... اگر ببينم‌ات و

 شهاب مباشری

- تو هنوز نديديش؟

- نصف عمرت بر فنا!

- بجنب پسر! حسابی از قافله عقب موندی ...

همه اين حرف‌ها را كه می‌شنيدم و خبرهايی كه از اين سو و آن سو می‌رسيد، كششی در من ايجاد می‌كرد تا حتماً ببينم‌اش، ولی به هزار و يك دليل فرصتی مهيا نمی‌شد و مرتب ديدن‌اش به عقب می‌افتاد. خواهشی برای ديدن‌اش داشتم كه حس خوبی به‌ام می‌داد. حس خوبی از اين كه در آستانه يك ديدار به‌يادماندنی‌ام. شايد بشود گفت حسی كه نسبت به پيش نيامدن مجال ديدن‌اش و از كف رفتن فرصت داشتم، يك حس در حسرت بودن خوش‌آيند بود. به‌هرحال مطمئن بودم كه حتماً می‌بينم‌اش.

 

بالاخره ديدم‌اش. دقايق اول ديدار به سبك سنگين كردن و آشنايی با زوايای ظاهر و تلاش برای راه جستن به گوشه‌های پنهان گذشت. ساعتی گذشت، اما همه چيز رو بود! گوشه پنهانی در كار نبود تا بخواهی راهی برای نفوذ به عمق آن بيابی. تعجب كرده بودم كه خدايا، چه شده كه همه دل به او داده‌اند! يك ساعت ديگر هم گذشت. ديگر صددرصد آن حس دوست‌داشتنی در حسرت ديداری فراموش‌نشدنی بودن، بر باد رفته بود. احساس غبن می‌كردم. انگار چيزی را باخته بودم: همه آن لحظه‌هايی را كه با شوق كوشيده بودم زمان روبه‌رو شدن با او را جلو بكشم! اصلاً آنی نبود كه انتظارش را می‌كشيدم. لحظه‌ای كه از مقابل‌اش برمی‌خاستم تا بروم، هيچ حسی نداشتم مگر يك حالت تهی بودن با چاشنی دريغ! هر چند كه خيلی اهل افسوس خوردن بر گذشته نيستم! يك آن با خودم گفتم: "كاش اين فرصت پيش نمی‌آمد و هيچ گاه هم مهيا نمی‌شد و هرگز نمی‌ديدم‌اش." لااقل آن حس خوب مشتاقی برای هميشه در من باقی می‌ماند. اما اين‌طور نشده بود!

 

چندی بعد، آن حس را برای رفيقی باز گفتم: "... كاش نديده بودم‌اش تا در حسرت ديدن‌اش دوست‌اش می‌داشتم!" و دوست‌ام گفت: " چه بهتر كه ديديش! اين خوبه كه عمری تو حسرت چيزی بمونی كه واقعاً اون چيزی نيست كه می‌خوای؟ همون بهتر كه ديديش و خيال‌ات راحت شد. ديگه دست از فكر و خيال‌اش بردار. بی‌خيال!" اين هم حرفی‌ست. همان بهتر كه ديدم‌اش و فهميدم آنی نبوده كه دنبال‌اش هستم. بهتر است تا فرصت هست ...

 

ليلی تو را هم خيلی وقت است كه نديده‌ام! آخرين باری كه ديدم‌ات، چه وقت از كدام روز كدام ماه كدام سال بود؟ انگار آن لحظه‌ها در جايی گم شده‌اند. انگار اصلاً تو را نديده‌ام. فقط وصفی از تو در خاطرم مانده است. دل‌تنگ شده‌ام! عجيب است، نه؟ آری، وجودم پر شده است از اشتياقی دوست‌داشتنی كه توأم با دريغی كه می‌فرستم بر لحظه‌هايی كه بی تو می‌گذرند. راستی، اگر ببينم‌ات و همان ...

 

اسب سپيد و ره‌گذر و من

استقبال گرم

اگر ببينم‌ات و ...

سوگواره

پنج عصر

هوا خوب نيست

جامعه تيمی - 5

ره‌گذر

از آسمان

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


چند يادداشت كوتاه ديگر از شهاب:

يك لحظه، يك حس

 


نظر شما / نامه به نويسنده é