داشتم
نيامدههای اسب سپيد را مینوشتم و
رفتههايش را میخواندم
كه
باران
در
ستارهها تاخت برداشت
و ميدان
از
چشمهايم دور شد
رهگذری
كه هر روز
از
كوچههای تاريك میگذشت
میگفت:
مهم
نيست.
چيزی
اتفاق نيفتاده
اما من
میدانستم
اتفاقی
روشن و مهم است
چرا كه
داشتم
نيامدههای اسب سپيد را مینوشتم.