|
ناآرامیهای
چند روز اخير باز بازار بحثهای
سياسی
را
داغ كرد،
و باز دو طرفِ
دعوا هر كدام
بی
اندكی
ترديد خود را محق و ديگری
را متهم شناختند.
و
اين،
سنتِ
سالهاست
در ايران. هر طرف خود را كاملاً برحق و مردم را
تماماً
با
خود
همراه
میداند.
و هميشه، حتی زمانیکه شعارهايی مثل مردمگرايی و تساهلمداری بر زبان دارد،
در دل سودای حذف و رد حريف میپروراند.
مثلاً
در ميان جناح موسوم به اصلاحطلب،
در اوايل پيروزیشان،
دائم
سخن
از آن بود كه مردم محال است ديگر به محافظهكاران روی
بياورند.
يعنی
اصلاحطلبانِِ مردمسالار و ضدانحصار، به محض بالا رفتن از سکوی قدرت، در
انديشهء پايين نيامدن از آن بودند. در
اين
دعواها هر طرف چنان از
جانب مردم
سخن
میگويد
كه گويی
نه
نمايندهء
مردم،
كه خود مردم در حالِِ
سخن
گفتناند.
مثلاً
اين جمله را از «بيانيهء
جمعی از فعالان سياسی»
كه اتفاقا بسياری از بزرگان انديشه و تفكر نيز آن را امضا كردهاند،
بخوانيد:
«امروزه مردمسالاری
در صدر خواستههای
مردم رنجديده
و شريف ايران قرار گرفته است.»
(سوم خرداد 1382).
_
در اينجا
نمیتوانم
از ذكر
مطلبی
خودداری
كنم:
اين
كه
نمیدانم
اين «رنجديدهگی»
و «دردكشيدهگی»
چه صفات والايیاند
كه لقلقهء
زبان برخی
شده
كه از موضع بالا مردم را به اين نشانهای ارزشمند
مفتخر
میسازند.
من
به
عنوان يك فرد از مردم،
در اينجا بیلياقتی خود را از
دريافت
اين نشان افتخار اعلام
میكنم
و محترمانه از آنان كه خود را نمايندهگان مردم میدانند میخواهم كه از اين پس هنگام اعطای
اين
نشان به
همهء
مردم شريف،
حتماً
بفرمايند:
«به
استثناي رضا كلاهی».
امضاکنندهگان اين بيانيه از کجا اين خواست «همهء» مردم را کشف کردهاند؟ آيا
در جامعهء ما همهء مردم مثل هم میانديشند؟ آيا همه خواستهای مشابهی دارند؟
به نظر من اين ستيز و تخاصم چيزی نيست که فقط در سطوح سياسی و ميان دو طرف
منازعهء قدرت وجود داشته باشد. همچنين آن را نمیتوان تنها، دعوای ميان
«مردم و حاکمان» يا به اصطلاح «شکاف دولت _ ملت» دانست. اين تقابل، ميان
دستهها و گروههای خود مردم نيز موجود است: «شکاف فرهنگی»، چيزی که شکاف
سياسی هم از آن نشأت میگيرد. منازعهء محافظهکار و اصلاحطلب، و تنش ميان
مردم و حاکميت که سالهاست آرام و قرار از اين ملت ربوده و هر روز آهنگی تازه
برایشان ساز میکند، در واقع ريشههای عميقتری درون زيرساخت های فرهنگی ِ
ما دارد.
در نگاه
سطحی، آن چه به چشم میآيد، ظاهر ِ دعواها، انحصارگریها، بیقانونیها،
فشارها، ناآرامیها و بگير و ببندهاست و هر بينندهای میتواند به آسانی دهان
بگشايد و فرياد اعتراض سر دهد. و اين کاریست که بسياری از فعالان و
تحليلگران سياسی، به خصوص در سايتهای پر آب و تاب و معروف، «دليرانه و
جانبرکفانه» انجام میدهند. اما داد زدن از عهدهء حنجرهء هر جانداری
برمیآيد. فرياد، ابتدايیترين «واکنش» به هر فشاریست. تفکر اقتضايی ديگر و
قلم وظيفهای ديگر دارد. و چنين است که وقتی نهايتِ عمق ِ تحليل ِ سياسی به
آنجا میرسد که همهء بدبختیها و بيچارهگیهای سالهای دراز يک ملت از يک
يا چند نفر سرچشمه میگيرد، فعاليت سياسی به بنبست میرسد و اعلام
ورشكستهگی میکند.
پرسش ِ مهم
آن است که اگر اين گروه برود و آن ديگری (هرکس که هست) بيايد، آيا اوضاع رو
به راه خواهد شد؟ به نظر من نه، مشکلات ما از يک فرد يا يک گروه ناشی نمیشود
که با تغيير آن برطرف شود. از اين افراد و گروهها در اين صد سال بسيار آمده
و رفتهاند. بايد ريشهء مشکل را دريافت. دردِ خانوادهء هزار فاميل شدن، بلای
استبداد و انحصار، خود را حق مطلق و حريف را باطل مطلق شمردن، اينها از کجا
سرچشمه میگيرد که هر کس میآيد پس از چندی به آن مبتلا میشود؟
به نظر من،
ريشهها در زمينههای فرهنگی و ساختارهای اجتماعیاند. اگر بستر اجتماعی
فراهم نبود، نمیشد با يک سخنرانی موج ايجاد کرد و بر فضای اجتماعی سوار شد.
اگر زمينههای فرهنگی مهيا نبود، يک انقلابِ ضداستبدادی در کمتر از دو دهه
به حاکميتی استبدادی تبديل نمیگشت. مشکل آن نيست که حاکمان موجود
انسانهايیاند نابهکار با افکاری پليد. مشکل آن است که مردم ما دو گروه
ناهمگوناند. فرض کنيد مردم هم مانند حاکمان فعلی فکر میکردند.
آيا در آن صورت هم دعوا و مرافعهای
بود؟ نبود!
مشكل از آنجاست
كه ما «باهم
نمیسازيم».
نظام
فرهنگی ما دو شق ناسازگار دارد.
مردم ما دو
گروهاند،
با دو
جور
طرز تفكر و دو
نوع
نظام
اعتقادی
و ارزشی.
يکی
سنتی يکی مدرن، يکی مذهبی يکی غيرمذهبی!
اين را میگويند «شكاف فرهنگی»،
شکافِ سنت _ مدرنيته.
اين دو
گروه،
هر كدام ارزشها
و اعتقادات ديگری
را رد میكند
و
به
مسخره میگيرد.
زمانی، آن گروه حاکم بود و همه چيز را برای خود میخواست و اکنون اين گروه
حاکم است و باز همه چيز را برای خود میخواهد.
گيرم كه از
اين دو گروه
يكی
پرتعدادتر از ديگریست
و از قضای
روزگار،
يا به هر دليل ديگر،
آن كه كمتعدادتر است حاكم شده. اين،
گرچه
اشكالاتی
دارد،
اما
اصل
ِ
مشكل نيست. مشكل اصلی
وجود
آن شكاف است.
مشکل، «همه را برای خود خواستن» است.
عدهای كه میخواهند در يك جامعه در كنار هم زندگی
كنند،
بايد
نظام ارزشی
و
هنجاری
مشتركی
داشته
باشند.
حداقلهايی
بايد
باشد كه همه به آنها
احترام بگذارند. اين حداقلها در ميان ما وجود ندارند
يا
خيلی
كمتر
از آن
هستند
كه
بايد.
نظام فرهنگی
ِ ما
دچار دوگانهگی
و مبتلا به
دو نوع نظام هنجاری
و ارزشی
ِ ناسازگار
است.
و
نظام سياسی،
حساسترين
موضع
ِ
بروز
ِ
اين دوگانهگیست.
در اين ميان
وظيفهء آنان كه میگويند و مینويسند،
آن است كه اين شكافها
را بشناسند و بشناسانند و با آگاهی
رسانی به مردم در ايجاد يك نظام ارزشی
مشترك در ميان آنان بكوشند. برای اين كار،
قبل از هر چيز خود بايد خويشتندار
و صبور باشند. آنان بايد از موضعی
بیطرفانه و معقول وارد شوند،
اما
اينان
نيز خود در طرفين دعوا صفآرايی
كردهاند.
جالب آن كه
اهل فکر و
قلم،
حل و رفع مشكل را از سياسيون انتظار دارند و اين از آن
روست
كه ريشههای
مشكل را به سياست و ساختار سياسی
و
حتی به معدودی
افراد موجود در اين ساختار محدود میدانند. اما اگر ريشهها را در ساختار فرهنگی
ببينيم،
آنگاه
اين انتظار،
از
نخبهگان فکری
میرود که اول
خويشتندار
باشند
و خود را يک
سوی منازعه نبينند، و
دوم به ريشهها
بپردازند و زمينههای
فرهنگی
را
برای
تحمل و تساهل فراهم سازند. |