آلوده‌گی آسمان مجازی

گزارشی درباره رخ‌دادهای اخير جامعه وب‌نويسان ايرانی

 

سينا مطلبی را آزاد كنيد!

در روزهای آغازين اردی‌بهشت، سينا مطلبی، روزنامه‌نگاری كه فعاليت حرفه‌ای خود را پس از دوم خرداد در چند روزنامه و مجله اصلاح‌طلب آغاز كرده و با جديت پی گرفته است، بازداشت شد. نكته قابل توجه اين است كه بازداشت وی و پيش آمدن شرايطی كه منجر به انعكاس گسترده اين خبر در سطح جهانی شده است، ابتدا به ساكن به خاطر روزنامه‌نگار بودن او نيست. آری، سينا يكی از اولين ايرانی‌هايی‌ست كه وب‌لاگی به زبان فارسی برای خود راه انداخته است و اكنون اتهام او درج مطالبی در وب‌لاگ شخصی‌اش است كه به نوعی مخل مبانی امنيت ملی تشخيص داده شده‌اند. حتماً می‌دانيد كه وب‌لاگ‌اش، او را به نام "وب‌گرد" به شهرت ميان جوانان ايرانی‌ای انداخته كه پس از موج گپ‌زنی‌های اينترنتی به وب‌نويسی و خواندن وب‌لاگ‌ها روی آورده‌اند. به‌هرحال، همين اعضای اجتماع مجازی نويسنده‌گان وب‌لاگ‌ها بودند كه خبر دستگيری او را در گستره‌ای جهانی پخش كردند و در نتيجه واكنش‌های مختلفی هم ديده شد. يكی از اين واكنش‌ها قرار گرفتن مستطيلی به رنگ كرم در تعداد زيادی از وب‌لاگ‌ها بود كه بازديدكننده‌گان را به سمت صفحه‌ای برای جمع‌آوری امضا در حمايت از سينا هدايت می‌كرد (همين مستطيل زير).

گذشته از اين كه خبر بازداشت وی در روزنامه‌ها انعكاس يافت، نبايد از ياد برد كه تعدادی از روزنامه‌نگاران و وب‌نويسان خارجی و غيرايرانی نيز به اين مسأله پرداختند. هدف نوشته حاضر با توجه به اين اشاره و پيش‌گفتار، فراتر از بازگويی اين خبر و واكنش‌های ديده شده نسبت به آن است. لطفاً چه از سينا حمايت می‌كنيد چه با بازداشت او موافق‌ايد، بندهای بعدی را بدون هيچ قضاوت اوليه‌ای بخوانيد.

 

فارنهايت 451

از عبارت فوق به ياد چه می‌افتيد؟ معطل‌تان نمی‌كنم، نام فيلمی‌ست درباره «كتاب‌سوزان» از فرانسوا تروفو، كارگردان فقيد سينمای موج نو. آری، از كتاب‌سوزان در هزاره نو می‌خواهم حرف بزنم. در طول قرون و اعصار هر گاه برنده نبردی ميان دو قوم و ملت، می‌خواسته هويت و فرهنگ خصم‌اش را نابود كند، اول جايی كه به آتش می‌كشيده است، «كتاب‌خانه» بوده. طی سال‌ها و در گوشه كنار دنيا، بعد از پيروزی هر قيام، انقلاب و كودتايی، موج هيجان بر بخشی از ساحل فرهنگ و هنر و ادبيات كوبيده و آن را ويران كرده است: توقيف نشريات و كتاب‌ها، ممنوع‌القلم شدن نويسنده‌گان و در نهايت نمايش كتاب‌سوزان! اينك در ابتدای قرن بيست و يكم هستيم و چند سالی‌ست كه به مدد جغرافيای مجازی اينترنت، مرزهای جغرافيايی واقعی به گونه‌ای كم‌اعتبار شده‌اند. بديهی‌ست كه در اين زمانه، اصحاب قلم در پی يافتن بستر جديد و مناسبی برای مكالمه و مفاهمه، به اينترنت به عنوان يك رسانه نو روی آورند و مكتوبات مجازی خود را به گنجينه فرهنگ بشری اضافه كنند. اكنون اگر محتوای صفحه وبی به مذاق عده‌ای خوش نيايد و

ايشان توانايی زدودن آن را داشته باشند و چنين كنند، چه نامی می‌توان بر آن نهاد؟ به اين ترتيب فقط رخنه‌گران كلاه سياه (Black Hat Hackers) در زيرزمين دنيای اينترنت نيستند كه امنيت شهروندان اينترنت را مخدوش می‌كنند. بله، چند روزی‌ست وقتی نشانی سينا مطلبی را در وب دنبال می‌كنم با صفحه سفيدی روبه‌رو می‌شوم (نمايی كوچك از آن در صفحه اول اين شماره فروغ ديده می‌شود). شما هم می‌توانيد امتحان كنيد. يك ضربه!

و كسانی كه دچار خشم و غضب اصحاب قضا می‌شوند، در چنين شرايطی تبديل به قهرمان و شهيد می‌شوند. هيچ كه نباشد بر شهرت‌شان افزوده می‌گردد. و اين درست خلاف ميل عاملان توقيف است. از سويی، مگر نه آن كه اغلب، نسخه‌ای از كتاب‌هايی كه سوزانده شده‌اند، بعدها از كنج پنهانی يافته شده و به دست عموم رسيده‌اند؟ مگر نه آن كه بعد از سال‌ها در چرخش حتی مسالمت‌آميز قدرت، درهای بسته نشر به روی مستندات محبوس باز شده‌اند؟ گذشته از همه اين‌ها، كيست كه بتواند نظام غريب و تو در توی بازار سياه را برچيند؟ پس چرا اگر نويسنده‌ای را جلب می‌كنند، اثرش را نيز می‌كوشند كه محو و معدوم كنند؟ اميدوارم عاملان قضا و نظم، منصفانه به اين نوشته كه بی‌غرض می‌خواهد مسأله ارتباط رسانه‌ای اثر را فارغ از شخصيت صاحب اثر، دارای هويتی پايدار بداند، بنگرند. چاره كاری در حد و اندازه امنيت ملی نه در چنين رفتاری‌ست. البته ريش و قيچی در دست ما نيست! پس بهتر است به همين توصيه و پيشنهاد اكتفا شود. و اما ...

 

آنتروپی و آنارشی

و اما در ديگر سوی ميدان چه می‌گذرد؟ ذات طبيعت ميل به آنتروپی و بی‌نظمی دارد. حتماً می‌دانيد كه بالا رفتن سطح انرژی هر ماده‌ای باعث شدت بی‌نظمی مولكولی آن می‌شود و اگر اين اتفاق مهار نشود، ساختار فيزيكی ماده فرو می‌پاشد و شكلی از ماده كه طبيعتی سيال‌تر دارد، پديدار می‌شود. يخ آب و آب بخار می‌شود. برای جلوگیری از چنين اتفاقی بايد دما را كنترل كرد. در جوامع بشری هم شرايط مشابهی ديده می‌شود. بسياری از محققان در گفتار خود از چنين قياسی بهره برده‌اند. به‌هرحال، در هر جمع و محيطی كه با امكان و موقعيت تحرك تازه‌ای آشنا شده و آن را تجربه می‌كند، نشانه‌های ويژه‌ای از ميل به رهايی ِ مهارنشده كه تأثيرهای مخربی هم به بار می‌آورد، ديده می‌شوند. چنين رهايی مخرب و مؤثری با رفتار توده‌ای و اعتراض‌آميز آنارشيست‌ها مثال‌زدنی‌ست. قوه حاكم برای ثبات و قوام خود و ملت‌اش به معنای سنتی آن، از چنين پيش‌آمدی و موقعيتی خوش‌اش نمی‌آيد، پس در صدد مقابله با و مهار آن برمی‌آيد. نمونه چنين اتفاقی در كشور خودمان، رخ‌داد انقلاب فرهنگی در سال‌های اوليه پيروزی انقلاب اسلامی‌ست كه نه برای مقابله با اميال سلطنت‌طلبی بلكه به قصد صاف كردن عرصه از حضور ديگرانديشان چپ و غيرمذهبی بود. ايشان هر چند زمانی با كليت حركت انقلابی همراهی كردند، اما پس از انقلاب نيروهای تندرو و افراطی‌شان با به راه انداختن ناآرامی و آشوب زمينه حذف تمامی‌شان را فراهم آوردند.

چند سالی‌ست كه با گسترش دسترسی به اينترنت و مهيا شدن امكان انتشار سخن در آن، به صورتی ساده و رايگان، موج تازه‌ای از تحرك در جمعيت جوان ايرانی افتاده است. اين جمعيت جوان بی‌آن‌كه موقعيت مكانی‌اش اهميتی داشته باشد، حرف‌اش را می‌زند. عدم وابسته‌گی به مكان و همين‌طور امكان گمنامی و بی‌نامی در اين وادی، مزيد بر علت می‌شوند تا اين عقده سخن گفتن به گونه‌ای انفجاری باز گردد. از طرف ديگر، قانون هم هنوز مهيای كنترل اين عرصه نشده است، پس ميل ناخودآگاه جوانِ دچار محدوديتی كه حالا سيل انرژی از بازوان‌اش زير آسمانی مجازی به نام اينترنت و وب فوران می‌كند، به سمت آنتروپی بيشتر، سبب می‌گردد تا قانون‌گذار سراسيمه سركوب‌اش كند و او را به زبان خوش يا ناخوش سر جايش بنشاند.

به نظر شما بهتر نيست در هزاره نو كه تندی سير تحولات و فزونی دم‌افزون اطلاعات بهانه‌ای برای بی‌خبری و ندانم‌كاری در اختيار نمی‌نهد، جوانان قدر فرصت بشناسند و آگاهانه از آشفتن فضای اين سرزمين مجازی اجتناب كنند؟ آيا شايسته است حس ايمنی به خاطر موقعيت جغرافيايی دور از دسترس قوه حاكم و هم‌چنين آسوده‌گی خيال ناشی از ناشناس بودن در وب، سبب استفاده نادرست و نابه‌جا از اين مجال گردد؟

آخر، چنين رفتار و عملكردِ بدون تعارف ناشيانه و حتی بچه‌گانه‌ای، سبب می‌گردد تا اين آسمان مجازی چنان آلوده گردد كه ديگر هيچ كس نتواند در آن نفس بكشد. چه بسا آن را منطقه ممنوعه اعلام كنند!

در همين راستا و فقط به خاطر حفظ سلامت محيط زيست اينترنتی، به طور جدی از حُدر (آقای حسين درخشان) و گرداننده‌گان هفته‌نامه الكترونيكی سياه‌سپيد گلايه می‌كنم. بسياری كسان ديگر هم هستند كه تحت تأثير شرايط و موقعيت، رفتاری دارند كه ملامت‌برانگيز است، اما گله‌مندی من از نوشته‌های عصبی و متأسفانه گاه غيرمؤدبانه‌ای كه در شأن حُدر نيست، به اين خاطر است كه مرجعی‌ست برای وب‌نويسان ايرانی و ناخرسندی‌ام از نشريه سياه‌سپيد از آن رو كه نمونه و الگويی شناخته شده در رسته خود هست (هر چند دوستان اين نشريه در مدت زمان كوتاهی با انتشار مطالبی خاص و مناقشه برانگيز به اين موقعيت نائل شده‌اند).

 

دعوت و مراقبت

سخن آخر خود را با دعوت دو سوی اين مناقشه‌ای كه ديگر فقط دامن‌گير سينا مطلبی نيست، به آرامش و انديشه و تأمل پايان می‌برم. مراقب آلوده‌گی آسمان مجازی باشيم!

 

بوسه بر خنجر خورشيد

احساس شهروندی

از بالای ديوار پريده ام ...

جنگ نفت - 3

آلوده‌گی آسمان مجازی

ايران، اسلام و ... - 2

جامعه تيمی - 4

هم‌سفر

از آسمان

يك لحظه، يك حس

بلاگريّت

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


"فروغ" اميدوار است سينای عزيز هرچه زودتر به خانه‌اش و پيش مانی كوچولو برگردد. بهتر است حالی هم از فرناز، همسر مهربان‌اش، بپرسيم.

برای خورشيدخانوم هم اتفاق عجيبی افتاده، البته نه برای خودش كه برای وب‌لاگ‌اش! ميزبان اينترنتی‌اش يه جور خنده‌داری قاط زده! آخه صفحه‌اش رو باز می‌كنه و لينك‌ها هم سر جاشون هستن، اما اون لوگوی قشنگ و مطالب‌اش غيب شدن! به جز اين كه نوشته: "همه چيز كه درست شد بر‌می‌گردم :) "

(عكس كوچيكی از صفحه اول وب‌لاگ‌اش رو تو صفحه اول اين شماره "فروغ" ببينين).

خورشيدخانوم! مگه طوری شده كه تو بهار و ماه اردی‌بهشت قايم‌موشك بازی می‌كنی؟ از پشت ابر بيا بيرون، كسی به تو كاری نداره! اگه كسی هم كاری داشته باشه، دست‌اش به تو نمی‌رسه.

آره، خورشيدخانوم آفتاب كن!

؛)

زن رشتی از ميان ما رفت!

شايد اصلاً او در بين ما نبوده است كه حالا از اين دايره بيرون رفته باشد. نمی‌دانم چه بگويم! هر چه هست، بعد از آخرين دفعه‌ای كه آزيتا، همان زن رشتی، در اول اسفند سال پيش در وب‌لاگ‌اش نوشت و از رفتن نوشت، دوستی آمده و خبر از مرگی داده كه در يك قدمی ماست. آری، آزيتا مرد!

شايد بهتر باشد هيچ نگويم و ديگر از كسی گله‌مند نباشم، حتی اگر ...

 

 


نظر شما é