|
اولين باری که به اهواز رفتم اواخر دی ماه بود. هوای بهاری و باران زيبای
اهواز روح انسان را تازه میکرد. بعد از يک دويدن جانانه هر دو خيس خيس
بوديم. ساعاتی طولانی را زير باران و در امتداد کارون دويده بوديم. احساس
سبکی عجيبی داشتم. بوی علفهای خيس، بوی خاک، بوی تن رهگذران غافلگيرشده
زير باران، بوی سمبوسههای دورهگرد پير، همه و همه با هم قاطی شده بود و
برایام بوی کارون را معنا میکرد. کارونی که زيبا و باوقار زير نور چراغهای
پل آرميده بود.
وقتی به هتل بر میگرديم تو آنقدر خستهای که چون فرشتهها به خواب میروی
و من با خاطراتام تنها میمانم. روی تختام نشستهام و از پنجره به کارون
مینگرم، ياد دايی رضا میافتم و شب قبل از اعزاماش. دوستاناش که برای شام
دعوتاند برایام نقاشی میکشند. محمد يک خانه شيروانیدار میکشد و من از
ديدن شيروانی خانهام ذوق میکنم. او میگويد: "ساره جان! اين خانه توست."
حسين اطرافاش را با گل پر میکند و بعد میگويد: "میتوانی برای خودت هر
چهقدر که بخواهی گل بچينی." دايی رضا خورشيد خانهام را آن بالا میگذارد.
تاج زيبايی در اطرافاش میدرخشد. آرام دستی به سرم میکشد و امير برای
آسمانام چند پرنده بازيگوش نقاشی میکند و زير لب زمزمه میکند: "اينها هم
برایات آواز میخوانند تا تو تنها نباشی." بعد همهگی میخندند. با وجودی که
از رفتنشان خوشخال نيستم، اما من هم با آنها میخندم. نقاشیام را
برمیدارم، به خانهام نگاه میکنم که در تصورات کودکیام از هر قصری زيباتر
است، به گلهايی که با آواز پرندهها میرقصند و به خورشيدی که گرمای محبتاش
را احساس میکنم.
صدای قطرههای باران که با باد به شيشه اتاقام میخورد، مرا به حال
برمیگرداند. برمیخيزم و روی شيشه عرق کرده يک خانه شيروانیدار میکشم.
اشکهای شيشه از روی شيروانی سر میخورند. به ياد آخرين خندههايشان که
میافتم، دلام میگيرد. احساس میکنم بالشام خيس شده. کمی بعد، خواب و
خاطره يکی میشوند. |