از آسمان

خش‌خش خاطره

 

ساعت يک و چهارده دقيقه ظهر!

وحيد و محسن با هم میخوانند، هايده!

چيزی ندارم. خسته‌ام از ابراز دل‌تنگی اين همه، بيهوده.

 

شب، ساعت ده و چهل و پنج دقيقه!

در رخت‌خواب‌ام. به قاب نقاشی شربعتی و جملات‌اش چشم دوخته‌ام. نقاشی فوق‌العاده مضحک است. صدای در ِ اتاق می‌آيد. پدر بايد باشد. به جز او کسی بيدار نيست. معمولا بعد از همه می‌خوابد. دغدغهء خويش را دارد. وارد اتاق می‌شود پدر. يکی کتاب بر می‌دارد، برانداز می‌کند، می‌نشيند بر صندلی، عينک به چشم دارد. کاش حرفی می‌زد، کاش چيزی می‌پرسيد از حال‌ام، آن وقت می‌گفتم خوب نيستم و او سکوت می‌کرد. ولی چيزی نگفت، سکوت کرد از ابتدا نشسته بر صندلی و کتاب بر زانو و نگاه خيره به من. نگاه‌اش را تاب ندارم. می‌ترسم، شايد خجل می‌شوم. می‌دزدم نگاه‌ام را. دوباره با نگاه مجبورم می‌کند. نگاه‌اش می‌کنم، لبخند می‌زند، من نيز. سرخ می‌شوم، نکند چيزی از تو بپرسد. نمی‌پرسد، هنوز لبخند می‌زند و من خنده‌ام مصنوعی می‌شود. زير لب زمزمه می‌کند: بسم الله الرحمن الرحيم! لا حول و لا قوت الا بالله العلی العظيم ...

هنوز نگاه‌اش خيره در چشمان‌ام است. حلقه می‌زند اشک در چشم‌اش، بی‌دليل، من نيز، اما محتاط و خوددار. ترک می‌کند اتاق‌ام را بی هيچ کلامی.

من تنها هستم، خيره به پرتره مضحک شريعتی و جملاتی:

خدايا به هر که دوست می‌داری بياموز که:

عشق از زنده‌گی کردن به‌تر است.

و به هر که دوست‌تر می‌داری بچشان که:

دوست داشتن از عشق برتر!

چشم بر هم می‌گذارم، شايد در خواب همه چيز آن گونه باشد كه من می‌خواهم ...

حسن كلاهی é


وقت گرسنه‌گی

 

اساتيد فن می‌گويند: "يکی از شرايط نوشتن، داشتن حرفی‌ست برای گفتن." بنده نيز با تمام جملات زير می‌خواهم بگويم: "حرفی برای گفتن ندارم!"

گاهی حرفی برای گفتن ندارم، گاهی نيز حرف‌های زيادی دارم، اما نا ندارم که بگويم _ شايد از گرسنه‌گی باشد! و زمانی هم جرأت گفتن حرف‌هايم را ندارم ... .

 

دختر خردسالم ديروز صبح زود هيجان‌زده از خواب پريد و گفت: "بابا، بابا! خدا رو تو خواب‌ام ديدم مثِ گرگ شده بود، اما منو نخورد ..."

اين جمله، بی‌اختيار مرا به ياد مولانا و قصه موسی و شبان انداخت و ابيات زير:

...

ما زبان را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

ناظر قلبيم اگر خاشع بود

گر چه گفت لفظ ناخاضع رود

زان‌که دل جوهر بود، گفتن عرض

پس طفيل آمد عرض، جوهر غرض

ملت عشق از همه دين‌ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود، باک نيست

عشق در دريای غم، غمناک نيست

...

صدای بلند بچه مرا به خود آورد. او حالا در آشپزخانه بود و فرياد می زد: "آب‌گوشت، تليت با گوش کوفيده ...، پياز قلمبه رو هم ميذاری وسط لقمه، اندازهء کلهء گربه، دو لُفی ميری بالا، شپسی‌کولای زرد روش ...، خانم آدم آب‌گوشت بخوره باد می‌کنه ..."

و اين همان است که حضرت مولانا می‌فرمايد. جوهر اصلی گفتار و کردار غرض است که الاعمال بالنيات ...،

اما مسأله مهم اين است که متأسفانه ظاهر کلمات و اوراد بيشتر مورد توجه است و در دنيای امروز، مورد استناد برای هر نوع برچسب و اتهام و يا در بعد خفيف برای سرگرمی!

نمونه‌اش همين مطلب طنزی که فرزند حقير مدتی‌ست ورد زبان‌اش شده و تا مدت‌ها بنده فکر می‌کردم او فقط از ريتم و آهنگ مطلب خوش‌اش آمده و تکرار می‌کند و يا برای سرگرمی ما آن‌ها را به زبان می‌آورد، اما با دقت بيش‌تر دريافتم که او بيش‌تر هنگام گرسنه‌گی اين مطلب را تکرار می‌کند.

خداوند همه ما را ببخشايد!

يزدان پارساپور é


 

رفتن و رسيدنی نه اين‌سان

يک امتحان آسان

اين‌جا کجاست؟

لذت خوابی تلخ در ...

آش اعتراض

دل كوه

جامعه تيمی - 7

بازی

ايمان بياوريم كه ...

از آسمان


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


نوشته‌هایی از آسمان كه بر ما باريده است:

- خش‌خش خاطره

- وقت گرسنه‌گی

 


نظر شما é