|
فراغتی و ...
قلم و
کاغذی برداشتم و به گوشهای خزيدم تا چيزی بنويسم و به قول معروف درون
را از تعلقات خاطر بزدايم. نفس عميقی کشيدم و با خود فکر میکردم که از
کجا شروع کنم، اما رشته افکارم با سر و صدای بچههای همسايه از هم
گسيخت و دمی بوق ماشينها که در ترافيک گير افتاده بودند، مزيد بر علت
شد و به همين دو بهانه، دختر کوچولويم هم صدای تلويزيون را بيشتر کرد.
به قول معروف نمايش کامل شد! چارهای نداشتم بايد صبر میکردم تا فرصتی
ديگر پيش آيد. برخاستم و به خانواده پيوستم تا آنها را در تماشای
سريال تلويزيونی همراهی کنم. هنوز چند ثانيهای نگذشته بود که جريان
برق قطع شد و همه جا در تاريکی و خاموشی فرو رفت. حتماً میدانيد که در
پی خاموشی (نه از نوع بیجايش)، سکوت و آرامش هم هست.
بر خلاف اعضای خانواده که ناراحت از نديدن ادامه سريال مورد علاقهشان
بودند، به کنار پنجره رفتم و نفس عميقی کشيدم و لذت سکوت و آرامش را با
تک تک سلولهای مغزم چشيدم و با خود گفتم، گرچه تکنولوژی برای ما منافع
بیشماری دارد، اما آن روی سکهاش همين معضلات است که آلودهگیهای
مختلف را يدک میکشد، از جمله: آلودهگی هوا و محيط زيست، آلودهگی
صوتی و آلودهگی مدرن امروزی هم «آلودهگی اطلاعات» است!
کسانی که با تکنولوژی IT
سر و کار دارند، بيشتر در معرض آلودهگی اخير قرار دارند.
واضح
است که با وجود اين همه مشکلات گوناگون که خواسته يا ناخواسته انسان را
احاطه كرده، آرامش و فراغت حتی برای لحظهای کوتاه غنيمت خواهد بود.
باور
کنيد برق که رفت، سر و صدای بچههای همسايه هم خاموش شد و بهجای صدای
بوق ماشينها صدای وزش نسيم بهاری در لابهلای شاخ و برگ درختان کوچه
شنيده میشد!
غرض اين
که، در دنيای پرمشغله امروزی بشر ناچار است بخش زيادی از اوقات زندگی
روزمره را به رتق و فتق امور مادی به ويژه حرفهای و شغلی، اختصاص دهد
و ... . ادامه حرف را به مدد کلام شيرين حافظ شيراز تقديمتان میكنم و
هر تفسير و نتيجهگيری را به ذائقه و طبع لطيف شما میسپارم:
دو
يار زيرک و از باده کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من
اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگرچه
در پیام افتند هر دم انجمنی
هر
آنکه کنج قناعت به گنج دنيا داد
فروخت
يوسف مصری به کمترين ثمنی
بيا
که رونق اين کارخانه کم نشود
به
زهد همچو تويی يا به فسق همچو منی
ببين
در آينه جام نقشبندی غيب
که کس
ياد ندارد چنين عجب زمنی
به
روز حادثه غم با شراب بايد گفت
که
اعتماد به کس نيست در چنين زمنی
ز
تندباد حوادث نمیتوان ديدن
درين
چمن که گلی بوده است يا سمنی
ازين
سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب
که بوی گلی هست و رنگ ياسمنی
به
صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنين
عزيز نگينی به دست اهرمنی
مزاج
دهر تبه شد درين بلا حافظ
کجاست
فکر حکيمی و رای برهمنی
هنوز از
برق خبری نيست و تنها شمعی که در خانه داشتيم در حال سوختن است و نور
افشاندن ... .
يزدان پارساپور
é
|