اين‌جا كجاست؟

 شهاب مباشری

 

اين‌جا کجاست؟ به چه شهر عجيب و غريبی برای کار و زندگی آمده‌ام! ايست‌گاه مترو کنار کرت جاليز خيارکاران است و به جای انبوه موتورسواران، انبوه اسب سواران هستند که در خيابان‌های آسفالت شده می‌تازند.

آن روز عصر، نمی‌دانم در چنين شلوغ بازاری، مرتضی، رفيق شش هفت ساله‌ام، از کجا سر رسيد و اصلاً چرا با هم همراه شديم. باز نمی‌دانم چه شد که در آن ازدحام، يک‌باره نوشين را ديديم. بعد از دو سال پيش تا به آن وقت که ديگر نديده بودم‌اش، چه زيبا شده بود. انگار رؤيا بود نه خودِ واقعی‌اش. شايد به خاطر گيرايی لباس ِ سر تا به پا مشکی‌اش بود. سه نفری چند قدمی رفتيم و از شلوغی دور شديم. شايد هم آن همهمه به خاطر بودنِ نوشين ديگر به چشم من نمی‌آمد. داشتم از او حال و احوالی می‌پرسيدم که مرتضی يک‌باره ايستاد. من و نوشين بی‌توجه چند قدمی ديگر رفتيم، بعد او هم ايستاد تا مرتضی بيايد. گويی نمی‌خواست من در خلوت با او حرفی بزنم. و مرتضی همان‌طور ايستاده بود. نگاه‌اش از آن فاصله روی من سنگينی می‌کرد. انگار از چيزی دلخور شده بود. چرا هيچ نمی‌گفت و پيش نمی‌آمد؟

نوشين گفت که بروم و با مرتضی برگردم. وقتی به سمت او رفتم، رو برگرداند و در مسير مخالف رفت. تعجب کردم. ايستادم و برگشتم تا به نوشين بگويم که ...، اما ديدم نوشين هم در مسير قبلی بی آن که منتظرم بماند راه افتاده است و رفته.

هشت و حيران شدم. بی‌خيال! راه افتادم تا به ايست‌گاه مترو بروم و از آنجا به خانه که ناگهان سواری بر اسب شبق رنگی مقابل رويم سبز شد و ... .

 

از خواب پريدم! تو می دانی اين‌جا کجاست؟ راستی، من که نوشين و مرتضی را نمی‌شناسم، شما چه‌طور؟ شايد ...

 

رفتن و رسيدنی نه اين‌سان

يک امتحان آسان

اين‌جا کجاست؟

لذت خوابی تلخ در ...

آش اعتراض

دل كوه

جامعه تيمی - 7

بازی

ايمان بياوريم كه ...

از آسمان


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


 


نظر شما / نامه به نويسنده é