ره‌گذر

 رضا كلاهی

يه غلطی كردم به اين دختره يه چشمك زدم. حالا هر چی می‌گم بابا به خدا من اصلاً منظوري نداشتم، مگه باور می‌كنه. آخه اون يه لبخند زد، منم يه چشمك جوابش دادم. به‌اش می‌گم تو دختر خيلی خوبی هستی، ولی من با يكی ديگه قول و قرار دارم. اصلاً قول و قرار هیچی، دلم رو چی ‌كار كنم؟ من دلم جای ديگه‌اَس. از اينا گذشته اصلاً ما سنّ‌مون به هم نمی‌خوره ... . نگاه معصومانه‌اش وجدانم رو داغون می‌كنه. هيچی كه نمی‌گه. فقط نيگا می‌كنه. بعضی وقتا فكر می‌كنم ديگه قبول كرده، ولی باز مياد پشت پنجره وای‌ميسه. اوايل فكر می‌كردم از روی شيطنت يا كنجكاويه. وقتی ميومد، به‌اش لبخندی می‌زدم يا دستی براش تكون می‌دادم. يه روز تا منو ديد شروع كرد به رقصيدن. يواش يواش احساس كردم مثل اين‌كه از شوخی گذشته. برای همين سعی می‌كنم كمتر پشت پنجره برم، ولی فکر می‌کنم بدتره. هر چی كمتر منو ببينه آتيشش تندتر می‌شه. منم كه نمی‌تونم اصلاً توی آشپزخونه نرم ... .

چهارشنبه پيش، نزديكای غروب بود. حالم گرفته بود. حوصله‌ام سر رفته بود. زدم بيرون. شنيده بودم «اينک آخرالزمان» اكرانه. به طرف سينما راه افتادم. جلوِی سينما كه رسيدم، يه دفعه چشمم به دختره افتاد. همراه يه دختر ديگه از دور ميومد. سريع نگاهم رو به سمت ديگه‌ای برگردوندم. اولين بار بود كه با هم روبه‌رو می‌شديم. نفسم تندتر شده بود. فکر اين بودم که چه عكس‌العملی نشون بدم. داشت نزديك‌تر می‌شد و اجازه فكر كردن به من نمی‌داد. البته می‌دونستم كه اون از من دست‌پاچهتره، همين باعث می‌شد تا آروم شم. حتماً از ديدن من هيجان‌زده شده. فكر می‌كنه منم اون رو خيلی دوست دارم. پس با خوشحالی جلو مياد و با اون سابقه آشنايی «پشت پنجره‌ای» كه از قبل داريم  برای باز شدن سر صحبت و تكميل يه دوستی تمامعيار، مشكلی سر راه نمی‌بينه. يادم افتاد به چيزهايی كه اون همه مدت می‌خواستم به‌اش بگم و از پشت پنجره نمی‌شد. فكر كردم فرصت خوبيه كه اون حرفايی رو كه تا حالا چندين بار تو ذهنم به‌اش گفته بودم، حالا واقعاً بگم و پرونده اين فكر و خيالا رو ببندم. حالا كاملاً نزديك شده بود. سعی می‌كردم نفهمه كه ديدمش، اما حواسم هم بود كه ببينم از ديدن من چه عكسالعملی نشون می‌ده. منو ديد. آروم، جوری كه كاملاً اتفاقی به نظر بياد، روم رو به طرفش برگردوندم. سعی كردم نيگام به نيگاش بيفته تا برای جلو اومدن راحت باشه. چشمهامون به هم افتاد. چهره‌اش عادی بود. با دقت، لبخند خيلی كم‌رنگی زدم، اما چهره اون تغييری نكرد. احساس كردم نگاهش به من نيست. مثل اين‌كه توی فكر باشه، نيگاش خيره شده بود. انگار به چيزی پشت سر من نيگا می‌كرد. شك كردم كه به من توجهی نداره. يه لحظه برگشتم و پشت سرم رو نيگا كردم. چيز خاصی نبود. به طرفش برگشتم. به سمت سالن سينما راه افتاده بود. من سر جام وايساده بودم. نگاهم رو ازش برنمی‌داشتم. احساس می‌کردم الآن برمی‌گرده يا حداقل يه نيگا می‌کنه. مثلا شايد يه لبخند بزنه يا با اشاره سر از من بخواد که دنبالش برم. به در سينما رسيد. وارد شد. بليطش رو داد. لابه‌لای مردم گم شد. من همون جا مونده بودم. سرد شده بودم. نمی‌دونستم چی شده. احساس كردم حوصله «اينک آخرالزمان» رو ندارم. دوست دارم يه فيلم عاشقانه ببينم كه آخرش پسره كشته بشه. همه رفته بودند تو. اون هم رفته بود. نور سرد و كمرنگِ تابلوهای سينما روی صورتم ريخته بود. فقط يه پسر و دختر تنها چند قدم اون طرف‌تر با هم گرم گفت و خنده بودند. انگار ترجيح می‌دادند به جای ديدن فيلم، با هم گپ بزنند. فكر كردم اگه اون جلو اومده بود، حالا ما هم مثل اين دو تا داشتيم می‌گفتيم و می‌خنديديم. شايد من بايد جلو می‌رفتم. اشكال از من بوده. من كم محلی كردم، اما نه! من يه لبخند هم زدم، ولی اون اصلاً حواسش به من نبود. همش چند ثانيه به من بيش‌تر نيگا نكرد. فرصت نداد. زود راهش رو كشيد و رفت. چه قيافه جدی‌ای داشت. از نزديك سنش بيشتر به نظر می‌رسيد. انگار بزرگتر شده بود.حالا كه يادم مياد، يه كم اخم كرده بود. آره، مخصوصاً بعد از لبخند من بيشتر اخم كرد. اصلاً مثل اين كه لبخند من به‌اش بر خورد. برای همين هم پشتش رو به من كرد و رفت. ولی اصلا چرا به من نيگا کرد؟ اگه براش مهم نبودم دليلی نداشت به من نيگا کنه. شايد وسط جمع نمی‌خواست با من حرف بزنه. احساس می‌کنم تو چهرهاش يه حرفی بود. حالا فهميدم، جلو دوستش نمی‌تونست با من حرف بزنه. شايد با نگاهش می‌خواست به من بفهمونه که دوست داره جلو بياد، ولی اينجا نمی‌شه، ولی نه! دوستش هم خيلی راحت با يه پسر خوش و بش کرد. اگه می‌خواست، همون موقع فرصت خوبی بود تا اونم جلو بياد و با من سلامعليک کنه. راستی، اون دوستش كی بود؟ مثل اين‌كه چهره‌اش آشنا بود. همون دختر همسايه كناری‌مون نبود؟ همون که پنجره شون کنار پنجره ما و درست روبه‌روی پنجره اوناست؟ ...

 

اسب سپيد و ره‌گذر و من

استقبال گرم

اگر ببينم‌ات و ...

سوگواره

پنج عصر

هوا خوب نيست

جامعه تيمی - 5

ره‌گذر

از آسمان

يك لحظه، يك حس

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


داستان‌های كوتاهی كه پيش از اين در "فروغ" منتشر شده‌اند:

- مشق شب

- به اميد ديدار

- هم‌سفر


نظر شما؟ é