|
نامه نمايندههای مجلس به رهبر نقطه
عطفی در جريان موسوم به اصلاحطلبی بود و شايد نقطه پايانی بر آن. اکنون
اصلاحطلبان از ادامه جريان اصلاحات _ يا به گفته خودشان «جنبش اجتماعی
ايران» _ در خارج از حاکميت سخن می گويند (برای نمونه
نوشته جلايیپور در
روزنامه «ياس نو»
دوشنبه 5 خرداد، يا
نوشته علوی تبار در سايت «امروز»
را ببينيد)،
اما در اينباره
چند نکتهء گفتنی هست:
1- آمدهگان و رفتهگان
کدام جنبش؟ مطرح کنندهگانِ اين اصطلاح، چه برداشتی از اتفاق
نهم اسفند دارند؟ آيا برای اين «جنبش» بدنهای باقی مانده است؟ آيا آمدهگان
دوم خرداد، نهم اسفند
نرفتند؟
اصلا آمد و رفتی در ميان بود؟ يا همه واکنشهايی بود هيجانی و گذرا؟ آنان که
از «پيام دوم خرداد» سخن میگفتند، آيا پيام نهم اسفند را هم شنيدند؟ آن
پيام چه بود؟ پاسخی به آن داده شد؟ به نظر من نه. حداقل پاسخ آن میتوانست
استعفای دبير کل حزب مشارکت باشد. اين اتفاق نيفتاد. و هيچ اتفاق ديگری هم
نيفتاد. چرا؟ گويا از نظر آنان چيزی عوض نشده است. سران اصلاحات اگر
رایدهندهگان دوم خرداد را هوادار و بدنه خود میدانند، چهگونه با آنان
تعامل دارند؟ من تعاملی نمیبينم. نه احزابِ آنان به عضوگيری از ميان مردم و
سازماندهی آنان و تشکيل جامعه مدنی که شعارش را میدادند پرداختند نه
سرانشان به واکنش های خودجوش مردم پاسخی دادند. باز همان فاصله کهنه حاکميت
و مردم.
2-
که تو در «درون» چه کردی ...
آيا اصلاحطلبان از تمام امکانات موجود در حاکميت استفاده کردند که به فکر
امکانات خارج از آن افتادند؟ آيا خاتمی همه اختيارات خود را به کار گرفت که
اکنون خواهان افزايش اختيارات است؟ دوره اوج جريان دوم خرداد، زمان انتشار
روزنامهها بود. تا بودند، شوری بود و وقتی رفتند معلوم شد که همهء بار بر
دوش آنان بوده است. روزنامهها، تنها ابزار اصلاحطلبان برای احساس قدرت کردن
در تمام دوره حياتشان بود. پس مجموعه کابينه با آن همه امکانات اجرايی چه؟
اصلاحطلبان همهء زورشان را زدند تا کابينه را به دست آورند، اما بعد فقط
روزنامهها بودند که فقط حرف میزدند! آخر مگر از روزنامه کار ديگری هم ساخته
است؟ اطلاعرسانی خوب است، اما برای چه؟ برای آن که مردم بفهمند و به ما رای
بدهند. خوب، رای دادند. بعدش چه؟ توسعه سياسی و اقتصادی و اجتماعی را دولت و
مجلس و احزاب میتوانند پيش ببرند. آيا اصلاحطلبان از همه امکانات دولت و
احزاب استفاده کردند؟
3- ... که «برون» خانه آيی
اينها گذشت. حالا چه بايد کرد؟ خروج از حاکميت؟ با چه هدفی؟
با چه برنامهای؟ فعاليت سياسی تنها يک هدف میتواند داشته باشد: رسيدن به
قدرت سياسی.
رسيدن به اين هدف راهكارها
و ضوابطی
دارد. فرض كنيد پذيرفتيم كه
اين ضوابط ناكاراست. رها كردن آنها
چه نتيجهای
دارد؟ بدون آنها
چهگونه
میتوان
به سمت قدرت سياسی
حركت كرد؟ آيا راهی
جز مبارزه باقی
میماند؟ فعاليت اصلاحی
بی خشونت در خارج از
حاكميت چه معنايی
دارد؟ تناقض!
و اگر انتهای
اين حرفها
قرار است به مبارزه و مثلا انقلاب منجر شود،
به نظر من به دلايل
متعدد نه ممكن است نه مطلوب،
كه صحبتاش
بماند برای
بعد. اما شايد منظور،
نه رسيدن به قدرت كه تنها
اثرگذاری
محدود بر آن باشد. در آن صورت بايد پرسيد چه اشكالی
دارد كه فعاليتها
هم در داخل حاكميت و هم خارج از آن وجود داشته باشد؟ مگر
تا حالا كه فعاليت
داخل حاكميت وجود داشت،
فعاليت خارج از آن
تعطيل بود؟ رها كردن امكانات موجود در درون حاكميت چه
كمكی
خواهد كرد؟ اين «قهر» سرپوشی
بر
بیبرنامهگی
و كمكاری
سران اصلاحطلب
در استفاده صحيح از امكانات و راهكارهای
موجود برای
پيشبرد اصلاحات نخواهد بود. |