
عشق متلاشی مي‌شود
تكه‌های متلاشی زن و مرد روی ديوار
بلوغ متلاشی می ‌شود
جسم متلاشی دختر در شيشه شيشه های آيينه خردشده

سرزمينی متلاشی می شود
تكه ای از نقشه گسيخته جهان در مشت بريده يک جوان
گورستان هی گل می دهد، گل می دهد، گل می دهد و در بغداد فقط صدای زوزه شغال شنيده می شود در بهار!

 

***

برگرفته و خلاصه شده از يک نوشته در وب لاگ متين و محکم «کرگدن سلطان است»

 

هم‌چنان سال نو مبارک!
...

سال 81 سال "نفی" بود، با آرزوی آن که سال 82 سال "اثبات" باشد.
سال 81 سال "جنگ کثيف" عليه مردم بی پناه عراق بود، اميدواريم سال 82، سال "صلح پايدار" باشد.
سال بهروزی انسان رهاشده از جهل، جنگ، خودپرستی ...، سال زوال سرمايه و تولد انسان! و ...

 

***

اين هم تبريک سال نوی «شبح» که قلم و انديشه بلند و توانايی دارد. او در ادامه يادداشت خواندنی ديگری هم در وب لاگ اش گذارد با عنوان «تقسيم جهان در دنيای تک قطبی» که با قصه جنگ ارتباط مستقيم دارد.

 

...

ادريس می گويد كه از هر چه حرف جنگ و ضد جنگ است، بيزار است. ادريس می گويد كه حال اش از هر چی سياسی نويس رومانتيک نشان به هم می خورد. می گويد: يك چيزی بنويس آخر! می گويد:

عجب! پس آن كه روسری آبی اش را به دور گردن انداخته بود و رو به سوی آن كوه بلند گاهی به نجوا و گاهی به بغض و گاهی به خشم و گاهی به شيدايی چيزهايی زمزمه می كرد تو بودی؟ همان كه آب آن بركه را در مشت اش می بوييد و دست به سبزه می كشيد و باران می نوشيد؟ هان! ... تو بودی؟ يا باز ادريس در خواب ستاره ای گم شده بود كه از آن حوالی می گذشت؟ راستی تو بانو! ستاره ای نديده ای؟

برای اش می گويم ستاره كه نه، ستاره هايی ديده ام ... روی سردوشی های ژنرال های ارتش كه مرتب در تلويزيون دهان هايشان را تكان می دهند و آنچه دهان شان می گويد با  آنچه كه چشمان شان، تفاوتی دارد از زمين تا آسمان ... می گويم كه باز هم ستاره هايی ديده ام ادريس! روی پرچم هايی كه به دور بدن سربازانی پيچيده اند كه دور از خانه و خانواده شان به صيد ستاره رفتند و در برق چشم هايشان كه در بهتی عجيب باز مانده است، درخشش يك انفجار كور مثل آن ستاره شكوفه زده است. آن ستاره درد! آن ستاره آخرين!

می انديشم به همه ستاره ها. و شب من كه از درخشش تو تهی ست. گذاشته ام كه وقت بگذرد ... ادريس می گويد كه می رود. كه خسته است از همه ی حرف ها، كه طنين شان به تهی می ماند. خوب است كه می رود. من مانده ام. می دانی ادريس ... هميشه اين من ام كه می مانم. تو می دانی چرا؟

 

***

جواب متين و ظريف «ليلای ليلی» به رفيقی گله مند که دلتنگ ذوق و لطف نوشته های او شده، نوشته هايی که گويا به خاطر فضای آلوده به جنگ، ديگر ازشان خبری نيست. «ليلای ليلی» تقريباً تمام نوشته های چند روز اخيرش را به فعاليت ضدجنگ و صلح طلبانه اختصاص داده است. او يک دختر مهاجر است در کانادا که از بسياری از ماها که پاهامان بر خاک ايران است، به ايران و روح آن نزديک تر است.

اينجا اينک تبديل به يک خبرگزاری فدايی صلح شده است.

 

...

هشت سال ملت ما درگير جنگ با عراق بود و هيچ کس نگفت خرت به چنده! حالا هی چپ و راست مردم دارن تظاهرات راه ميندازن تو دنيا. چرا هميشه چيزای مربوط به ايران بايد با بقيه جاها فرق داشته باشه؟ مگه ما آدم نيستيم؟

 

***

و اين هم اشاره ای گذرا به جنگ از خورشيدخانوم! "اين هم يه جورشه!

 

خبر

خبر ...

حس وظيفه، حس همدردی، حس كنجكاوی، ترس يا آميزه ای از اين همه، باعث ميشه ساعت به ساعت از اخبار جديد بپرسيم. اخبار؟

...

در اثر اصابت بمبی به منطقه ای غيرنظامی در بغداد 53 نفر كشته شدند.
...

ميشه منتظر موند تا فردا تعداد، محل يا عامل فاجعه رو طرف مقابل تكذيب كنه، يا ميشه تلويزيون و راديو و ... رو خاموش كرد و نشست يادداشت وبلاگ نوشت:
اون چيزی كه اونجا داره اتفاق ميفته واقعيتيه و چيزايی كه ما می شنويم و حتی می بينيم يه واقعيت ديگه، واقعيتی كه مثل آوار جنگ روی واقعيت واقعی می ريزه و چيزی ازش باقی نميذاره.

 

***

و پوريا پارسانژاد هم مثل بسياری ديگر نسبت به اين حکايت بی تفاوت نمانده است. در نوشته های او رنگ و بويی از تحليل های حسی و دلنشين ديده می شود.

 

ديگر وب لاگ ها هم پر هستند از نوشته هايی که منعکس کننده رأی و حس نويسنده و خواننده هايشان نسبت به اين رخدادی ست که تمام دنيا و اسباب رسانه ای را متأثر از خود کرده است.

«آذر و آينه اش» در چين، «بابا و دخترش» در استراليا، «يادداشت های يک مردم نگار از غرب» در لندن، «بابای ژينا» در فنلاند، «دختر مشرقی» در تهران و ...، همه و همه از دور تا دور دنيا دارند به اين موضوع می پردازند. و مجلات الکترونيکی هم چندی ست که هر شماره شان نوشته هايی با اين حال و هوا دارد.

آری، وب نويس های ايرانی نشان داده اند که به سطحی از بلوغ و رشد در کار خود رسيده اند که دغدغه هايشان فضايی ورای اجتماع مجازی درون وب لاگی را درنورديده است.

 

مرگ عاطفه

جامعه توده ای

خاطره کودکانه

جنگ نفت - 2

سهراب

ايران، اسلام و روح يك ملت

جامعه تيمی- بخش سوم

از آسمان

و اينک عراق

جنگ در خط خط وب لاگ ها

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


پديده وب لاگ که در سطح جهانی چند سالی از تولدش می گذرد و در کشورمان هم کودکی يک سال و نيمه است، گونه جديدی از ارتباط رسانه ای را شکل داده. اکنون پديد آمدن يک اجتماع مجازی

(Virtual Community) در ميان وب لاگ ها کاملاً مشهود است. حتی تشکيل شدن غيررسمی صنف وب لاگ نويس ها و راه افتادن دار و دسته های مجازی (Virtual Bands) ميان ايشان که گاه رنگ واقعی هم به خود می گيرد، محسوس است.

با توجه به سير تند و سريع تازه و روزآمد شدن متن و محتوای وبلاگ های فعال که فراتر از دنيای درونی و همان اجتماع مجازی خودِ وبلاگ ها رخدادهای دنيای دور و بر را نيز پوشش می دهند، گويی با تعداد قابل توجهی خبرگزاری يا روزنامه الکترونيکی مواجه هستيم که ضمن خبررسانی به اتفاقات اطراف نگاه تحليلی هم دارند.

از اين رو و با اين مقدمه چينی

می پندارم که به سراغ دنيای وب لاگ ها رفتن و از اين اجتماع مجازی يا از اعضای صنف وبلاگ نويس ها گزارش تهيه کردن، کاری ست کاملاً موجه.


نظر شما؟é