|
چه روزیست! چهقدر بر سينهكش اين كوه كه بر آن ايستادهايم باد میوزد.
تندِ تند! مثل اين كه برگشتهام به كودكی هشت سالهگیام و همراه او دارم
بالا میروم، به سمت آن فرورفتهگی ميان سنگها. برای خودش غاریست. دستام
را میگيرد تا راحتتر بالا بروم. واقعاً كودك شدهام و كسی بايد مراقبام
باشد تا نيفتم. چهقدر اين سنگها و صخرهها برایام آشنايند. حتی صورت آن
پيرمرد هم كه پای كوه بساط شمعفروشی پهن كرده بود مقابل امامزادهای كه
نمیشناسماش، برایام غريبه نبود.
او چند قدم جلوتر از من دارد میرود با قدمهای بلندی كه برمیدارد. من
دارم جا میمانم. شروع میكنم به دويدن، اما مگر بر آن شيب میشود دويد؟ بايد
بيشتر احتياط كنم. بالاخره به آستانه غار میرسيم. ذوقكنان و شادمان جست و
خيز میكنم.
-
اين همان غار كودكیام نيست؟
صدايم در دهانه غار كوچك و ميانه باد پژواك غريبی به هم میزند. چهقدر باد
میوزد. تندِ تند! موهايم آشفته میشوند و پريشان. لحظهای مهابت كوه و باد
مرا فرا میگيرد.
-
آهای ...
چرا جوابام را نمیدهد؟ به دور و برم نگاه میكنم، ولی هيچ كس نيست! پس با
كه داشتم حرف میزدم همان لحظهای قبل كه در زوزه باد گماش كردم؟ او را يا
زمان را؟ گويی زمان تودهء هوايیست كه آرام و قرار ندارد و عين طوفان در خود
میپيچد. همين طور باد میوزد. تندِ تند! پس دست كه بود كه چند دقيقه قبل گرم
و مطمئن، دستام را گرفت؟ مگر میشود آن دست به آنی غيب شده باشد؟ دستِ غيب!
چه گرد و غباری در اين دامنه به هوا برخاسته از بادی كه میوزد، تندِ تند!
دستی به صورتام میكشم تا چشمانام را پاك كنم. بايد بهتر ببينم. شايد بر
آن صخره بالای اين فرورفتهگی رفته و ايستاده است. به آن سمت نگاه میكنم.
-
آهای ...
چهقدر باد میوزد. تندِ تند! و من كماكان دستام را بر صورت نگهبان
چشمهام كردهام. لحظهای زبری موهای ريش نيمه درآمدهام را زير پوست كف
دستام حس میكنم. مگر بر صورت بچهها جز كرك نرمی هم میرويد؟
... هيچ جوابی
نمیآيد. بالاتر میروم. شايد نمیشنود. دستام را به لب صخره میگيرم و خودم را
بالا میكشم. از پناه سايهء سنگها كه بيرون میآيم، تا به روبهرو نگاه
میاندازم، نور خورشيد چشمام را میزند. برای يك دم سوی چشمام با آفتاب گره
خورد. گردی خورشيد كامل نبود مثل هميشه! مگر قرار بوده امروز كسوف شود؟ انگار
چيزی يا كسی از مقابلاش گذشت. دوباره صدا میزنم. نه، فرياد میكشم. بلندِ
بلندِ بلند! و كشيده!
-
آهاااااااااااای ...
هنوز باد می وزد. تندِ تند! دوباره به خود جرأت میدهم تا بعد از آن كه
رويم را برگرداندم، دوباره به چشم خورشيد خيره شوم. گرد گرد است. پس او كجا رفته؟
اصلاً هيچ نشانی به جا نيست. گيج شدهام حسابی. باز هم ...
-
آهاااای ...
هيچ خبری نمیشود، ولی باد میوزد. تندِ تند! آرام از ميان سنگها پايين
میآيم. غار كودكیام را پشت سر میگذارم. راستی، مگر بزرگ شدهام كه غار را
میفرستم به زمان كودكیام؟ نمیدانم، اصلاً نمیدانم كه هشت سالهام يا بيست
سالی بزرگتر! میخواهم يك بار ديگر صدايش كنم. رو برمیگردانم. گويی شبحی
مقابل غار دارد مرا از آن بالا نگاه میكند. زبانام بند میآيد. هيچ
نمیگويم. ديگر بايد پايين بروم. بايد بروم تنهای تنها.
به پايين دامنه كه برسم از پيرمرد شمعفروش مقابل آستانه امامزاده بايد
بپرسم كه آيا او هم از كسوف خبردار شده است يا نه. مبادا اگر كسوف شده، عين
همه نمازهای يوميهام، نماز آياتی كه بايد بخوانم، قضا شود.
راستی، يادم نرود از او پنجاه و شش تا شمع بخرم و همان جا روشن كنم. هان، تازه
يادم میآيد كه امروز چه روزیست! چهقدر اين باد سماجت میكند. همين طور
میوزد. تندِ تند! |