|
از ورای چلههای ابرشم
جلوه میكند
گنگ، خطخطی
طرح چهرههای لاغر پريدهرنگ
دستهای كوچكی كه بیدرنگ
باز میكنند
چلههای تار را
ريشه میزنند
زرد، سبز، سرخ، صورتی
موشی و سفيد و گلبهی
ماشی و سياه و ملّهای
قهوهای،
تربتی
موج میزند
در فضای كارگاه
غمترانههای دختران
شور زندهگی به نقشهای مرده
میدهد
عاشقانههای دختران
آن طرف
- پشت دار كنج كارگاه -
دختری نشسته
نقشه میزند
رنگهای نقشه بر لبان او
شعر میشود:
"دو تا سرخ و دو تام تنگاش سفيده
كارام مونده غروب از راه رسيده
سه تا جاش آبی و پنج تا طلايی
چه گلهايی تو اين باغا دميده
از اين گلها كه رو قالی میكاريم
من و نسرين و زهرا و فريده
خداجون كار دنيا رو نيگا كن
به دستامون فقط خارش خليده."
خيل دستهای چابك و ظريف
- آفريدگار نقشهای گونهگون -
لحظه لحظه كار را
جلوه و نمود میدهد
آن يكی
پشت دار قالیاش
پود میدهد
پود زير،
پود رو
شانه میزند
ريشههای سركشيده در دهان
قيچیاش
قيچ قيچ قيچ
چيده میشود
"يك رج ديگر تمام شد."
حساب میكند
نقش را دوباره روی دار میبرد
ريشه میزند،
شتاب میكند.
دستهای گرم كار
- دستهای بیسكون و بیقرار -
دستهای عاشق گل و بهار
ناگهان ز نيش تيز چاقويی
زخم میخورند
دختران به خون سرخ دستها
هر گلی كه پيش تر نشاندهاند
را
آب میدهند
باغ ابرشم
غنچه میكند
سرخ و سرختر
اين لطيف پرفريب
يادگار دستهای مهربان دختریست
خواب ناز و غمزهخيز باغهای ابرشم
از خمار فتنهجوی چشمهای اوست
اين جلا و جلوه نيز
آه!
صبر كن،
لگد مكن،
سوی چشمهای اوست. |