از آسمان

دو شاخه گل میخک

 

دوازده اردی‌بهشت در كشورمان روزی‌ست که یادآور تلاش و زحمت بزرگ‌مردان و زنانی در عرصه فرهنگ است. بزرگانی که همه ما مدیون محبت، توجه و لطف بی‌دریغ‌شان هستیم. از میان معلم‌های دوران مدرسه و اساتید دانشگاه کمتر کسی‌ست که نام معلم کلاس اول خود را به خاطر نیاورد. کسی که الفبای شیرین فارسی را به‌مان آموخت و ما را با دنیای جدید آشنا کرد. کسی که من تولد دوباره خود را به او مدیون‌ام، نام‌اش ایران بود. هم‌نام کشور عزیزم و همانند او، بسیار نامهربانی‌ها دید از نامردمان کوته‌فکر و ما خیلی زود بی "ایران" شدیم! به جرم داشتن چند کتاب به زندان افتاد و از تدریس بر کنار شد. مانند همه معلم‌های کلاس اول مهربان و صبور بود. از او جز خاطراتی محو در حافظه ندارم. یادم هست از روزی که رفت دیگر برای‌مان معلم نفرستادند و مدیر به‌جایش درس می‌داد و ما بر خلاف ديگر بچه‌های مدرسه در زنگ‌های تفریح به جای بازی، همیشه از او نجوا می کردیم و به امید شنیدن خبری از او بودیم. به‌مان گفته بودند که مریض است و نمی‌تواند درس بدهد، اما می‌دانستیم که در زندان است و برای‌اش دعا می‌کردیم.

[...] من هم مثل همه بچه‌های دبستانی شیطان و بازيگوش بودم و برای آن‌که بتوانم از شر مشق شب زودتر خلاص شوم، تندتند و بدخط دفتر سیاه می‌کردم، به‌نحوی که دیگر خط‌ام قابل خواندن نبود و هر چه مادرم مشق هایم را پاره می‌کرد، فایده‌ای نداشت جز اشک‌های آخر شبِ من و بازنویسی مشق با همان خط قبلی. تا این‌که مادرم از معلم خواهش کرد که با وعده چند شاخه گل مرا به خوش خط نوشتن ترغیب کند. علاقه فراوان من به گل باعث شد که در کوتاه زمانی زیباتر از همه خط فارسی را تحریر کنم و او برخلاف عرف که همیشه شاگردان به معلمان گل تقدیم می‌کنند، دو شاخه گل میخک به من هدیه داد. گل‌هایی که تا زنده‌ام حس خوبی ازشان به ياد داشته و خواهم داشت. کاش می‌توانستم همه گل‌های عالم را به پيش قدم‌های او و همه همکاران عزیزش بريزم.

ساره پورمهدی é


فراغتی و ...

 

قلم و کاغذی برداشتم و به گوشه‌ای خزيدم تا چيزی بنويسم و به قول معروف درون را از تعلقات خاطر بزدايم. نفس عميقی کشيدم و با خود فکر می‌کردم که از کجا شروع کنم، اما رشته افکارم با سر و صدای بچه‌های همسايه از هم گسيخت و دمی بوق ماشين‌ها که در ترافيک گير افتاده بودند، مزيد بر علت شد و به همين دو بهانه، دختر کوچولويم هم صدای تلويزيون را بيشتر کرد. به قول معروف نمايش کامل شد! چاره‌ای نداشتم بايد صبر می‌کردم تا فرصتی ديگر پيش آيد. برخاستم و به خانواده پيوستم تا آن‌ها را در تماشای سريال تلويزيونی همراهی کنم. هنوز چند ثانيه‌ای نگذشته بود که جريان برق قطع شد و همه جا در تاريکی و خاموشی فرو رفت. حتماً می‌دانيد که در پی خاموشی (نه از نوع بی‌جايش)، سکوت و آرامش هم هست.

بر خلاف اعضای خانواده که ناراحت از نديدن ادامه سريال مورد علاقه‌شان بودند، به کنار پنجره رفتم و نفس عميقی کشيدم و لذت سکوت و آرامش را با تک تک سلول‌های مغزم چشيدم و با خود گفتم، گرچه تکنولوژی برای ما منافع بی‌شماری دارد، اما آن روی سکه‌اش همين معضلات است که آلوده‌گی‌های مختلف را يدک می‌کشد، از جمله: آلوده‌گی هوا و محيط زيست، آلوده‌گی صوتی و آلوده‌گی مدرن امروزی هم «آلوده‌گی اطلاعات» است! کسانی که با تکنولوژی IT سر و کار دارند، بيشتر در معرض آلوده‌گی اخير قرار دارند.

واضح است که با وجود اين همه مشکلات گوناگون که خواسته يا ناخواسته انسان را احاطه كرده، آرامش و فراغت حتی برای لحظه‌ای کوتاه غنيمت خواهد بود.

باور کنيد برق که رفت، سر و صدای بچه‌های همسايه هم خاموش شد و به‌جای صدای بوق ماشين‌ها صدای وزش نسيم بهاری در لابه‌لای شاخ و برگ درختان کوچه شنيده می‌شد!

غرض اين که، در دنيای پرمشغله امروزی بشر ناچار است بخش زيادی از اوقات زندگی روزمره را به رتق و فتق امور مادی به ويژه حرفه‌ای و شغلی، اختصاص دهد و ... . ادامه حرف را به مدد کلام شيرين حافظ شيراز تقديم‌تان می‌كنم و هر تفسير و نتيجه‌گيری را به ذائقه و طبع لطيف شما می‌سپارم:

دو يار زيرک و از باده کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم

اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی

هر آن‌که کنج قناعت به گنج دنيا داد

فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی

بيا که رونق اين کارخانه کم نشود

به زهد هم‌چو تويی يا به فسق هم‌چو منی

ببين در آينه جام نقش‌بندی غيب

که کس ياد ندارد چنين عجب زمنی

به روز حادثه غم با شراب بايد گفت

که اعتماد به کس نيست در چنين زمنی

ز تندباد حوادث نمی‌توان ديدن

درين چمن که گلی بوده است يا سمنی

ازين سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ ياسمنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد درين بلا حافظ

کجاست فکر حکيمی و رای برهمنی

هنوز از برق خبری نيست و تنها شمعی که در خانه داشتيم در حال سوختن است و نور افشاندن ... .

يزدان پارساپور é


نتوانستم سكوت كنم، نقدی بر ...

 

دوستی كه نام‌اش را به ما نگفته، نامه‌ای داده و نقدی نوشته بر دل‌نوشته عليرضا موسی‌خانی در شماره قبل "فروغ" كه اينك آن را می‌خوانيم. گفتنی اين كه، بخش ديگری از نامه اين دوست را در صفحه بازتاب آورده‌ايم و بنا به سبك و لحنی كه "فروغ" دارد، بخشی از نوشته ايشان را با [...] جايگزين كرديم. اميد كه از "فروغ" دل‌گير نشوند و ما را ببخشند.

هرچند دوست ندارم از جنگی که در همين نزديکی برپا بود و هست ديگر چيزی بشنوم، اما نوشته‌ای در صفحه "از آسمان" اين شماره‌تان [شماره 14] خواندم از آقای عليرضا موسی‌خانی که تاب نياوردم سکوت کنم. اصلاً بهتر است با خود آقای موسی‌خانی حرف بزنم.

آقای موسی خانی! اگر اجازه بدهيد با نام کوچک صدايتان بکنم.

آقا عليرضا! نوشته‌ای: "شنيده بودم که کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا، اما نمی‌فهميدم که يعنی چه؟ وقتی می‌بينم که هنوز هم حکومت زمين در کف يزيديان است، می‌فهمم!" و بعد هم توضيح داده‌ای جمله‌های بالا را. فکر نمی‌کنی بی‌جهت به صحرای کربلا زده‌ای؟ مخصوصاً که تو حساب حکومت و سربازان آن ور دنيا را از حساب حکومت و سربازان اين‌جا سوا کرده‌ای. فکر نمی‌کنی که فرهنگ آن سرباز آمريکايی با آن سرباز ايرانی صد و هشتاد درجه اختلاف دارد، اما درباره هردوشان فصل مشترکی هست و آن اين که برای جنگيدن بايد به آن‌ها روحيه داد و شارژشان کرد. حالا يکی اين جوری و ديگری آن جوری! گذشته از آن که حکايات زيادی هم از شاهدان عينی شنيده‌ام که در ميان رزمنده‌های خودمان هم بوده‌اند بسياری که فقط در عالم شب قدر نبوده اند. فقط گويی گاهی اوقات نمی‌خواهيم اين بندگان خدا را در ميان رزمندگان اسلام جا بدهيم! قبول! آن‌ها سربازانی بودند که به اجبار سر از خط مقدم در آوردند، اما فکر نمی‌کنی چه بسا همين سرباز آمريکايی هم که عکس او را شاهد آورده‌ای، به اجبار سر از اين‌جا، هزاران هزار کيلومتر دور از خانه‌اش، درآورده است؟

آقا عليرضا! کمی جلوتر که رفته‌ای گير داده‌ای به بی.‌بی.‌سی. و ... : "رسانه‌های بزرگ خبری دنيا از قبيل سی.‌ان.‌ان. و بی.‌بی.سی. و غيره که تا قبل از اين واقعه آنها را مسؤول اطلاع‌رسانی برای کاهش قدرت سردمداران جهانی می‌پنداشتم، بی‌شرمانه اصحاب قدرت را همراهی کردند و نشان دادند که ابزاری بيش برای بسط سلطه جهان‌خواران نيستند." من اصلاً کاری به اين ندارم که آن‌ها چه کرده‌اند، راست و دروغ حرف‌شان به من ارتباطی ندارد، اما مگر رسانه‌های حکومتی خودمان چه می‌کنند؟ مگر نه اين است که با برنامه هايی [...] عوام را به اين باور رسانده بودند که جنگ عراق تا ماه ها ادامه خواهد داشت، نه به خاطر مقاومت صدام، بلکه به خاطر مقاومت مردم مسلمان ضدامپرياليست؟ پس چه شد؟ راستی، همين مردم مسلمان ضدامپرياليست نبودند که دو دهه پيش با مردم مسلمان ضدامپرياليست ما سرشاخ شده بودند؟ راستی، همين راوی فتح که از او ياد کرده ای، مگر مجری پروپاگاندای حکومتی ايران نبوده است؟ [...]

آقا عليرضا! از دست من ناراحت نشوی، ولی فکر می کنم بدجوری دچار تئوری توهم توطئه شده‌ای که در همه چيز سَر و سِرّی می‌بينی. فرض که قبول صدام با بوش پسر زد و بند کرده است، اما سابقه سال‌ها فعاليت کارتر دموکرات که ديگر همه‌اش نمی‌تواند گاوبندی باشد! مگر در همين شماره "فروغ" خودت نگفته‌ای که دموکرات‌ها لااقل به خاطر خاست‌گاه‌هايشان جنگ‌افروز نيستند. اصلاً مگر به خاطر اين نبود که کارتر در انتخابات رياست جمهوری آمريکا در رقابت با ريگان کم آورد؟ آخر او نجنگيده بود!

و خوشا به حالت که منتظری تا روزی سنت خدا در مورد ستمکاران اجرا شود. و اگر به چيزی متهم ام نمی کنی، من که نمی دانم ديگر منتظر چه می توان بود!

باز هم بحث بيشتر بماند برای مجالی ديگر و وقتی که حوصله اش باشد!

يك غريبه يا يك تازه آشنا é


 

بوسه بر خنجر خورشيد

احساس شهروندی

از بالای ديوار پريده ام ...

جنگ نفت - 3

آلوده‌گی آسمان مجازی

ايران، اسلام و ... - 2

جامعه تيمی - 4

هم‌سفر

از آسمان

يك لحظه، يك حس

بلاگريّت

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


نوشته‌هایی از آسمان كه بر ما باريده است:

- دو شاخه گل ميخك

- فراغتی و ...

- نتوانستم سكوت كنم، ...

 


نظر شما é