|
خواستم با ترغيب و راهنمايی عزيزی بلاگر شم كه ديدم اين بیسواديم هم عجب
مصيبتيه!
در دنيای آزاد بلاگرها هم قواعد و قوانينی نانوشته وجود داره، يعنی اين كه
به اين راحتیها هم نميشه بلاگر بشی. به عبارتی يكی از قواعد اوليه فقط اون
نيست كه حرفی برای گفتن داشت باشی، بلكه بايد راهی برای گفتن اين چنينی هم
داشته باشی و يكی از اوليهترين امكانات لازم آشنايی با جناب رايانه است و در
مرحله بعدی آشنايی با وب و بعد از آن با اصول اوليه بلاگسازی و ... .
تازه بعد هم كه [بلاگ] راه افتاد، برای چه اون رو راه انداختهای؟ اگر گفتن
ِ موضوعيه که ديگرون بخونند، پس اين كار دو سر دارد: يكی از سوی شما و ديگری
مخاطبان شما و اون ها چه كسانی بايد باشند؟ لزوما و کاملا مانند شما نيستند و
اين تفاوتها و يك قاعده ساده انسانی يعنی "احترام به ديگران"، شما را وادار
میكنه تا چنان بنويسيد كه مخاطب تون به اون علاقهمند بشه و با تغيير
مخاطبان و گرفتن فيدبكهای مختلف ازشون به تغييراتی جديد میرسيد كه البته در
عين حفظ عزت نفس و قالب اصلی ساختار ذهنی شماست و ... .
اينها همه تغييراتی ست كه در شاكله هر ارتباط جمعی و اجتماعی رخ میده و
اين تغييرات در افراد در ارتباط با يك نظام جمعی هم رخ میده، زيرا يه قانون
عمل و عكسالعمل بر هر ارتباطی حاكم است. اين قانون نانوشته و بسياری
قانونهای نانوشته ديگه و صد البته بسياری قانونهای نوشته صحيح و ناصحيح در
اطراف مون وجود دارند كه ايجاد محدوديت میكنند. آيا تمام محدوديتها بد
هستند؟ آيا اين كه من هر لحظه كه بخواهم بتونم هر چه درون ام هست رو بگم،
خوبه؟ اصلا گفتن چه خاصيتی داره كه اين جمع بزرگواران بلاگر با شدت و حدت در
حال يك فعاليت شبانهروزی هستند؟ همين طور خودمونی بگم، مگه چه مزهای میده
كه اين قده مشتری داره؟
يادم مياد قبلاها كه اوضاع و احوال اين چنين كامپيوتری، ببخشيد رايانهای،
و وبی و بلاگی نبود، به خصوص در ايام جوانی دل ام میخواست خيلی چيزا رو برای
يكی كه مجهول بود و نمیدونستم كيه بگم. خيلی چيزا كه برای هر كسی نميشه بگی،
شايد برای اين كه ممكن بود مسخره ات كنه يا اصلا نفهمه چی میگی و يا فهميدن
بقيه برات دردسر ساز بشه. به هر حال گفتن خيلی میچسبيد، ولی چهجوری؟
يكی از راههای خوب دفتر خاطرات بود، ولی خيلی محرمانه! چون ممكن بود اونی
كه میخوندش اونی نباشه كه بايد باشه! میفهمين كه؟
يكی از خواص دلچسب و باحال وب مجهول بودن آدمه،
البته اگه بعضی كاربران فضول بگذارند. با اين حال اين پردهپوشی در وب بر
هويت كاربران، امكان حضور بسياری را كه ترجيح میدهند ناشناخته بمونند تا هر
چی دل شون میخواد بگن فراهم میكنه. اين امكان مجانی بودن نيز ديگه نور علی
نوره! البته ما
كه نتونستيم هنوز راه اش بندازيم. چون مرتب يه پيغام
فدايت شوم میده كه هنوز امكان ديدن صفحه مربوطه فراهم نيست. حالا بمونه که
جون عمه مون عجلهای برای گفتن نداريم. اين كه خود پيداست از زانوی تو!
به هر حال مردان و زنان بسياری در اين لحظهها كه من هم مینويسم در حال
نوشتن و يا به عبارتی گفتن هستند از اون چه به نظرشون میرسه مخاطبی برای
شنيدن داره. واقعا كه "گفتن" نوعی خلاصی ست. خلاصی از بسياری ناگفتهها!
البته در اين حالت، از سرشار ِ ناگفتهها نجات میيابيم، از ســـكــــوت! ولی
نه از نوع برهايش!
با همه اين ها هنوز صفحه بلاگ
من كه راه
نيفتاده. اين بی سوادی از دنيای آیتی هم برای ما جهان چندمیها هم مصيبتی
شده! اين كارت اعتباری و بند و بساط هم معمای لاينحلی ست كه میترسم آخر
مشكلات اش در مملكت ما حل بشه، ولی به عمر ما قد نده! اقل كم يه خريد آنلاينی
چيزی بتونيم بكنيم، ببينيم چه مزهای میده. يه سفارش وبپيجی، وبلاگی، هوست
و ازاين چيزا!
خدا كنه روزی
من و شما هم بشه! |