از بالای ديوار پريدهام

 شهاب مباشری

ديروز هوای بهاری اين شهر شلوغ و دودزده نيمه ابری بود. ابرهايی که با وزش بادی هر از گاهی ناگهانی در هم می‌رفتند. پس يک‌باره رعدی از آنها برمی‌خاست که زمين را می‌لرزاند. پی‌آمدش هم رگبار برای دقايقی غبار آسمان می‌شست و بر خيابان‌ها می‌ريخت. چه لغزنده بود پياده يا سواره رفتن در آن وقت. من همان‌طور که در آن عصرهنگام زمين و آسمان رو در رو دردِدل می‌کردند، پشت پنجره‌ای ايستاده بودم که هرچند باز بود، اما ميله‌هايی بين درون و بيرون‌اش مرز کشيده بودند. شايد آن گونه امن‌تر بود تا اين که راهی شوم به سوی ...، نمی‌دانم اصلاً کجا می‌خواستم بروم که بی‌خيال‌اش شده بودم. به‌هرحال، هنگام بازی نور و باران در هوای گرفته ديروز، با خود گفتم: "کاش ساعتی بودی تا با تو دردِدل می‌کردم!" هوس کرده بودم حرف‌هايی بزنم که به تو هيچ ربطی ندارند. در اين بين نمی‌دانم می‌خواستم نقش زمين را به تو بسپارم يا آسمان را.

زمانی از اين در تعجب بودم که چرا عده‌ای از کسانی که مرا می‌شناسند و با آنها در ارتباط‌ام، فکر می‌کنند من چنان در دنيای آرمان و ايده‌ها سير می‌کنم و در حال چرخيدن‌ام که سرم به دوار افتاده، اما خودم متوجه نيستم و دچار يک مستی اثيری شده‌ام. اين آشناها می‌پندارند من چندان از هر چيز واقعی ِ دور و اطراف دل کنده‌ام و چشمان‌ام فقط دوردست‌ها را می‌بينند که اگر به هر دليلی يکی از اُس و اساس‌های بنای رؤيايی‌ام بلرزد و لق بخورد، خودم هر فرو می‌پاشم. آن قدر از توصيه کردن به من نااميد شده‌اند که بيشتر اوقات کارشان شده انتظار کشيدن آن لحظه‌ای که مقابل ضربه ويرانی باورهایم، از آسمان بال شکسته سقوط کنم. با خود می‌گويند: "بلکه سرش به سنگ بخوره، اون وقت آدم شه! حرف حساب که سرش نميشه ..." و گاهی اوقات هم نگاه‌های دل‌سوزانه و شايد عاقل اندر سفيه!

آن‌ها هيچ به اين مسأله نينديشيده‌اند که من مدت مديدی‌ست از هرچه نسبت با آرمان‌شهری دارد، خود را رها کرده‌ام و ديگر اهل قضاوت کردن و از بلندی به پايين نگريستن نيستم. مدت‌هاست که ديگر هيچ چيزی به خودی خود برای‌ام ارزش ندارد. اصلاً ارزش ذاتی داشتن چه صيغه‌ای‌ست؟ مگر بر مناسبات معنوی و مادی ما چيزی جز قواعد مجعول هم حاکم است؟ خلاصه اين که آن قدر محکم پاهايم را روی زمين گذاشته و می‌فشارم تا لحظه لحظه، واقعی بودن‌اش را حس کنم. اصلاً هر از چندی به عمد زنجيری به پا می‌بندم تا جلوی پرواز ناخواسته و ناخودآگاه‌اش را بگيرم. آخر هر چه باشد، آدمی هر قدر هم زمينی باشد و بشود، گاه در هم شدن تناسب سودا و صفرا هوايی‌اش می‌کند!

اميدوار بودم با گذشت زمان اين تغيير روحيه و رفتار من، به آنها اشارتی بدهد و خيال‌شان را راحت کند، اما چنين نشد و در کمال تعجب ديدم طيف تازه‌ای به کسانی که تصوير دل‌بخواهی از من برای خودشان ترسيم کرده‌اند، اضافه شده است.

اين دسته جديد می‌پندارند که خرده‌بورژوايی هستم که خوش و خرم، بی‌حسرت ديروز و بی‌هراس فردا، روز را شب می‌کنم. نگاه اين عده از آن سوی ديوار است. من بدجوری روی لبه ديوار گير افتاده ام. از دو سوی ديوار مرا به سمت خودشان می‌کشند، چون يا مرا از خودشان می‌دانند يا دوست دارند که از آن‌ها باشم چون می‌پندارند رگ و ريشه ام به آن سو تعلق دارد. اصلاً مثالی را که آوردم، دوست ندارم. حتماً با خودت فکر می‌کنی: "بعد از اون همه ادعای کنار گذاشتن ارزش‌ها و خلاص شدن از نگاهِ از بالا به پايين، دوباره پريدی بالای ديوار؟ پايين هم نمی‌خوای بيای؟ حتماً ته اين ديوار اون جايی هست که دوست داری، نه؟ اين که همون هپروت و رؤياست ديگه!" بهتر است بی‌خيال مثال بشوم و خيلی ساده و بی ترديد و صريح بگويم که چندی‌ست از آسمان بر زمين نشسته‌ام، اما نه آن گونه که بی‌دغدغه بشوم و الکی‌خوش! عيش و نوشی که به آن مشغول می‌شوم، نه ديگر غرق شدن در حال و هوايی شبه ملکوتی ست نه سياه مست شدن به شيره و عرقيات! ديگر غايت آرزومندی‌ام، نه حوری‌های بهشتی‌اند مزدِ عبادت و بندگی کردن نه دسته دسته دخترکان نقدِ خوش بر و روی که دست به دست‌شان بدهم و ... .

ليلی! تو خوب می‌دانی، من همان‌طور که در هوای تو می‌آيم که هرچند از پوست و گوشت و استخوانی، اما پاکی، گواهی و ايمان محض، پا به پای آن دختر مهربانی می‌روم که شيطنت صادقانه‌اش وقت گشت و گذاری زير باران بهاری مثل نفس کشيدن انکار نکردنی! نمی‌دانم چه راهی پيش بگيرم تا به کسانی که دور و بر من هستند، بفهمانم که آن چه خيال می‌کنند، نيستم. من که خيال کردنی نيستم! شايد بايد روحيه و رفتارم را باز هم تازه کنم. تو چه فکر می‌کنی؟

 

بوسه بر خنجر خورشيد

احساس شهروندی

از بالای ديوار پريده‌ام ...

جنگ نفت - 3

آلوده‌گی آسمان مجازی

ايران، اسلام و ... - 2

جامعه تيمی - 4

هم‌سفر

از آسمان

يك لحظه، يك حس

بلاگريّت

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


چند يادداشت كوتاه ديگر از شهاب:

يك لحظه، يك حس

و گزارشی به قلم شهاب از جانب بر و بچه‌های "فروغ" درباره رخ‌دادهای اخير اجتماع وب‌نويس‌های ايرانی:

آلوده‌گی آسمان مجازی

 


نظر شما / نامه به نويسنده é