ايمان بياوريم كه

 مريم تاج‌الدين

در شماره قبل، وقتی ياد كوروش خواجوی را زنده كردم و "رنگ كلمه" را در شعر او جستم، خاطره يكی ديگر از هم‌دانشكده‌ای‌هايش كه او هم دل به شعر سپرده، مريم تاج‌الدين، برای‌ام تازه شد. فكر می‌كنم او زبان اردو می‌خواند.

به‌هرحال، نمی‌دانم اين صفحه ظرفيت آن را دارد كه آن دوستان گذشته را برای‌ام بيابد يا نه! از مريم هم شعری برای‌ام به يادگار مانده كه در نشريه دانش‌جويی «بوطيقا»  در پاييز هفتاد و هفت منتشر شد. يادش به‌خير!

شهاب

شعرم دوباره با نفس‌ات جان گرفته است

چون خانه‌ای كه بوی خوش نان گرفته است

عمری اسير پردهء توری گريستيم

گفتيم قلب پنجره‌هامان گرفته است

ما را - من و سكوت صبور مرا- كسی

انگار عاشقانه به دامان گرفته است

انگار سِحر زمزمه‌اش خلوت مرا

در هالهء مقدس ايمان گرفته است

"ايمان بياوريم كه خورشيد زنده است

هر چند ابر لهجهء باران گرفته است"

"ايمان بياوريم ..." چه بوی تغزلی!

امروز باد بوی زمستان گرفته است

اين بوی خاك خيس غزل، بوی ياد توست

اين بو كه عشق از نفس‌اش جان گرفته است

 

رفتن و رسيدنی نه اين‌سان

يک امتحان آسان

اين‌جا کجاست؟

لذت خوابی تلخ در ...

آش اعتراض

دل كوه

جامعه تيمی - 7

بازی

ايمان بياوريم كه ...

از آسمان


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی



نظر شما é