شعرم
دوباره با نفسات جان گرفته است
چون
خانهای كه بوی خوش نان گرفته است
عمری
اسير پردهء توری گريستيم
گفتيم
قلب پنجرههامان گرفته است
ما را -
من و سكوت صبور مرا- كسی
انگار
عاشقانه به دامان گرفته است
انگار
سِحر زمزمهاش خلوت مرا
در
هالهء مقدس ايمان گرفته است
"ايمان
بياوريم كه خورشيد زنده است
هر چند
ابر لهجهء باران گرفته است"
"ايمان
بياوريم ..." چه بوی تغزلی!
امروز
باد بوی زمستان گرفته است
اين بوی
خاك خيس غزل، بوی ياد توست
اين بو
كه عشق از نفساش جان گرفته است