دل تاريكی

در يكی چند سينمای تهران تازه‌ترين نسخه فيلم «اينك آخرالزمان (Apocalypse Now)» به تازه‌گی به نمايش درآمد. اين فيلم بر اساس شاه‌كار ماندگار جوزف كنراد ساخته و پرداخته شده است. البته فرانسيس فورد كاپولا نيز نگاه مؤلفانه سينمای خود را در اقتباسی كه داشته، پياده كرده است. به هر روی به اين بهانه بد نيست اصل داستان را هم كه به دست صالح حسينی، استاد باسابقه ترجمه، به زبان فارسی ترجمه و توسط نشر نيلوفر منتشر شده، بخوانيد.

و اينك بخش كوتاهی از اين داستان:

 

پيش رفتن از آن رودخانه مانند پس رفتن به سرآغاز پيدايش دنيا بود، يعنی زمانی كه دنيا به كام نباتات بود و درخت‌های گنده پادشاه بودند. جويبار خالی، سكوت بزرگ، جنگل نفوذناپذير! هوا گرم و غليظ و سنگين و كندپا بود. در تابش آفتاب لذتی نبود. دنباله‌های دراز آب‌‌راه همين كه از هم دور می‌افتادند به درون تيره‌گی فاصله‌های سايه‌آلود پيش می‌رفتند. روی سواحل شنی سيماب گون اسب‌های آبی و سوسمارها پهلو به پهلوی هم خود را به آفتاب می‌دادند. آب‌های دامنه‌دار از لابه‌لای انبوههء خشكی‌های مشجر روان می‌شد. بر آن رودخانه آدم راه‌اش را مانند راه بيابان گم می‌كرد و از صبح تا شام آن قدر دنبال گدار می‌گشت و سعی می‌كرد كانال را پيدا كند كه خيال می‌كرد جادو شده است. ... لحظه‌هايی بود كه گذشته هر كسی بر او عيان می‌شد. يعنی وقتی كه آدم لحظه‌ای فرصت فراغت نداشته باشد، گاهی چنين چيزی پيش می‌آيد، منتها به صورت رؤيای ناآرام و پرهياهو می‌آمد و در ميان واقعيت مستأصل‌كنندهء اين دنيای عجيب آب و نباتات و سكوت مايهء شگفتی می‌شد و در خاطر نقش می‌بست. سكون زنده‌گی از اين دست ذره‌ای به آرامش شباهت نداشت. سكون نيرويی كينه‌توزی بود كه بر نيت سر به مهری خيمه گسترده بود. نگاهی حاكی از انتقام به آدم می‌انداخت. بعدها با آن خو گرفتم. ديگر آن را نديدم. فرصت‌اش را نداشتم. ناچار بودم ...

و ما از نو راه می‌افتاديم و وارد عرصه سكون می‌شديم، از كنار تنگه‌های خالی می‌گذشتيم، پيچ‌های آرام را دور می‌زديم، از ميان ديواره‌های بلند راه پر پيچ و تاب‌مان می‌گذشتيم و صدای ضربهء سنگين پروانهء قايق مانند صدای افشاندن دست طنين‌انداز می‌شد. همه‌اش درخت و درخت، كرورها درخت، پرحجم و بی‌كران، سر به فلك می‌ساييد و در پای درخت‌ها، قايق كوچولوی زنگار گرفته، كه در برابر جريان آب دست به دامن ساحل می‌شد ... پيش می‌خزيد. آدم را به اين احساس می‌كشاند كه بسيار كوچك و گم‌شدهء گم‌شده است و با اين حال، چنين احساسی روی‌هم‌رفته مايه دل‌افسرده‌گی نبود.

... از پيچ‌ها كه می‌گذشتيم پشت سرمان به هم بر می‌آمد، انگار كه جنگل با فراغ بال به آن سوی آب قدم گذاشته بود تا راه بازگشت را بر ما ببندد. هر چه عميق و عميق‌تر در دل تاريكی نفوذ می‌كرديم. آنجا ساكتِ ساكت بود.

...

 

شامه و كالبد معنا

ظرفيت اصلاح‌گری

باد می‌وزد. تندِ تند!

صد شركت برتر

سرای مشير

خانه کوچک من

جامعه تيمی - 6

هنر كيچ

ستاره و تقويم

دل تاريكی

بازتاب


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


 


نظر شما é