|
آخرين واج يا صدایِ
موجود در شكل
ِ امروزىیِ
واژههایِ
برده و خسته يك كسره است كه با حرفِ ه نمايش داده
میشود.
اين ه در كتابِ دستورِ زبانِ فارسى كه به «دستورِ پنج
استاد» مشهور است هایِ
غيرِ ملفوظ
ناميده شده، اما امروزيان ترجيح
میدهند
آن را «ه»یِ
نمايش
ِ حركت
بنامند.
در
دستورِ پنج استاد گفته شده كه هرگاه قرار باشد اسم
ِ
مختوم به هایِ
غير
ِ
ملفوظ با الفونون جمع بسته شود يا يای
نسبت
و يای
اسمساز
و يایِ
مصدری
به آن اضافه شود، اين «ه» به «گ» تبديل ميشود، مثل ِ:
بردگان، بردگی،
خستگان،
خستگی.
اما پس از آن كه دستورنويسى از مرحلهیِ
شتابزدهگى و خامىیِ
نخستين گذشت و دستورنويسان كوشيدند كه دستورِ زبانِ فارسى را با توجه
به ويژهگىهایِ
خودِ اين زبان و فارغ از تاثيرپذيرى از صرفونحوِ عربى بنويسند،
دريافتند كه اصلِ اين گونه واژهها در فارسىیِ
ميانه به صورتِ بردگ و خستگ بوده، بنابراين نتيجه گرفتند
كه گافِِ موجود در بردگان و بردگى و خستگان
و خستگى بازماندهیِ
شكل
ِ
اصلىیِ
اين واژهها در فارسىیِ
ميانه است نه حاصل
ِ
تبديل
ِ
ه به گ.
البته اگر پيدايش
ِ اين گافِ اضافى پيش از الفونونِ جمع و يایِ
اسمساز فقط در واژههايی
كه اصل و نسبِ فارسى دارند اتفاق
میافتاد
موضوع قابلِ
پیْگيرى
نبود، اما حقيقت اين است كه از ديرباز تاكنون اين گاف علاوه بر
واژههايِ فارسى در واژههايِ غيرفارسىيِ مختومبهكسره نيز به كار
رفته است.
...
حقيقتِ امر اين است كه در فارسىیِ
امروز - چه در كاربردِ روزمره و محاورهيى، و چه در نوشتار- هنگام
ِ
افزودنِ يایِ
اسمساز به آخر
ِ
واژههایِ
غيرفارسىیِ
مختومبهكسره، از گاف به عنوانِ يك صامتِ ميانجی
استفاده
میشود،
و شم
ِ
زبانىیِ
فارسىزبانان اين شيوهیِ
جاافتادهیِ
اسمسازى را فرآيندی
طبيعى و عام
میشمارد.
ميانجىیِ
تازه
آنچه در زير
میآيد
بخش
ِ كوچكی
از يك فهرستِ مفصل است كه نگارنده از فرهنگِ معين استخراج كرده است:
عملهگی،
كمتجربهگی،
بیفايدهگی،
يائسهگی،
خوشسليقهگی،
شحنهگی،
بیحوصلهگی،
فعلهگی،
قابلهگی،
حاملهگی،
پرعائلهگی،
همقبيلهگی،
بیقاعدهگی
و
... .
چنان كه ملاحظه
میشود
در اين نمونهها به آخر
ِ واژههایِ
عربىیِ
مختومبهكسره يایِ
اسمساز افزوده شده است. با توجه به كاربردِ گستردهيِ اين گونه
واژهها بايد توضيح داده شود آيا صامتِ گافی
كه بينِ كسرهیِ
پايانی
و يایِ
اسمساز قرار دارد،
میتواند
غير از صامتِ ميانجی
چيز
ِ ديگری
باشد؟
اگر اصلونسبِ اين واژهها فارسى بود،
میشد
اين گاف را همان گافی
پنداشت كه در فارسى ميانه وجود داشته،
اما عربى
بودنِ اصل
ِ اين واژهها دليل
ِ روشنیست
بر اين كه اين گاف ربطی
به اصل
ِ اين واژهها ندارد، و تنها در جريانِ اسمسازی
با يایِ
اسمساز واردِ حوزهیِ
كاربرد شده است.
...
وجودِ نمونههایِ
فراوانِ كاربردِ اين صامتِ ميانجى در آثار
ِ پيشينيان نشان
میدهد
كه فارسىزبانان از ديرباز اين شيوهيِ اسمسازى را به كار
ميگرفتهاند، يعني با افزودنِ يايِ اسمساز به آخرِ واژههايِ عربىيِ
مختومبهكسره از آنها اسم ميساختهاند و در اين كار به پيروى از
شمِ زبانیيِ
خود از صامتِ گاف به عنوانِ صامتِ ميانجى استفاده ميكردهاند.
در
فارسىیِ
امروز
نكته اينجاست كه در فارسى امروز با همهیِ
واژههایِ
مختومبهكسره رفتاری
يكسان
میشود،
يعنی
فارسىزبانان
بیتوجه
به اصلونسبِ
اين گونه واژهها برایِ
افزودنِ يایِ
اسمساز به آخرِ آنها از گاف به عنوانِ يك صامتِ ميانجی
استفاده
میكنند،
و از اين بابت ميانِ واژههايی
كه اصل
ِ فارسى يا عربى يا تركى يا اروپايى دارند،
فرقی
نمیگذارند.
ببينيد دو فارسى زبانی
كه در گفتوگویِ
زير مشغولِ متلكگويى
به يكديگر
اند
و موضوعِ صحبتشان هم واژهيِ فرانسويِ شامپانزه است چهقدر
طبيعى با اين موضوع برخورد ميكنند:
- دك و دماغات به شامپانزه گفته زكی!
- اختيار دارين قربان، شامپانزهگی
از حضرتِ ابویست!
اگر اين مكانيزم
ِ زنده و پويایِ
اسمسازى را از طرفِ دوم
ِ اين گفتوگو بگيريم،
يعنی
او را از كاربردِ تركيبِ شامپانزهگى محروم كنيم، درواقع
زباناش را در مقابله با حريف بستهايم.
برایِ آن كه مطمئن شويم شم ِ زبانىیِ فارسىگويان استفاده از صامتِ
ميانجىیِ گاف در واژههایِ دخيلِ ِ مختومبهكسره را مكانيزمی واقعاً
زنده و پويا و حتی ناگزير میشمارد كه پابهپایِ تحولاتِ روزمرهیِ
زندهگی به پيش میرود، موردی را در نظر میگيريم كه چند سالِ پيش در
زندهگی ِ فارسىزبانان امكانِ پيش آمدن نداشت، اما امروز بدونِ
بهرهگيری از آن بيانِ برخی از انديشههایِ روزمره با اِشكال مواجه
میشود.
...
پيشينهیِ تاريخى
چنان كه پيشتر هم اشاره شد در فارسىیِ ميانه، يعنی زبانِ ادارىیِ
دورانِ ساسانى، به جایِ آراسته و بنده و پتياره و
جامه و كده و خانه و گنجينه و همه
و گونه و كيسه و جامه و نظاير ِ آنها اين
واژهها رواج داشت: آراستگ، بندگ،
پتيارگ، جامگ، كدگ، خانگ،
گنجينگ، همگ، گونگ،
كيسگ، جامگ، و ...
معنی ِ اين سخن آن است كه دستِكم از چهارده قرنِ پيش تا كنون اين گافِ
پايانى از حافظهیِ زبانىیِ فارسىگويان حذف شده و ايشان واژههایِ
آراسته و بنده و پتياره و نظاير ِ آنها را
واژههایِ مختومبهكسره
میشناسند و ميانِ آنها و واژههایِ غيرفارسى
مانندِ معشوقه و سياره و شحنه و عمله و
قابله و همحوزه و شامپانزه و رفوزه و
پروژه و بسياری نمونههایِ مختومبهكسرهیِ ديگر تفاوت
نمیگذارند. اين يعنی گافی كه در واژههایِ آراستهگی و
بندهگی و پتيارهگی و خانهگی و همهگی به
كار رفته است با گافی كه فارسىزبانان به هدايتِ شم ِ زبانی ِ خود و
برایِ پاسخگويی به نيازهایِ روزمره در واژههايی مانندِ معشوقهگی
و شحنهگی و عملهگی و قابلهگی و همحوزهگی
و شامپانزهگی و رفوزهگی و بیپروژهگی به كار
میگيرند، هيچ فرقی ندارد و در هر دو مورد يك صامتِ ميانجىست.
تغييرِ ماهيت
ممكن است عدهيی استدلال كنند كه چون بههرحال استفاده از گافِ موردِ
بحث به قياس با واژههایِ فارسییِ
ميانه صورت گرفته است، بايد آن را الحاقی قياسى دانست نه يك ميانجییِ
مستقل.
پاسخ ِ اين استدلال چنين است: چنان كه پيشتر هم گفته شد دستِكم
چهارده قرن است كه فارسىزبانان گافِ پايانىیِ فارسىیِ ميانه را فراموش
كردهاند، ضمناً بررسىیِ فهرستِ واژههایِ مختومبهكسرهیِ موجود در
فرهنگِ معين نشان میدهد كه تقريباً نيمی از اين گونه واژهها عربى
اند.
بنابراين آنچه در آغاز میتوانسته «الحاقِ قياسى» باشد امروز بايد به
خاطر ِ گستردهگییِ
كاربردش تحول و تغيير ِ ماهيت، و در عين ِ حال يك قاعدهیِ زبانى، به
شمار آيد. به سخن ِ ديگر تعميم ِ كاربردِ اين گاف در همهیِ واژههایِ
مختومبهكسره، اعم از فارسى و دخيل، دليل ِ غيرقابل ِ انكاریست بر
اين كه نقش ِ ساختارىیِ آن ديگر همان نيست كه در فارسى ميانه بوده، و
در فارسى دری از ديرباز با آن به صورتِ يك صامتِ ميانجی رفتار میشود.
ميانجیهایِ
ديگر
غير از گاف صامتهایِ ميانجی ِ ديگری كه در فارسى كاربرد دارند، از
جمله عبارتاند از همزه، واو، ی.
در فرمولهایِ زير جريانِ اضافهشدنِ صامتِ ميانجی ِ
/y/
بين مصوتهایِ
/á/
، /u/
، e//
، /o/
و مصوتِ
i//
نشان داده شده است:
/pä/
+ /i/
®
/pä
y
i/
پايی
/mu/ +
/i/
®
/mu y i/
مويی
/labe/ + /i/
®
/labe y i/
لبهيی
/mäyo/ + /i/
®
/mäyo y i/
مايويی
و اگر هم به جایِ
y//
از صامتِ ميانجی ِ همزه استفاده كنيم، چنين خواهيم داشت:
/pä/
+ /’/
®
/p/ä
?
i/
پائی
/mu/ + /’/
®
/mu ? i/
موئی
/labe/ + /’/
®
/labe ? i/
لبهئی
/mäyo/
+ /’/ ®
/mäyo
? i/
مايوئی
شيوهیِ نوشتن
در نوشتار ِ فعلى وقتی كه صامتِ ميانجىیِ بين ِ
/e/
و /i/
يا
...
/y/،
هيچكس به فكر نمیافتد كه «ه»یِ نمايش ِ كسره را حذف كند و همه چنين
مینويسند:
آراستهيی / آراستهئی - بندهيی / بندهئی - پتيارهيی / پتيارهئی -
جامهيی / جامهئی - كدهيی / كدهئی - معشوقهيی / معشوقهئی -
سيارهيی / سيارهئی - عملهيی / عملهئی - همحوزهيی / همحوزهئی -
شامپانزهيی / شامپانزهئی - رفوزهيی / رفوزهئی - پروژهيی /
پروژهئی - كليشهيی / كليشهئی هيچكس
هم موقع ِ خواندنِ اين واژهها هیِ نمايش ِ كسره را تلفظ
نمیكند، و همه از اين كه در آشفتهبازار ِ حذفِ مصوتها دستكم در يك
مورد نعمتِ ديدنِ يك مصوت به ايشان ارزانی شده سپاسگزار هم هستند.
عقل و تدبير حكم میكند كه اگر صامتِ ميانجىیِ بين ِ
/e/
و /i/
به جایِ همزه يا
/y/
صامتِ گاف هم بود، فارسىخوانان را از نعمتِ ديدنِ هیِ نمايش ِ
كسره محروم نكنيم و چنين بنويسيم:
آراستهگى، بندهگى، پتيارهگى، بيجامهگى، معشوقهگى، سيارهگى،
عملهگى، همحوزهگى، شامپانزهگى، رفوزهگى، بيپروژهگى،
...
ضمناً در پاسخ ِ كسانی هم كه ممكن است اصرار بورزند كه گافِ موجود در
نمونههایِ اصلاًفارسىیِ بالا همان گافِ پايانىیِ فارسىیِ ميانه است،
میتوان موضوع را به اين صورت مطرح كرد كه مصوتِ كسره در آراستهيی
/äräste
y i/
و آراستهئی
/äräste
? i/
و آراستهگى
/äräste
g i/
صرفِنظر از اصلونسبِ صامتی كه پس از آن میآيد، در همهیِ موارد
يكیست، بنابراين يا بايد همواره نوشته شود يا برایِ هميشه از نوشتار
حذف گردد، به سخن ِ ديگر اگر بگوييم بايد نوشت آراستگی، يا لازم
میآيد كه آراستهئی را هم به صورتِ آراستئی بنويسيم،
يا آن كه فرقِ ميانِ همزه و گاف را توضيح دهيم و روشن كنيم در اينجا
ميانِ همزه و گاف چه فرقی هست كه پيش از يكی میتوان هیِ نمايش
ِ كسره را نوشت و پيش از ديگری نمیتوان!
بهعلاوه اگر نمونههایِ زير را دوبهدو با هم مقايسه كنيم بهآسانى
درخواهيم يافت كه كدام شيوه به سوادآموزان كمك میكند كه نوشتن و
خواندنِ واژههایِ موردِ نظر را آسانتر و زودتر ياد بگيرند:
نوكيسگى - نوكيسهگى،
غنچگى - غنچهگى و ...
كسانی كه به كودكان و نوسوادان نوشتن میآموزند اين نكته را میدانند
كه نوسوادانی كه نوشتن ِ واژههايی مانندِ همه و بچه و
خانه را میدانند به طورطبيعى و به پیروى از شم ِِ زبانىیِ
خود مايلاند بهجایِ همگى و بچگى و خانگى
بنويسند همهگى و بچهگى و
خانهگى، اما معلم - كه خود نيز در كودكی همين تمايل را داشته-
با كوشش ِ بسيار او را به گونهیِ نخستين عادت میدهد تا او نيز معلم
كه شد به نوبهیِ خود اين تمايل ِ طبيعى را در شاگرداناش سركوب كند.
اين ماجرا بر خودِ ما نيز گذشته است و امروز همهمان میتوانيم با
اندك تأملی خاطراتِ اين دوران را به ياد آوريم.
البته اعتيادِ ديرين ِ چشمها به نديدنِ هیِ نمايش ِ كسره در
نوشتار ممكن است باعث شود نوشتن ِ آن ابتدا كمی غريب جلوه كند، اما پس
از اندك زمانی اين غرابت جایِ خود را به انسی منطقى خواهد داد، و
آنهايی كه خواندن را از رویِ متنهايی میآموزند كه با اين شيوهیِ
منطقى نوشته میشود، وقتی كه در متنهايی كه با شيوهیِ مرسوم ِ فعلى
نوشته شده به حذفِ كسره از نوشتار برخورد كنند، همان احساسی را خواهند
داشت كه خودِ ما هنگام ِ خواندنِ برخی از متنهایِ قديمى و ديدنِ مثلاً
نامها به جایِ نامهها پيدا میكنيم.
...
|