عرصه جولان من از وسعت آفاق بيرون است
آنچه ناپيداست در گرد سمندم گوی گردون است
انحنای خنجر خورشيد را پربوسه خواهم کرد
آن زمان کز تيرهگون تيغ شب صد سينه در خون است
همرکاب عشق تا صبح شررآوازه میتازم
گر ز جنگ گرگ با ميش آسمان را چهره گلگون است
هان! ز همت در عبور از خود هزاران بار غوغا کن
بيت بيت شعر رفتن را طلوع عشق مضمون است