|
خودم هم نمیدانم چرا آن روز
صبح ساعت شش و نيم در آن هوای سرد از خانه بيرون رفتم. سر خيابان منتظر
اتوبوس ايستاده بودم، اما نمیدانستم قرار است به كجا بروم. هيچ كس آنجا
نبود، ماشينی هم از خيابان نمیگذشت. باد تندی كه میوزيد سرمای هوا را شدت
میبخشيد. از پشت سر صدايی به گوشام رسيد. انگار كه صدای پايی بود، اما زشت
و گوشخراش! معلوم بود كه آرام و بیحوصله به آسفالت سرد خيابان ساييده
میشود. سرم را برنگرداندم، حوصلهاش را نداشتم، هنوز مست خواب بودم، اما
سردی هوا، خواب از سرم پرانده بود. پس از لختی صدای پا قطع شد. مردی كوتاهقد
و خپلاندام به موازات من، اما چند متری آن طرفتر ايستاد. كمی عقبتر رفتم
تا او را بهتر ببينم. چهره كريهی داشت و كت سورمهای رنگی تناش بود.
سرآستينها و يكی از آرنجهايش پاره شده بود و از زير پارهگیها ژاكت
خاكستریاش نمايان بود. شلوار چروك و گشاد و ناموزونی كه به پا داشت،
چندشآور بود.
هنوز هم خيابان خلوت و بی سر و
صدا بود و هيچ كس هم به ايستگاه اتوبوس نيامده بود و من همچنان غرق تماشای
او بودم. ريش و سبيل جوگندمی بلند و كثيفی داشت و آب بينی بزرگ و بدتركيباش
بر سبيل پرپشتی كه شكاف دهان را هم پوشانده بود، سرازير گشته بود. پس از
دقايقی آرام و بیتوجه به اطراف، دستان خود را از جيبهای كتاش بيرون آورد.
در دست راستاش يك نخ سيگار و كبريت بود. سيگار را بر لب گذاشت و با كبريت كه
احتمالاً نم كشيده بود و سخت روشن شد، بالاخره آن را برافروخت. دوباره هر دو
دست خود را در جيبهايش فرو برد و سيگار را هم بين لبهايش رها كرد. هر از
چند ثانيه پكی به سيگار می زد و با احتياط، طوری كه سيگار از لباش نيفتد،
دهاناش را باز میكرد و تودهای از دود را در فضا معلق و رها میساخت. خيلی
سردم بود. سرم را بين يقههای اوركتام فرو بردم.
بالاخره اتوبوس آمد. من سوار
شدم. مرد ژندهپوش هم آخرين پك را به سيگارش زد و آن را انداخت و از پلههای
اتوبوس بالا آمد. اكثر صندلیهای اتوبوس خالی بود. او آمد و كنار من نشست.
بوی گندش حالام را به هم میزد. ما با هم همسفر شدیم. |