وقتی كه
چهرهء آهنگ فردايی موج
با صدای
چشمهها و لبخند نور میخواندمان
رفتن نه
اين است:
- جمعی
را واداشتن كه بر دردهايم بگرييد.
وقتی دشت ستارهها در بستر
رود جاریست
ديدن نه اين است:
- زيبايی غنچهها مستورند.
وقتی كه خون خون شقايق به
شفق شعله زده است
گفتن نه اين است:
- آينده تباهیست،
ما تنهاييم
اينك
در قليان سبز جنگلها
آغاز سرودن را شكوفا شو
و آذين كن
باغ سفرهای آينده را از تپش
آينههای رود
تا مگر شكوه فردا
از شرقِ تندر آوایِ تو سر بر
آورد.