|
کليد قفل در را به زور باز کرد. چراغ اتاق را که روشن
کردم، ناخودآگاه خود را جلو پيانوی قديمیام ديدم. شروع به نواختن
کردم. انگشتهايم به اختيار نبودند. چشمهايم را بسته بودم و ملودی
آرامی مینواختم. سراسر وجودم را حس عجيبی گرفته بود، حسی که سالهاست
به سراغام نيامده، يا شايد آمده و من به استقبالاش نرفتهام، اما
اکنون نمیدانم چه اتفاقی افتاده، چه بلايی سر من آمده! لحظهای حس
میکنم تنهايیام به پايان رسيده و زندهگی تازهای را آغاز خواهم کرد،
ولی بعد پشيمان میشوم. قطرهء اشکی گوشهء چشمانام را تر میکند. به
سرعت آن را پاک میکنم. از پشت پيانو بلند میشوم. اتاق مثل هميشه کثيف
و در هم است. توجهی به اطراف نمیکنم. حال فقط يک فنجان قهوهء تلخ کمی
آرامام میکند.
مشغول نوشتن هستم. تا میتوانم به خودم اميدواری میدهم. دقايقیست که
احساس خوشآيندی دارم. چشمهايم را میبندم و در آرامش کامل به خواب
میروم.
***
ساعت شش صبح است. با صدای زنگ ساعت از خواب بيدار میشوم، از شادی در
پوستام نمیگنجم. امروز شاهد يکی از زيباترين تئاترهای سال خواهم بود.
بايد همهء کارهايم را تا شب انجام دهم تا با خيال راحت به تماشای تئاتر
بروم. او همراهام نيست. از يک هفته پيش بابت نيامدناش از من عذرخواهی
کرده است. در حال مرتب کردن اتاق هستم و نوار پيانوی ملايمی روحام را
نوازش میدهد. کاغذ سفيدی بر میدارم و شروع به کشيدن اشکالی عجيب
میکنم. هميشه اين کار را به نوشتن ترجيح دادهام. غم عجيبی وجودم را
گرفته. نمیدانم، شايد دلام برایاش تنگ شده است. فردا شب او را خواهم
ديد.
در حال آرايش کردن هستم. آژانس تا چند دقيقهء ديگر مرا به سالن تئاتر خواهد
برد.
***
شب دوم نمايش است و من با انرژی مضاعف خود را برای رفتن روی سن آماده
میکنم. شب خاطرهانگيزی را گذراندم، با يک رؤيا که سراسر وجودم از آن
پر شده بود. هياهوی سالن قابل تحمل نيست. اطمينان دارم که امشب هم او
آمده است. از خدا میخواهم تا کمکام کند. تلالو صدايم را در سالن
میشنوم. سعی میکنم از بيشترين انرژیام استفاده کنم. عرق، روی
پيشانیام نشسته و ممکن است برای گريم صورتام خوب نباشد. حواسام
كاملا روی بازیست. مطمئنام بازی امشبِ من و نوای پيانوی آرام و
غمگينی که در حال پخش شدن است، احساسات تماشاچيان را بر خواهد انگيخت.
گهگاه نيمنگاهی به سالن میاندازم تا شايد او را ببينم. روی زانو بر
زمين نشستهام. منتظرم تا موقع بازیام بشود. سرم را کمی بالا میآورم
و آرام نگاهی به رديف دوم میاندازم. کمی تاريک است، ولی چشمهايش را
پيدا کردم. ناگهان دستم لرزيد و قطره قطره عرق از شقيقهام روی سن
افتاد. همان حالی که ديشب شده بودم دوباره به سراغام آمد. چشمهايی که
روی سن ميخکوبم کرده بود و نگاهی که پر از رمز و راز بود.
دستام را روی زانو گذاشتم، از زمين بلند شدم. و دوباره ملتمسانه خود را
روی زمين کوفتم و شروع به اشک ريختن کردم. از زمين که بلند شدم، ناگهان
متوجه صندلی ِ کناریاش شدم که خالی بود. بیتوجه به سمت چپ سن رفتم و
دست به دامن کس ديگری شدم. چند دقيقهای ديگر به پايان تئاتر نمانده و
من در حال کتک خوردن هستم که چشمام به صندلی کناریاش میافتد. غلتی
روی زمين میخورم و دوباره نگاهی میکنم: مردی ميانسال با ظاهری متشخص
که دست او را در دستهايش میفشرد. سالن دور سرم به گردش افتاد. پاهايم
را به زمين میکوفتم و فرياد میزدم، ولی کسی به دادم نمیرسيد. عرض
سالن را چند بار طی کردم و صدای ناله و فريادم را بلندتر. روی دو زانو
به زمين افتادم و از حال رفتم.
تنها چيزی که میشنيدم، صدای دست زدن تماشاچيان بود.
***
تمام صندلیها پر شده است. ساعت هفت است و او هنوز نيامده. مردم کمی
ساکتتر شدهاند و موزيک آرامی در حال پخش شدن است. صندلی کناریام جای
اوست، مثل هميشه ولی همچنان خالی! حال به تنها چيزی که فکر میکنم،
پرده بلند قرمز رنگیست که با کنار رفتن آن تئاتر شروع میشود و من
برای بار دوم آن را خواهم ديد که فکر میکنم هنوز هم کم باشد. شب قبل
با بهترين بازيگر اين تئاتر ـ البته به نظر من ـ کمی حرف زدم. صددرصد
متفاوت با آن چيزی بود که نشان میداد. ذهنيت من در مورد او خيلی بهتر
از اين بود. طرز نگاه کردناش، و حتی دستی را که در آخر کار به نشانه
خداحافظی به طرف من دراز کرد، از ادب به دور بود.
چند وقتی از شروع تئاتر گذشته و من غرق در آن هستم. صدای پيانوی آرام و
غمگين و بازی بسيار زيبای بازيگر، تمام احساسات مرا متبلور کرده است.
شب قبل واقعا متاثر شده بودم. پرده جلو در کنار می رود و او وارد می
شود. در ابتدا متوجه من نمیشود. يقه کت مشکیاش را میتکاند و نگاهی
به اين طرف و آن طرف میاندازد که چشماش به من میافتد. چند رديف
پايين میآيد. کنارم مینشيند و با لبخندی سلام میکند. تئاتر همچنان
اوج لحظات رمانتيک خود را میگذراند و من دست او را میفشارم تا وجودش
را بيشتر لمس کنم.
***
از پلههای تالار به آرامی پايين میآيم. يقه بارانیام را بر
میگردانم و شروع به قدم زدن میکنم. بعد ماشين را از پارکينگ بر
میدارم و آرام حرکت می کنم. نمنم بارانی روی شيشه میخورد. خيابانها
خلوتاند، من با حداقل سرعت در حال حرکتام. نزديک خانه که میرسم،
ماشين را پارک میکنم، پياده میشوم. از پلههای آپارتمان بالا میروم
و آرام آرام خود را جلو در میرسانم. کليد قفل در را به زور باز می
کند. چراغ را که روشن میکنم، ناخودآگاه خود را جلو پيانوی قديمی
میبينم ... |