|
از دو شمارهء
قبل است كه ياد دوستانی میافتم از روزهای دانشجويی در دانشگاه تهران.
روزهای سر به همه جا كشيدن، اين انجمن و آن جلسه!
حيف ديدم يادی
از «زهره پوربخت» نكنم كه زيبا، كوتاه و مؤثر میگفت و میسرود.
آهای، كسی از
اين دوستان خبری ندارد؟
شهاب
شعر اول
از كنار
رودی گذشتم
و
قطرهای از ترس آن
بر روح
كاغذیام پاشيد.
از من
مچالهء خيسی ساخت
كه هيچ
جسمی پذيرايم نبود.
آنگاه
رفتم در ترس
تا
بيابم خود را
در
انتهای آخرين امواج رها شده از تن.
شعر دوم
ديروز
از پشت
نردههای پنجره
آسمان را بخش كردم:
آفتاب،
ابر،
پرنده.
و امروز
در جستوجوی سهم خويش
آسمان منقطع را
میشكنم.
|