بازتاب

ساده و گوارا

 

چندی ست كه خبرنامه‌ "فروغ" شكل هميشه‌گی را ندارد و برای خالی نبودن عريضه بر و بچه‌های "فروغ" ندايی می‌دهند كه شماره تازه‌ای منتشر شده است. گل‌كوی مهربان هم چنين در جواب لطف كرده است:

فروغی‌های عزيز!

خواستم بنويسم كه نامه‌تان هر چه‌قدر هم ساده باشد، باز گواراست. ممنون از اين كه خبر می‌دهيد.

شاد و پيروز باشید!

گُل‌كو é


خشك، غيرمنعطف و ثقيل

 

رفيقی هم نامه مفصلی در دو قسمت برای "فروغ" فرستاده كه بخشی از آن را در ادامه می‌خوانيد و بخشی دیگر را به خاطر اهميت و محتوايش در صفحه "از آسمان" گذاشته‌ايم كه اشاره‌ای به نوشته‌ای در شماره قبل دارد. كاش اين دوست بيش از شناسه‌اش نامی هم از خود به ما داده بود! به هر حال ...

سلام فروغ! سلام فروغی ها!

چندی‌ست که "فروغ" را می‌خوانم، و اينک به اين فکر افتادم تا کمی با شما حرف بزنم.

... چند شمارهای‌ست که خيلی خشک شده‌ايد. کمی بافت مطالبی که در کنار هم شماره‌های اخيرتان را تشکيل داده‌اند، غيرمنعطف و ثقيل به نظر می‌رسد. شايد هم سياست کاری‌تان تغيير کرده است. اگر اين طور است، بهتر است به خواننده‌گان به طور صريح خبر دهيد تا تکليف‌شان را بدانند. البته اين حرف من به معنی افت کارتان نيست، ولی خودتان در نظر بگيريد: در شماره چهارده که چند روزی است منتشر شده، پنج تا از صفحات شما مطالبی درباره جنگ عراق دارند يا حدود نيمی از مطالبتان در حوزه جامعه‌شناسی قرار می‌گيرند. اگر قرار است، شما "فروغ" باشيد، همان فروغی که در طول چند ماه خود را به خواننده‌گان شناسانده است، آيا کمی دچار افراط نشده‌ايد؟ وقتی شما بالای صفحه اول "فروغ" می‌نويسيد: دوهفته‌نامه فرهنگی، من که فکر می‌کنم دامنه فرهنگ گسترده‌تر از اين باشد که شما به سمت آن روی آورده‌ايد.

بحث بيشتر بماند برای مجالی ديگر و وقتی که حوصله‌اش باشد! ...

يك غريبه يا يك تازه آشنا é


به سراغ تو نمی‌آيم من
 

سميه احتشامی، دوستی كه "فروغ" را پيش از اين هم همراهی كرده، در نامه تازه‌اش، سروده يكی از دوستان‌اش را كه دوست‌اش می دارد، برای "فروغ" فرستاده و تقديم به همه سهراب‌دوستان كرده است. راستی، گزارش "فروغ" را از ديدار اردهال و خاك سهراب خوانده‌ايد؟ و اينك آن شعر:

به سراغ تو نمی‌آيم من

تو به هر هم زدن مژگان‌ام، چينی‌ات می‌شكند
چه رسد بر ضربان دل ديوانه من
به سراغ تو نمی‌آيم من
تو پر شاپرك عشق‌ام را می‌شكنی
تا مبادا به صدای پر عشق
چينی نازك تنهايی تو تركی بردارد
به سراغ تو نمی‌آيم من
تو بمان و دلك تنهايت
تو بمان و شب سرد
و بدان گر چه نمی‌آيم من
ولی اين چينی نازك
عاقبت
می‌شكند!

é


فهم و افسوس

 

فرزاد جاهدی كه در همين شماره "فروغ" باز نوشته‌ای از او را می‌خوانيم و گفته كه به تازه‌گی وب‌لاگی برای خود دست و پا كرده، اما نشانی‌اش را نداده است، با خواندن گزارش "جنگ در خط‌خط وب‌لاگ‌ها" چند خطی يادداشت كرده:

به نظرم رسيد كه چه ملت فهيمی داريم و برای خودم متأسف شدم، زيرا در آنچه برای خودم وبلاگ می‌نامم جز مشكلات خودم كه از محدوده خودم هم فراتر نيست، ننوشتم! ...

é


نشانی از توسعه فرهنگی

 

مقاله ارزشمند درباره کتاب «ايرانی‌ها: ايران، اسلام و روح يك ملت» روح کتاب را به خوبی معرفی کرده است. ترجمه زیبا و دلنشین کتاب ایجاب می کند از خانم شیوا رویگریان ذکر خیری شود. هم چنین بايد به خاطر چاپ نفیس کتاب با جلد گالینگور و کاغذ عالی از انتشارات ققنوس یادی و تشكری کرد. مهم تر این که، این کتاب دو سال بعد از چاپ انگلیسی آن در 1998 است كه در سال 1380 به فارسی منتشر می شود. این امر نشان دهنده نوعی توسعه فرهنگی در ایران است که هم مترجمان هم ناشران ایرانی از آن چه در جهان فکر می گذرد، آگاه هستند و به موقع آن چه را ارزشمند و مفید است، منتشر می کنند. باید قدر این تحول فرهنگی را بدانیم.

ساندرا مک کی از معدود نویسنده گان و پژوهشگران غربی ست که در پرتو فهم و نیازهای امروزی جامعه ایرانی به تحلیلی از تحول فرهنگی ایران برای شناخت بنیادهای فرهنگ ایرانی با رهیافتی تاریخی و اتنوگرافیک اقدام کرده اند. مطالعه و بررسی نگارنده با عنوان «گفتمان های سیاسی در مطالعات انسان شناختی ایران در قرن بیستم» که رساله دکترا در دانشگاه لندن است، نیز مؤيد بخش زیادی از مفروضات خانم مک کی اَست. البته انتقاداتی به کتاب ایشان وارد است که امیدوارم به‌زودی در مقاله ای برای نشریه  ارزشمند "فروغ" بفرستم.

لندن، نعمت الله فاضلی é


خاطره كودكانه شهاب

 

دو دوست هم به بهانه خاطره كودكانه شهاب چند خطی صميمانه نوشته‌اند:

شهاب عزيز!
خاطره كودكانه‌ات را خواندم. چه‌قدر كيهان بچه‌ها خريديم ...
سال نو مبارك! با كمی تأخير، ببخشيد!
...

آرش فاتحی


نمی‌دانم چرا از خواندن متن‌ات احساس غريب و آشنايی به من دست می‌دهد! ... به‌هرحال قلم زيبايی‌ست كه شايد سخن‌های آشنايی بر زبان می‌‌راند.

دل‌ام می‌خواهد حتماً اين ليلی افسانه‌ای را ببينم. موجودی ديدنی ست، زيرا از ذهن تو و شايد از دل ات می تراود و مطمئناً نشانه ای ست از اين كه برای نوشتن و آفريدن و خلق يك اثر مانند اين ها بايد عشق را مزمزه كرد و چه خوشمزه تر واقعيتی وجود يافته است كه بتوان برای اش درددل كرد و سر بر بالين اش گذاشت و پرواز كرد و لطافت دست هايش را آن چنان لمس كرد كه بتوان معنای حرير را لطيف بيان كرد.

فرزاد جاهدی é


 

بوسه بر خنجر خورشيد

احساس شهروندی

از بالای ديوار پريده‌ام ...

جنگ نفت - 3

آلوده‌گی آسمان مجازی

ايران، اسلام و ... - 2

جامعه تيمی - 4

هم‌سفر

از آسمان

يك لحظه، يك حس

بلاگريّت

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


 


نظر شما؟ é