يك لحظه، يك حس

 شهاب مباشری

هجرت و سفر

يك آن هوس سفر كردم و ديگر نتوانستم بی‌تفاوت بمانم. چه حكمتی در سفر است؟ چرا برخی هیچ گاه آرام و قرار ندارند و می‌خواهند هميشه مهاجر باشند. اصلاً چه رمزی در واژه «هجرت» نهفته است؟ و چه قدر اين دل از وطن كندن مهم می‌تواند باشد كه شده است مبدأ تاريخ يك امت؟ نمی‌آييد به سفر برويم و مهاجرت كنيم تا شايد ذره ذره رمزش را بفهميم؟

 

پل

نمايشی كار حبیب رضايی كه متن‌اش را محمد رحمانيان نوشته و طراح صحنه‌اش محسن شاه‌ابراهيمی ست. «پل» بازگويی تازه‌ای‌ست از ماجرای كربلا و كشته‌گان‌اش. هيچ كه نباشد، گفتن اين كه رنگ سرخ انحصاری يزيديان نيست و سبز هم فقط نه از آن آل‌هاشم است، در فضای محاط در سنت ما تازه‌گی دارد. افزودن رگه‌هايی از طنز هم به ماجرايی كه ما فقط داستان‌های پرآب‌چشم از آن شنيده ايم، اتفاقی‌ست نو! شايد بد نباشد تا آخر اردی‌بهشت كه فرصت هست، گره زدن اين قصه را با زنده‌گی امروز امتحان كنيم.

تأترشهر، سالن چهارسو، هر روز به جز شنبه‌ها، ساعت هفت و نيم.

 

معنی جسور بودن

وقتی در گشت و گذاری اينترنتی سر از صفحه بايگانی طرح‌های روی جلد ساليان مجله تايم درآوری و ببينی كه جلد يكی از شماره‌های اخير آن خلاف قاعده ساليان‌اش طرح شده، ابتدا تعجب می‌كنی. دقت می‌كنی و می بينی، همان يك مرتبه چنين اتفاقی افتاده است. انگار می‌خواهند بگويند، هيچ سنت و قاعده‌ای نيست كه استثنا نداشته باشد. شايد هم هنجارشكنی و پيش‌گامی ...! آخر نوشته روی آن جلد هم دارد از آدم‌هايی می‌گويد كه شكل همه چيز را دگرگون كردند.

و شايد هم معنی كردن جسور بودن!

شما هم ببينيد:

 

جشنی ديگر و يك تی‌پا

از بيست و چهارم اردی‌بهشت دوره‌ای ديگر از جشنواره كن فرانسه آغاز می‌شود. «پنج ِ عصر» آخرين ساخته سميرا مخلمباف هم از ايران در بخش مسابقه اصلی پذيرفته شده است. در همين حال و هوا با دو سه تا از رفقا داشتيم از صفحات اينترنتی ويژه اين جشنواره بازديد می‌كرديم كه به آلبوم پوسترهای رسمی دوره‌های مختلف آن رسيديم. يكی از آن دوستان گفت: "بچه‌ها! فكر نمی‌كنين اگه يه طراح ايرانی كاری تو همين مايه‌ها برای مسؤولان برگزاری جشنواره سينمايی كشور خودمون ببره، چی می‌شه؟" و يكی ديگر از آن‌ها گفت: "هيچی! فقط با يك تی‌پا ميندازنش بيرون!" نظر شما با ديدن چند تا از اين پوسترها چيست؟

 

پيرمرد و ماشين چمن‌زنی

يك شاه‌كار بی‌بديل و چشم‌نواز، و به قطع فراموش‌نكردنی!

لحظاتی نفس‌گير و عظیم، چندان با شكوه كه وصف كردنی نيست.

بهت‌زده می‌بينی كه در نهايت ساده‌گی و حتی شايد حقارت، می‌توان داستانی هم‌پای اسطوره‌های حماسی آفريد. تصویری بديع از سفر طولانی يك پيرمرد با ماشين چمن‌زنی‌اش دست‌پرورده ديويد لينچ است در فيلم «داستان استريت (Straight Story)».

 

خانه‌ای روی آب يا ...

بهتر است بگويم فيلمی بر باد! آخر وقتی آن چه نمايش داده شده، به هر دليل موجه يا ناموجهی لت و پاره شده است، ديگر چه توقعی می‌توان داشت، به ويژه كه پايان فيلم هم تفاوت ماهوی كرده است. و اين باعث می‌شود كه ديدن دوباره  «خانه‌ای روی آب» بعد از يك سال و چند ماه هيچ حس و حالی به تو ندهد. حيف!

فقط يك چیز و آن اين كه شنيدن ابياتی از مولانا با صدای شاملو، بی‌مقدمه و در سكوت، آن قدر ارزش دارد كه از رفتن به سينما پشيمان نشوی!

 

بوسه بر خنجر خورشيد

احساس شهروندی

از بالای ديوار پريده ام ...

جنگ نفت - 3

آلوده‌گی آسمان مجازی

ايران، اسلام و ... - 2

جامعه تيمی - 4

هم‌سفر

از آسمان

يك لحظه، يك حس

بلاگريّت

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


بعضی وقت‌ها در لحظه‌ای كه عين برق می‌گذرد، حسی سر تا پای آدم را فرامی‌گيرد. يا حرفی نداری كه بزنی يا مجالی كه به آن لحظه و حس بپردازی، اما دل‌ات هم نمی‌آيد كه هيچ نگويی و عين همان لحظه بگذری، پس چند كلمه، چند جمله و حداكثر چند خط!

شهاب "يك لحظه، يك حس" را شروع كرده، اما بنا بر اين است كه اين‌جا برای لحظات و احساس همه باشد.

دريغ نكنيد!

 


نظر شما / نامه به نويسنده é