|
با اضطراب قدم بر
میداشتم.
دلام
شور میزد.
واسه امتحان خوب نخونده بودم.
درس سختی نبود، ولی نمیدونم
چرا اينقدر نگراناِش بودم. تو اين
چند شبِ
قبل از امتحان نتونسته بودم درس بخونم. اصلاً ولاش
كن. حوصله فكر كردن و اضطراب داشتن هم نداشتم. دلام
گرفته بود.
با بیحوصلهگی
قدم بر میداشتم. خيلی حالام
گرفته بود. چند روز بود زنگ نزده بود. نه تماسی،
نه قراری!
هر
چی هم به خونهشون زنگ
میزدم، خودش گوشی رو بر
نمیداشت. كلافه بودم.
نمیدونستم چيكار
كنم. تو اين چند روز،
ده صفحه براش نوشته بودم. روز آخر با يه كم دلخوری
از هم جدا شديم، ولی فكر نمیكردم چيز مهمی باشه. يعنی اون تو اين مدت دلاش
واسه من تنگ نشده؟ مطمئنام
اونم كلافهاس. پس چرا زنگ نمیزنه؟ نكنه اتفاقی براش افتاده؟
به دانشكده رسيدم. چندتا از
بچهها رو از دور ديدم. خوش به حالشون!
اونا امتحان نداشتن. دور هم میگفتن و میخنديدن. گفتم برم
پيششون
مگه حالام
خوب شه. بهروز
از دور منو ديد. طبق معمول سيگاری
لای انگشتاش بود. با
«استيل» خاص خودش سرشو بالا میگرفت و دود سيگارو به بيرون فوت میكرد. سعی
كردم برم تو حال و هوای اونا. لبهامو از هم باز كردم تا صورتام
حالت خنده پيدا كنه.
بهروز هم در حالی كه
چشمهاش
وسط دود سيگار نيمهباز
شده بود،
لبخند میزد. خيلی سيگار میكشيد. كسی حريفاش
نمیشد. قبلاً يه مدت ول كرد. مهسا، دوست قبليش،
اول آشنايیشون شرط
گذاشته بود كه بايد سيگار نكشی.
او هم نكشيد،
البته تقريباً نكشيد. خيلی بهتر شده بود،
ولی از وقتی مهسا رفت،
سيگارش دو برابر شده.
نزديك شده بودم. سلام كردم.
ـ سلام!
چهطوری؟
چيه تو
هَمی؟
ـ هيچی بابا!
امتحان داريم،
هيچی نخوندم.
بهروز
و آرش زدن زير خنده.
ـ فكر كرديم چی شده!
فوقاش ميفتی.
درس تخصصی که نيست.
ولی آزاده ساکت بود. برعکس هميشه انگار از
چيزی ناراحت بود. دختر آروميه، ولی معمولا چهرهء شاداب و خندهرويی داره.
خيلی مطالعه میکنه. درساش هم خوبه. ذهن فعال و خلاقی داره. کاراش خيلی
قويه. تا حالا چند تا کار ازش چاپ شده. يکی از منظمترين آدماييه که من ديدم.
همچين آدمی، نمیدونم چهطوری میتونه با کسی مثل افشين دوست باشه.
بهروز
زياد بگو بخند میكنه،
ولی خوب درس نمیخونه. ترم اول «تاپ استيودنت» شد، ولی بعد از يه مدت كه شور
و حال دانشگاه و قبولی كنكور خوابيد، اونم
سرد شد. به قول خودش دچار «شك فرافلسفی»
شده!
میگه
با هيچی حال نمیكنه. نمیدونه چرا بايد درس بخونه.
اصلا بايد بخونه يا نخونه؟ اصلا نمیدونه بايد چيکار کنه؟
تازه اين رو هم من میگم
و
گرنه خودش اونقدر
حوصله نداره كه همين سؤالها
رو هم از خودش بپرسه. تا اينجا
هم اگه خودش رو
كشونده، با
فشار خانواده بوده و
گرنه تا حالا مشروط
شده بود. بعد از مهسا،
ديگه
اهل دوست دختر و اينجور حرفها هم نيست. گاهی با يكی دوست
میشه، ولی خيلی سرد برخورد میكنه. براش علیالسويه است. به خاطر همين هم
دوستیشون دوامی نداره.
افشين از دور میاومد با چشمای سرخ. اون هم
با من امتحان داشت. ياد شب تولدش افتادم توی اون خونه دانشجويی. حالاش خوب
نبود. خيلی خورده بود. چشماش سرخ شده بود. حال خودش رو نمیفهميد. شمع رو مثل
سيگار برگ لای دندوناش گرفت و روشن کرد، ولی بعد شمع رو مثل کبريت تکون داد و
دور انداخت و کبريت رو به جای سيگار لای لباش گذاشت. اون شب مهمونای خيلی
غريبه نداشتيم، ولی باز هم اين کاراش جلو بچهها يه کم ضايعاش کرد، مخصوصا
جلو آزاده. مخصوصا که آزاده يکی از دوستای رودربايستیدارش رو هم اون شب دعوت
کرده بود به مثلا جشن تولد دوستاش. خودش هم بعداً خيلی حالاش گرفته شد. مثل
اينکه آزاده بعداً به روش آورده بود.
ــ چه طوری افشين؟
آزاده گفت: "باز که چِشات سرخه."
ــ آره، ديشب تقريباً نخوابيديم. تا صبح با
بچهها فيلم میديديم.
گفتم: "امتحان رو چيکار کردی؟"
ــ يه نيگاهی انداختم. زياد سخت نيست.
وای ديرمون شد!
ــ افشين بريم. بچهها خدافظ! دعا کنين
امتحان آسون باشه.
آزاده از دور داد زد: "اضطراب که نداری
افشين؟"
افشين يه لبخند زد و دستی تکون داد.
امتحانِ اخلاق بود. ورقهها رو دادن دستمون.
اول يه نگاهی به همه سوالا انداختم. مکروهات و مستحبات، احکام نگاه کردن،
آداب غذا خوردن، بدی غيبت و دروغ، بدی فساد و فحشا، آداب دوستی و دوستيابی،
دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا و ... . خيلی سخت نيست. فکر کنم
بتونم برا هر کدوم از سوالا يه چيزايی بنويسم. شروع کردم. افشين از اول تا
آخر وقت امتحان، سرش روی ورقه بود و يکريز مینوشت. بعد از امتحان گفت سخت
نبود: " اين حرفا رو که دائم میشنويم. ديگه اونقدر بلدم که ورقه خالی
نمونه."
گرچه امتحانام خوب شده بود، ولی حال خوشی
نداشتم. نمیدونم چرا. با اين که حادثه بدی هم در طول امتحان اتفاق نيفتاد.
حتی يکی از سوالا رو که بلد نبودم، وقتی از استاد کمک خواستم، جوری راهنمايی
کرد که تقريبا جواب رو بهام رسوند. احساس «بيهودهگی» و «بهدردنخوری»
میکردم. احساس پوچی میکردم. ياد بهروز افتادم با اون «شک فرافلسفی»اش. اون
وقت شايد حالاش رو يه کم درک میکردم.
ــ افشين پايه هستی امشب بيرون؟
ــ کجا بريم؟
ــ نمیدونم، ولی من اصلا حال خونه رفتن
ندارم.
ــ چرا؟
گفتم نمیدونم، ولی راستاش خسته شده بودم از
بس تو خونه چشمام به اون تلفن، سفيد شده بود. حداقل اگه زنگ میزد شايد يه
کم اين حالات رو فراموش میکردم. نمیدونم. کلافه شدم. از طرفی هم فکر میکنم
که يه فراموشی زود گذره. شايد همون بهتر که زنگ نمیزنه. آخ! باز به يادش
افتادم و حس دلتنگی هم به احساسات قبلی اضافه شد ...، تو اين چند روزه نه از
ترس درس و امتحان از خونه بيرون رفته بودم، نه درس خونده بودم. اون شب تا دو
بعد از نصف شب، با افشين و آزاده توی خيابونا راه رفتيم و حرف مفت زديم و
سيگار دود کرديم. شانس آورديم نگرفتنمون.
***
آن شب گذشت. و شبهای بسياری بعد از آن هم،
ولی دلِ گرفتهء من خوب نشد. او هم ديگر زنگ نزد. و من مدتهاست فراموشاش
کردهام. او را فراموش کردم، اما خيلی چيزها را نمیتوانم از ياد ببرم: بهروز
و آزاده و افشين را، فرصتهای از دست رفته را، و فرصتهايی را که از دست
میرود، لحظههايی که هر يک میتواند دنيايی از عشق در خود داشته باشد، و
دنيايی از احساسهای خوب. لحظههايی که گاه «اقيانوسی از زمان» در آنهاست، و
در من خشک و خالی میگذرد ... . گاه احساس میکنم چهقدر زمان کم دارم. «نا
آمده میروم و ناخوانده خاموش میشوم. اين لحظه آنقدر کوتاه است که فرصت
نمیکنم بگويم: "دوستت دارم."»
قربانت
رضا |